ياركي هست مرا به لطافت ملكو
به حلاوت شكر و به ملاحت نمكو
دي مرا گفت به طيش غم برانگيخته جيش
از پي موكب عيش ساخت بايد يزكو
خيز و آن باده بنوش كه روي پاك ز هوش
رودت جوش و خروش بسماك از سمكو
پشه زو پيل شود قطره زو نيل شود
زو ابابيل شود باز سيمين پر كو
جرعهٔ مي هاتوا كه جم و كي ماتوا
جملگي قد فاتوا همگي قد هلكو
شيخنا بهر عوام ساخته دانه و دام
دانهاش سبحهٔ خام دام تحتالحنكو
بهر ديباي طراز تا كيت جان بگداز
شادمان باش و بساز با قباي قدكو
هله قاآني هان نقد خود دار نهان
كه شد از غيب عيان نقدها را محكو
شمع شيراز منم نكتهپرداز منم
همه تن ناز منم تو چه گويي كلكو
فعلاتن فعلن فعلاتن فعلن
هست تقطيع سخن دك دكادك دككو
قاصدي كو تا فرستم سوي تو
غيرتم آيد كه بيند روي تو
مرده بودم زنده گشتم بامداد
كامد از باد سحرگه بوي تو
كاش ميمردم نميديدم به چشم
اين دل افتد دور از پهلوي تو
دل شده از جفت ابروي تو طاق
زان پريشان گشته چون گيسوي تو
عاقبت كردي به يك زخمم هلاك
آفرين بر قوت بازوي تو
مي كشد پيوسته بر روي تو تيغ
سخت بيشرمست اين ابروي تو
قبللهٔ جان مني پس كافرم
گر نمايم روي دل جز سوي تو
عهدكردم تا برون خسبم ز بند
ميكشد بازم كمند موي تو
من اگر ترسم ز چشمت باك نيست
شير نر ميترسد از آهوي تو
گر بدانم در بهشتم ميبرند
كافرم گر پا كشم از كوي تو
من چه حد دارم كه غلمان را ز خلد
ميفريبد نرگس جادوي تو
پاي قاآني رسد بر ساق عرش
گر نهد سر بر سر زانوي تو
بتا ز دست ببردي دلم به طراري
ولي دريغ كه ننموديش پرستاري
به دلربايي و شوخي و صيدكردن خلق
مسلميّ و نداري همي وفاداري
به گاه عرض ادب همچنان اديب ترا
به ياد داده همين چابكي و طراري
چنين صنم كه تويي گر همي نپوشي روي
نهان شود ز خجلت بتان فر خاري
به عنقريب سلامت تني نخواهد ماند
چنين كه چشم تو مايل بود به خونخواري
مرا ز حسرت لعل دُرر نثار تو چشم
ز شام تا به سحر ميكند دُرر باري
دو چشم مست تو خوابم به سِحر بسته به چشم
شگفت نيست ز جادوي مست سحّاري
چنين كه نرگس بيمار تو ربوده دلم
سلامتم همه زين پس بود به بيماري
بلاي مردم آزادهاي و فتنهٔ خلق
سلامت از تو ميسر شود به دشواري
هميشه طبع تو مايل بود به ريزش خون
مگر به كيش تو طاعت بود گنهكاري
شمن ز طاعت بت بر ميان نهد زنّار
خلاف تو كه بتي بنگرمت زناري
گمان مبر كه ازين پس رود به چشمي خواب
چنين كه فتنهٔ مردم شدي به بيداري
كسي كه مشرب آن لعل مي پرست گرفت
شگفت نيست كه دشمن شود به هشياري
شبان و روز به آزار خلق سعي كني
عجبتر آنكه ندارد كس از تو بيزاري
ميفكن اين همه آشوب در ممالك شاه
مباد آنكه بري كيفر از ستمكاري
به پاي دوست روان سر بباز قاآني
كه در طريقت ما به بُوَد سبكباري
اي تيره زلف درهم اي نافهٔ تتاري
كار من از تو درهم روز من از تو تاري
گر نيستي تن من تا چند گوژپشتي
ور نيستي دل من تا چند بيقراري
كردي سياهكارم تا كي سفيدچشمي
كردي سفيد چشمم تا كي سياهكاري
تا رسم روزگارت شد آفتابپوشي
رسم منست تا روز هرشب ستاره باري
جز توكدام هندو بر دل زند شبيخون
جز تو كدام جادو بر مه كند سواري
مار ار نيي بگنجت از چيست پاسباني
ابر ار نيي به مهرت از چيست پردهداري
آزر نيي چگونه لعبت همي تراشي
ماني نيي چگونه صورت همي نگاري
داود گر نيي تو با جوشنت چه بازي
هاروت گر نيي تو با زهرهات چه ياري
كلك مويد دين گر نيستي پس از چه
همواره عنبر تر بر سيم ساده باري
حاجي كه هست هر فرد از جزو مدحت او
بر دفتر سعادت سرلوح كامگاري
آن نور و چشم بينش وان رحمت خدايي
آن فر آفرينش وان فيض كردگاري
گر به تيغم بكشي زار و به خونم بكشي
من نه انكار كنم چون تو بدان كار خوشي
پيش روي تو دو زلف تو سرافكنده به زير
چون بر خواجهٔ رومي دو غلام حبشي
خوي خوش به بود از روي خوش اي ترك تتار
ورنه من باك ندارم كه به خونم بكشي
بنشين تند و بگو تلخ بكش خنجر تيز
شور بختي بود از لعبت شيرين ترشي
مگر دريچهٔ نوري تو يا نتيجهٔ حوري
كه فرق تا به قدم غرق در لطافت و نوري
مرا تو مردم چشمي چه غم كه غايبي از من
حضور عين چه حاجت بود كه عين حضوري
گمان برند خلايق كه حور بچه نزايد
خلاف من كه يقين دانمت كه بچهٔ حوري
چو عكس ماه كه افتد درون چشمهٔ روشن
به چشم من همه نزديكي و ز من همه دوري
به لطف آب حياتي به طيب باد بهاري
به بوي خاك بهشتي به نور آتش طوري
چو عشق رهزن عقلي چو عقل زينت روحي
چو روح زيور عمري چو عمر مايهٔ سوري
بتي نه لعبت چيني تني نه باد بهاري
گلي نه باغ بهشتي مهي نه حور قصوري
ز شرم روي تو شايد كه آفتاب بگيرد
كنون كه عنبر سارا دميدت از گل سوري
به عشق دوست كنم ناز بر ملالت دشمن
كه عشق را نتوان كرد چارهاي به صبوري
به يك دو جام كه قاآنيا ز دوست گرفتي
چو جام باده سراپا همه نشاط و سروري
بر آستان وليعهد اين جلال ترا بس
كه روز و شب چو سعادت ز واقفان حضوري
گرم ز لطف بخواني ورم به قهر براني
تو قهرماني و قادر بكن هر آنچه تواني
گرم به ديده زني تير اگر به سينه ننالم
كه گرچه آفت جسمي و ليك راحت جاني
نيم سپند كه لختي برآتشت ننشينم
هزار سال فزون گر بر آتشم بنشاني
من از جمال تو مستغنيم ز هركه به عالم
به حكم آنكه تو تنها نكوتر از دو جهاني
نظر به غير تو بر هيچ آفريده نكردم
گناه من نبود گر ندانمت به چه ماني
در انگبين نه چنان پا فروشدست مگس را
كز آستان برود گر صد آستين بفشاني
اگر چه عمر عزيزست و جان نكوست وليكن
تو هم عزيزتر از اين و هم نكوتر از آني
به حال خستهٔ قاآني از وفا نظري كن
بدار حرمت پيران به شكر آنكه جواني
دلا بيا بشنو از حكيم قاآني
ز مشكلات جهان درگذر به آساني
وگرنه بالله مشكل شود هر آسانت
تو تا ز دغدغهٔ نفس خود هراساني
هر آنچه جز سخت حق بگو ندانستم
كه عين معني دانايي است ناداني
نعيم ملك دو عالم بدان نميارزد
كه جان سوختهاي را ز خود برنجاني
من و دل من و زلف بتان بهم مانيم
بدين دليل كه جمعيم در پريشاني
به رنگ و بوي جهاني نه بلكه بهتر از آني
به حكم آنكه جهان پير گشته و تو جواني
ستارهاي نه مهي نه فرشتهاي نه گلي نه
كه هرچه گويمت آني چو بنگرم به از آني
كه گفت راحت روحي نه راحتي كه بلايي
كه گفت جوشن جاني نه جوشني كه سناني
ز خط و خال تو بردم گمان كه آهوي چيني
چو پنجه با تو زدم ديدمت كه شير ژياني
فتد كه آيي و بنشيني و مي آرم و نوشي
به پاي خيزي و بوسي دهّي و جان بستاني
جهان بهروي تو تازه است و جان به بوي تو زنده
جهان جان تويي امروز از آنكه جان جهاني
همين نه آفت شهري كه آفت دل و ديني
همي نه فتنهٔ ملكي كه فتنهٔ تن و جاني
ترا ذخيرهٔ راحت شمردم از همه عالم
چو نيكديدمت آخر نيي ذخيره زياني
امان خلق نيي از براي خلق عذابي
بهار عيش نيي در فناي عيش خزاني
به نام ماه زميني به بام مهر سپري
ز روي باغ جناني به خوي داغ جهاني
به قهر گفتمش آخر صبور بيتو نشينم
به خنده گفت صبوري ز چون مني نتواني
خلاف شرط ادب هست ورنه همچو اسيران
به سوي خود كشمت با كمند جذب نهاني
منم حجاب ره تو چه باشد ار ز عنايت
مرا ز من برهاني به خويشتن برساني
تو اي ستارهٔ خاكي ز چهر پرده برافكن
كه پردهٔ مه و خورشيد و اختران بدراني
چگونه در سخن آيد حديث روي نكويت
كه حدّ حسن تو برتر بود ز درك معاني
ز بيخودي شبي آخر دو طرهٔ تو بگيرم
بخايمت لب و دندان چنانچه ديده و داني
كتاب شعر تو قاآني ار بجوي نهد كس
ز آب يك دو قدم بيشر رود ز رواني
اي روي تو فرخندهترين صنع الهي
در مملكت حسن ترا دعوي شاهي
خورشيد بود زيركلاه تو عجب نيست
گر زانكه كني دعوي خورشيدكلاهي
خال و خط و زلف و رخ و چشم و مژهٔ تو
بر دعوي حسن رخ تو داده گواهي
خاليست به رخسار تو چون مردمك چشم
روشن كن چشم همه در عين سياهي
تو ماهي و دلها عزيزست كه هرسو
بر خاك طپد از غم عشق تو چو ماهي
جز دولت وصلت كه تباهي نپذيرد
هرچيز پذيرد به جهان رنگ تباهي
جز خال تو هندوي سياهي نشنيدم
خون ريز و ستمپيشه چو تركان سپاهي
همنام ذبيحي و چو هاروت اسيرست
در چاه زنخدان تو صد يوسف چاهي
صد خرمن جان را به يكي جلوه بسوزي
صدكوه گران را به يكي غمزه بكاهي
از قامت افراخته خجلت ده سروي
وز طلعت افروخته رسواكن ماهي
ما پيرو حكميم و قضا تا تو چه گويي
ما تابع ميليم و رضا تا تو چه خواهي
مهر ار بتو جرمست من و مهر جرايم
ميل ار بتو نهيست من و ميل مناهي
هرچيزكه جويند بجز وصل تو باطل
هر حرف كه گويند بجز وصف تو واهي
قاآنيت آن به كه كند مدح مكرر
كاي روي تو فرخندهترين صنع الهي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد