من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

مسمط شماره 3

۳۵ بازديد


جهان فرتوت باز جواني از سرگرفت
به سر ز ياقوت سرخ شقايق افسر گرفت
چو تيره زاي سحاب بر آسمان پرگرفت
ز چرخ اختر ربود ز نجم زيور گرفت

كه تاكند جمله را به فرق نسرين نثار

به بوستان سرخ گل چرا همي لب گزد
نهان شود زير برگ چو باد بر وي وزد
چو دخت دوشيزه‌اي كه زير چادر خزد
ز خوف نامحرمي كه خواهدش لب مزد

كناره گيرد همي ز بيم بوس و كنار

صبا رخ ارغوان به شوخي از بس مكد
چو دانهاي عقيق ز عارضش خون چكد
وزان ستم سرخ گل ز خشم چندان ژكد
كه پوست در پيكرش چو نار مي‌بتركد

بخوشدش خون دل چو دانهاي انار

طبق ط‌بق سيم و زر به فرق عبهر چراست
به سيمگون بنجه‌اش پيالهٔ زر چراست
به جام سيمابيش شراب اصفر چراست
شرابش آميخته به مشك و عنبر چراست

نخورده مي بهر چيست به چشمكانش خمار

نشسته لاله خموش چو شاهدي پر دلال
ز بس كه خوردست مي به طرف باغ و تلال
رخانش گشتست آل زبانش گشتست لال
به چهر گلنارگون نهاده از مشك خال

چو عاشقي كش بود جگر ز غم داغدار

سمن به باغ اندرون چو بر فلك مشتريست
چنان بود تابناك كه زهره‌اش مشتريست
چو برگشايد دهن به شكل انگشتريست
بهار صنعت نما چو تاجر ششتريست

كه ديبهٔ رنگ رنگ فكنده بر جويبار

شكوفه طفليست خرد تنش به نرمي حرير
رخش‌ به رنگ سهيل لبش به بوي عبير
ندانم از رنج دهر به كودكي گشته پير
و يا دويد از دلش به عارضش رنگ شير

چنانكه رنگ شراب به صورت باده‌خوار

هلا بيابان عمر چرا به غم طي كنيم
ميي گران‌سنگ ده كه اسب غم پي كنيم
بيا غمان را علاج به ناله ني كنيم
چو لاله برطرف باغ پياله پر مي كنيم

ميي كه از رنگ آن رخان شود لاله‌زار

ز اصل صلصال خويش به پاي او ريخت خاك
از آن ميي كادمش نشاند در خلد تاك
به ساليان تافتند بر او سهيل و سماك
به ريشه‌اش آب داد ز جوهر جان پاك

كه تا سهيل و سماك به عاقبت داد بار

ز صنع پروردگار چو در مدور همه
ز قدرت كردگار چو خور منور همه
چو شعر من آبدار چوگل معطر همه
چو دل گهرهاي چند نهفته در بر همه

چو قلب شهزاده‌شان دل از برون آشكار

عليقلي ميرزا امير شهزادگان
يمين فرماندهان امين آزادگان
مجير دلخستگان مغيث افتادگان
دلير شمشيرزن چوگيو كشوادگان

به بزم كاووس كي به رزم اسفنديار

سحاب جود و سخا محيط علم و عمل
سپهر مجد و بها غياث ملك و ملل
جهان عز و علا پناه دين و دول
مدار خوف و رجا شفيع جرم و زلل

به دشمنان تندخو به دوستان بردبار

چو رخ نمايد قمر چوكف‌‌شايد سحاب
چو كينه توزد سپهر چو ديو سوزد شهاب
چو وقعه جويد هژبر چو حمله آرد عقاب
به حلم وافر نصيب به علم كامل نصاب

محامدش بي‌شمر محاسنش بي‌شمار

زهي ملكزاده‌اي كه زيب دنيا تويي
بهشت اجلال را درخت طوبي تويي
سپهر اقبال را سهيل و شعري تويي
زمانه را از نخست مهين تمني تويي

رسيده از هستيت به كام خود روزگار

به وقعه ضيغم كُشي به‌ پهنه پيل افكني
به قوت اژدردري به حمله شير اوژني
به بزم دريا دلي به رزم رويين تني
زمانهٔ قاهري ستارهٔ رو‌شني

سپهري از برتري جهاني از اقتدار

نگردي از جود سير بدين سخا ابر نيست
نترسي از اژدها بدين ‌جگر ببر نيست
به قدر يك ذره‌ات گه سخا صبر نيست
اگرچه بر تو زكس به هيچ رو جبر نيست

ولي به هنگام جود نبينمت اختيار

چو در مديحت مرا زبان گفتار نيست
بجز دعايت مرا ازين سپس‌ كار نيست
بلي شدن بر سپهر پلنگ را يار نيست
پلنگ راگو مپوي سپهركهسار نيست

سپهر را فرقهاست به رفعت از كوهسار

هماره تا خور ز حوت چمد به برج بره
هميشه تا آسمان بود به شكل كره
هماره تا خط راست نمي‌شود دايره
به جان خصم تو باد زنار غم نايره

به بند انده اسير به دام محنت شكار


مسمط شماره 6

۳۴ بازديد


الا كه مژده مي‌برد به يار غمگسار من
كه باغ چون نگار شد چه خسبي اي نگار من
توان من روان من شكيب من قرار من
سرور من نشاط من بهشت من بهار من

غزال من مرال من گوزن من شكار من
حيات من ممات من تذرو من هزار من

دهند مژده نوگلان كه نوبهار مي‌رسد
به شير او ز بلبلان نه يك‌، هزار مي‌رسد
نسيم چون قراولان ز هر كنار مي‌رسد
به‌ گوش من ز صلصلان خروش تار مي‌رسد

به مغز من ز سنبلان نسيم يار مي‌رسد
ولي ز نوبهارها به است نوبهار من

بهار را چه مي كنم بتا بهار من‌ تويي
ز خط و زلف عنبرين بنفشه‌زار من تويي
هزار و گل چه بايدم گل و هزار من تويي
به روزگار ازين خوشم كه روزگار من تويي

همين بس ‌است فخر من كه ‌افتخار من ‌تويي
الا به زير آسمان كراست افتخار من

مرا نگار نيك‌پي شراب ملك ري دهد
شرابهاي ملك ري مرا كفاف كي دهد
بلي كفاف كي دهد شرابها كه وي دهد
مگر دو چشم مست وي كفايتم ز مي دهد

كه‌ شور صد قرابه‌ مي به‌ هر نظاره هي دهد
همين ‌بس ‌است چشم وي نبيد من عقار من

نگر كران راغ‌ها چه سبزها چه كشتها
ز لاله‌ها به باغ‌ها فراز خاك و خشت‌ها
عيان نگر چراغ‌ها شكفته بين بهشت‌ها
نموده تر دماغ‌ها چه خوب‌ها چه زشتها

نموده پر اياغ‌ها ز مي نكو سرشت‌ها
چه مي كه شادي آورد چو وصل روي يار من

دمن شد اي پسر يمن شقيق‌ها عقيق‌ها
نشسته مست در دمن شفيق‌ها رفيق‌ها
چميده جانب چمن رفيق‌ها شفيق‌ها
گسارده به رطل و من عتيق‌ها رحيق‌ها

چو عقل وراي مير من رحيق‌ها عتيق‌ها
كدام مير داوري كه هست مستجار من

ملاذ و ملجاء مهان خديو زادهٔ مهين
عطيه بخش راستان خدايگان راستين
سپهرش اندر آستان محيطش اندر آستين
به‌ صد قرون ز صد قران فلك نياردش قرين

مهين سپهر هر زمان چنان ‌ببوسدش‌ زمين
كه آبش از دهان چكد چو شعر آبدار من

سليل خسرو عجم فرشته فر عليقلي
چراغ دودمان جم به بخردي و عاقلي
همال ابر دركرم مثال ببر در ريلي
هلاك جان گستهم ز پهلوي و پر دلي

به عزم پورزادشم به حزم پير زابلي
همين بس است مدحتش‌ به روز‌گار كار من

به ‌روز كين كه‌ جايگه به ‌پشت رخش مي‌كند
چو سنگريزه كوه را زگرز پخش مي كند
به خنجري كه خندها به آذرخش مي كند
سر و تن حسود را هزار بخش مي كند

زمين رزمگاه را ز خون بدخش مي كند
چنانكه چهرهٔ مرا ز خون دل نگار من

اگر فتد ز قهر او به نه فلك شراره‌اي
به يك سپهر ننگري نسوخته ستاره‌اي
ز روي خشم اگركند به لشكري نظاره‌اي
گمان مبركه جان برد پياده‌اي سواره‌اي

مگركه بردباريش‌‌كند به عفو چاره‌اي
چنانكه دفع‌ رنج و غم روان برد بار من

اگر به گاه كودكي خرد نبود مهد او
به‌‌ كسب دانش اين‌ قدر ز چيست جد و جهد او
به خاك اگر دمي دمد عقيق پر ز شهد او
تمام نيشكر شود نبات‌ها به عهد او

به روز صيد شير نر شود شكار فهد او
چنانكه‌ در سخنوري سخنوران شكار من

اگر چه بهره‌اي مرا ز مال روزگار ني
چو واليان مملكت شكوه و اقتدار ني
حمال ني خيول ني بغال ني حمار ني
جلال ني جيوش ني پياده ني سوار ني

فروش ني ظروف ني ضياع ني عقار ني
بس است مهر و چهر او ضياع من عقار من

هميشه تا بود مكان به بحر آبخوست را
هماره تا در آسمان نحوستست بست را
تقابل است تا به هم شكسته و درست را
چنانكه تند و كند را چنانكه سخت و سست را

تقدمست تا همي بر انتها نخست را
هماره باد مدح او شعار من دثار من

هميشه تا كه نقطه‌اي بود ميان دايره
كه هرخطي كه بركشي از آن به سوي چنبره
مرآن خطوط مختلف برابرند يكسره
حسود باد صيد او چو صيد باز قبره

عنود را ز خنجرش‌ بريده باد حنجره
اجابت دعاي من‌‌ كناد كردگار من


مسمط شماره 5

۳۳ بازديد


بت سادهٔ رفيق بط بادهٔ رحيق
مرا به ز صد حشم مرا به ز صد فريق
نخواهم غذاي روح به جز بادهٔ رقيق
نجويم انيس دل بجز سادهٔ رفيق

جو دولت يكي جوان چو دانش يكي عتيق

بحمدالله از بتان مرا هست دلبري
به طلعت فرشته‌اي به قامت صنوبري
به رخ ماه نبخشي به قد سرو كشمري
به دل سنگ خاره‌اي به تن كوه مرمري

به هر آفرين سزا به هر نيكويي حقيق

خطش‌ يك ‌قبيله مور رخش يك حديقه‌ گل
تنش يك دريچه نور لبش يك قنينه مل
خطش ماه را ز مشك به گردن فكنده غل
لبش بر چَه ِ عدم ز ياقوت بسته پل

به سرخي لبش شفق به ياران دل‌ش شفيق

خرامنده‌تر زكبك سيه چشم‌تر زوعل
دهان نيستش وزو سخن‌هاكنند جعل
ز عشق وي ابرويش در آتش فكنده نعل
رخش از نژاد گل لبش از نتاج لعل

يكي يك چمن شقيق يكي يك يمن عقيق

نخواهم كسي گزيد ازين پس به جاي او
كه هرگز نديده‌ام بتي با وفاي او
چو جاويد زنده است دلم در هواي او
سزد گر به زندگي بميرم براي او

كه نادر فتد ز خلق نگاري چنين خليق

چو خواهم ازو شراب دوَد گرم در وثاق
صراحيّ و جام را فرود آورد ز طاق
بريزد ز دست خويش‌ مي از شيشه در اياق
پس‌ آنگاه به دست من دهد با صد اشتياق

كه بر ياد لعل من بنوش اين مي رحيق

چو من دركشم قدح سرايد كه نوش‌ باد
به قول قلندران همه جزو هوش باد
هزار آفرين ترا به جان از سروش باد
به جز در ثناي تو زبان‌ها خموش باد

كه شهزاده را به صدق تويي داعي صديق‌

فلك فر عليقلي كه جودش بود فره
برويش‌ نديده كس مگر روز كين گره
ز سهم خدنگ او چو بيرون جهد ز زه
كند ماه آسمان چو ماهي به تن زره

بخندد همي ببرق سر تيغش از بريق

دلش بيتي از كرم مكارم نجود او
فلك رفته در ركوع ز بهر سجود او
نمايد در جهان همه شكر جود او
تني هست روزگار روانش وجود او

چه در هند برهمن چه در روم جاثليق

ز رايش به مويه ماه ز جودش به ناله نيل
هم از فضل بي‌منال هم از عدل بي‌عديل
سخن‌هاي او بلند سخاياي او جميل
كرم‌هاي او بزرگ عطاهاي او جزيل

هنرهاي او شگرف نظرهاي او دقيق

ز رخسار شاملش زمين روضهٔ ارم
ز انصاف كاملش جهان حوزهٔ حرم
به يكره چو آفتاب كفش پاشد از كرم
به قدر ستارگان اگر باشدش درم

محيطيست جود او دو عالم درو غريق

زهي بخت حاسدت شب و روز در رقود
به ميزان خشم او تن دشمنان وقود
كمان از تو ممتحن چنان كز محك نقود
سزد عقد جو ز هر كمند ترا عقود

سزد برج سنبله دواب ترا عليق

پرد تا به عون پر همي طير در هوا
دود تا بزورگام همي رخش در چرا
دمد تا به فرودين همي از زمين گيا
رسد تا به بندگان ز شاهان همي عطا

جهد تا به زخم نيش همي خون ز باسليق

ترا يسر در يسار ترا يمين در يمين
به‌ ارزاق خاص و عام دل و دست تو ضمين
ملك گويدت ثنا فلك بوسدت زمين
جهان با همه جلال ترا بندهٔ كمين

خدا و رسول آل ترا هادي طريق


غزل شمارهٔ ۳

۳۶ بازديد


كنون كه برگ و نوا نيست باغ و بستان را
بساز برگ و نواي دي و زمستان را
گلوي بلبله و راح ارغواني گير
بدل گل سحر و بلبل خوش الحان را
چو آفتاب مي و صبح روي ساقي هست
چراغ و شمع چه حاجت بود شبستان را
از آن فروخته گوهر كه سوي نور جمال
دليل شد به شب تيره پور عمران را
قرين شكر و عود و شراب و شمع كنيد
طيور بابزن و برّه‌هاي بريان را
چو جمع‌ شد همه‌ اسباب عيش موي به ‌موي
به حلقه آر سر و زلفكي پريشان را
شو آستين بتي دركش و ز زلف و رخش
پر از بنفشه و گل كن كنار و دامان را
عبير و عود بر آتش منه بگير و بده
به باد طرهٔ مشكين عنبرافشان را
به ار نماند درختان و بوستان را بر
درخت قامت گير و به زنخدان را
گهي به گاز فراگير سيب غبغب را
گهي به مشت بيفشار نار پستان را
مفتحي نه از آن زلف عنبرين دل را
مفرحي ده ازين لعل شكرين جان را
بگير زلفش و از روي لعل يكسو كن
به دست ديو منه خاتم سليمان را
به‌ پيچ جعدش و از روي خوب يك جانه
به روي گنج ممان اژدهاي پيچان را
ازين دو گوهر جاني نكوتر ار خواهي
به رشته كش گهر مدحت جهانبان را


غزل شمارهٔ ۲

۳۴ بازديد


زين پس به كار نايد رطل و سبو مرا
ساقي به خم مي بنشان تا گلو مرا
لخت جگر كباب كنم خون دل شراب
كاين بد غرض ز امر كلوا و اشربوا مرا
من هر چه باده‌ نوش كنم نور جان شود
نهي است بهر تجربه لاتسرفوا مرا
يا مي مده مرا ز سبو يا اگر دهي
راهي ز خم مي بگشا در سبو مرا
خمي بساز از گل صلصال و آب فيض
وانگوروار سر ببر اول در او مرا
چندي بپوش آن سر خم را كه بگسلد
يكباره از حلاوت تن آرزو مرا
چون رفت آن حلاوت و تلخي شد آشكار
آن تلخيي كه هست حلاوت از و مرا
لتها زند به چوب بلا عشق بر سرم
تا خيزد از درون نفس مشكبو مرا
جان از هزار ساله ره آيد نموده كف
شادي كنان كه آن تن ناپاك كو مرا
تا خون او به چشم ببينم كه ‌كرده كف
نايد به لب كف از طرب هاي و هو مرا
عشق غيور كف كند از خشم و گويدش
من خود همان تنم كه ‌تو خواندي ‌عدو مرا
كشتم براي مصلحتي خويش را كه عقل
نشناسدم ز بس نگرد تو به تو مرا
اكنون تو را كشم كه نگويي به هيچ كس
اين سر به‌ مهر حكمت راز مگو مرا
مستت كنم ز باده و مي را كنم حرام
تا بوي باده پرده كشد پيش رو مرا
هشتاد تازيانه زنم بر تو وقت هوش
در مستي ار به عقل شوي رازگو مرا
كاين‌ عقل جزوي از پي نظم معاش هست
محتاط شحنه‌اي به سر چارسو مرا
ساقي كنون كه قدر من و مي شناختي
حوضي ز مي بساز و در او كن فرو مرا
تلخ آيدم به كام به جز باده هر چه هست
كز عهد مهد دايه به مي داده خو مرا
آلايش دو كونم اگر هست باك نيست
مي آب رحمتست و دهد سشت و شو مرا
در عمر يك نماز شهادت مرا بس است
آن دم كه چون علي بود از خون وضو مرا
چون موي شير زرد و نزارم مبين‌ كه هست
صد شير شرزه بسته به هر تار مو مرا
از بيم عشق لالم و ترسم كه برجهد
دل بر سر زبان به دل گفتگو مرا
آسوده هست جانم و آلوده پيكرم
تا زشت زشت بيند و نيكو نكو مرا
سر بسته جوي آبم در زير پاي تو
هرگز نجوييم چو بيني بجو مرا
گر عكس من در آينهٔ وهم تست زشت
با وهم خود قياس‌ مكن اي عمو مرا
ناژوي راست قامت در آب جويبار
عكسش نمايد از چه نگون هين بگو مرا
نشنيدي آن كنيز به خاتون خود چه گغت
كشتت فلان خر چو نديدي كدو مرا
پنهان چو جام خنده زنم گر چه آشكار
چون شيشه خون دل دود اندر گلو مرا
تا‌ گم‌ شدم ز خود همه عضوم شدست روح
گم شو ز خويش اي كه كني جستجو مرا
از قول دوست وصف خود ار مي كنم مرنج
كاين شور و هاي و هو بود از هاي هو مرا
عشق از زبان من صفت خويش مي كند
وصف از وي و ملامت بيهوده گو مرا
طبال پشت پرده و من يك قواره پوست
او در خروش و دمدمهٔ روبرو مرا
تعويذ روح و حرز تنم مهر مصطفاست
تا چاكهاي دل شود از وي رفو مرا
او رحمه ‌الله است و همي روز و شب نهان
خواند به گوش آيت لاتقنطوا مرا
و آن اشك‌هاي بي‌خبر از چشم و دل مگر
قا آنيا شود سبب آبرو مرا


غزل شمارهٔ ۱

۳۵ بازديد


صدشكر گو‌يم هر زمان هم‌ چنگ را هم‌ جام را
كاين هر دو بردند از ميان هم ننگ را هم نام را
دلتنگم از فرزانگي دارم سر ديوانگي
كز خود دهم بيگانگي هم خاص را هم عام را
خواهم جنوني صف شكن آشوب جان مرد و زن
آرد به شورش تن به تن هم پخته را هم خام را
چون مرغ پرد از قفس ديگر نينديشد ز كس
بيند مدام از پيش و پس هم دانه را هم دام را
قاآني ار همت كني دل از دو عالم بركني
يكباره درهم بشكني هم شيشه را هم جام را


غزل شمارهٔ ۶

۳۶ بازديد


چه شيرين گفت خسرو اين عبارت
كه نبود وصل شيرين بي‌مرارت
سرم را در ره وصل تو دادم
كه بي‌سرمايه صعب افتد تجارت
سزد گر زندهٔ جاويد مانم
كه مرگ آمد نديدم از حقارت
مرا تهديد كشتن چون كند دوست
به عمر جاودان بخشد بشارت
برون نه از دل سوزان من پاي
كه مي‌ترسم بسوزي از حرارت
كه دارد فرصت خونخواري تو
كه صدتن مي كشي از يك اشارت
به زلف و خال و خط بردي دلم را
سپه را حكم فرمودي به غارت
مجو در گريه قاآني صبوري
كه نتوان كرد در دريا عمارت


غزل شمارهٔ ۵

۳۵ بازديد


حيران كند جمال تو ماه دو هفته را
خجلت دهد رخ تو گل نو شكفته را
دارم چو ماه يكشبه آغوش از آن تهي
تا در بغل كشم چو تو ماهي دو هفته را
بايد كنون گريست كه دل پاك شد ز غير
رسمي نكوست آب زدن راه رفته را
بينم به خواب روي تو آري به غير آب
نايد به خواب تشنهٔ ناكام خفته را
هيچ افتدت كه آيي و بازآوري به خلق
از روي و زلف خويش شب و روز رفته را
خاكم به سر كه آب دو چشمم بسان باد
گرمي فزود آتش عشق نهفته را
طوفان به ‌چشم من نگر از آن و اين مپرس
با ديده اعتبار نباشد شنفته را
سوز دلم ز گريه فزون شد عبث مگوي
كآ ‌بست چاره خانهٔ آتش گرفته را
بنگر بدان دو زاغ كه چون بلبلان باغ
در زير پرگرفته گل نوشكفته را
وان طبله طبله عود كه چون حلقه حلقه دود
بر سر كشيده چتر سيه نار تفته را
قاآنيا شه از سخن آبدار خويش
بر خاك ريخت آب سخن‌هاي گفته را
ديريست تا ز غيرت الماس فكر شاه
سوراخ گشته است جگر در سفته را


غزل شمارهٔ ۴

۳۳ بازديد


ضحاك ‌وار كشته بسي بي گناه را
بر دوش تا فكنده دو مار سياه را
قصد ذقن نمودمش از زلف عنبرين
چشمم نديد در شب تاريك چاه را
هوش از سرم به چابكي آن شوخ كج‌كلاه
برد آنچنان كه دزد شب از سر كلاه را
حيران زاهدم كه بر آن روي چون بهشت
از ابلهي گناه شمارد نگاه را
مي خوردنم به مجلس جانان گناه نيست
آسوده در بهشت چه داند گناه را
صوفي نشد رياضت چل ساله سودمند
يك دم بيا و ميكده كن خانقاه را
كو بادهٔ دو ساله و ماه دو هفته‌اي
تا شب به عيش روز كنم سال و ماه را
هر روز و شب به ياد جمال جميل تو
نظاره مي‌كنم رخ خورشيد و ماه را
در گيسوي سياه تو دلها چو شبروان
گم كرده‌اند در شب تاريك راه را
دارم دلي گرفته و مشكل كه شاه عشق
در اين فضاي تنگ زند بارگاه را
وقتست كز تطاول آن چشم فتنه‌جوي
آگه كنيم لشكر عباس شاه را
شاهي كه خاك درگه گردون اساس او
تاج زر است تارك خورشيد و ماه را


غزل شمارهٔ ۸

۳۲ بازديد


دامن وصل تو گر افتد به دست
پاي به دامن كشم از هرچه هست
عشق توام چشم درايت بدوخت
مه‌ر توام دست كفايت ببست
شوق رخت پردهٔ عقلم دريد
سنگ غمت شيشهٔ صبرم شكست
رنگ رخت آب برونم ببرد
مشك خطت ريش درونم بخست
اي دلم از ياد دهان تو تنگ
اي سرم از ساغر شوق تو مست
چون تو گلي را دل و جان باغبان
چون تو بتي را دو جهان بت‌پرست
مهر تو در تن عوض جان خريد
عشق تو در بر به دل دل نشست
باز نگرديم ز حرف نخست
دست نداريم ز عهد الست
يار پرير و چو كمان كرد پشت
ناوك تدبير برون شد ز شست
پاي مرا بست و خود آزاد زيست
كرد مرا صيد و خود از قيد جست
جور ز صياد جفاجو بود
ماهي بيچاره چه نالي ز شست
دام تو شد نام تو قاآنيا
بايد ازين نام و ازين دام جست
وز مدد دادگر ملك جم
ساغر مي داد نبايد ز دست