چونست كه اسماعيل هرگه به خروش آيد
هشيار رود از هوش بي هوش به هوش آيد
سر تا به قدم مردم از وجد به رقص آيند
آواز دلاويزش هرگه كه به گوش آيد
از نغمه لب نوشش صد نيش زند بر دل
من بندهٔ اين نيشم كز آن لب نوش آيد
از پاي نشيند غم چون او به طرب خيزد
خاموش شود بلبل چون او به خروش آيد
زلفش چو شب دنيا كوتاه و بلند افتد
گه تا به كمر ريزد گه تا سر دوش آيد
ماه از نگرد رويش از شرم به زير افتد
خام ار شنود صوتش از شوق به جوش آيد
گويي كه امير امروز باشد نبي مرسل
كز لحن ويش درگوش آواز سروش آيد
آن شاهدگويا را كس وصف نميداند
قاآني ازين گفتار آن به كه خموش آيد
هركس به هواي جان گرفتار
ما بي تو ز جان خويش بيزار
جا بي تو كنم به خلد هيهات
دل بيتو نهم به عيش زنهار
جان بيتو به پيكرم بود تنگ
سر بيتو به گردنم بود بار
دلهاي گشاده از غمت تنگ
جانهاي عزيز در رهت خوار
ابروي تو بر سرم كشد تيغ
مژگان تو بر دلم زند خار
اي تازه جوان كه چون جواني
رفتي و نيامدي دگربار
در سايهٔ زلف خط و خالت
مانند به شبروان عيار
در هند شنيدهام كه طوطي
شكر شكنست و سرخ منقار
زانسان كه خطت به سايهٔ زلف
پيرامن آن لب شكربار
زلفست فراز قدت آري
بر سرو بن آشيان كند مار
كويت به نگارخانه ماند
از حيرت طالبان ديدار
واقفي اي پيك چون ز حال دل زار
حال دل زار گو بيار دل آزار
يار دل آزار من وفا نشناسد
وه كه عجب نعمتيست يار وفادار
يار وفادار ار به چنگ من افتد
باك ندارم ز دور چرخ جفاكار
چرخ جفاكار پايبند غمم كرد
كيست كه رحمت كند به حال گرفتار
حال گرفتار خواهي از دل من پرس
بيمار آگه بود ز حالت بيمار
حالت بيمار خاصه در مرض دل
وان مرض دل ز عشق دلبر عيار
دلبر عيار شوخ خاصه چو محمود
كافت جانها بود ز طرّهٔ طرار
طرّهٔ طرار او به حيلت و افسون
بس كه دل خلق برده گشته گرانبار
پير مغان جام ميم داد دوش
از دو جهان بانگ برآمد كه نوش
ميروي و از عقبت ميرود
جان و تن و دين و دل و عقل و هوش
رفتي و برخاست فغانم ز دل
آمدي از راه و نشستم خموش
بر من و ياران شب يلدا گذشت
بس كه ز زلف تو سخن رفت دوش
آب دو چشمم همه عالم گرفت
وآتش جانم ننشيند ز جوش
كاش بسازند ز خاكم سبو
بو كه حريفان بكشندم به دوش
سرد شد از حكمت ناصح دلم
كآتش من بيند و گويد مجوش
تا به جمال توگشوديم چشم
از سخن خلق ببستيم گوش
ناصح از آن چهره نپوشيم چشم
گر تو تواني نظر از ما بپوش
رعد بنالد ز تجلي برق
از تو كنون جلوه و از ما خروش
پردهٔ دعوي بدرد دست غيب
گر نبود فضل خدا عيبپوش
نالهٔ قاآني اگر بشنود
از جگر سنگ برآيد خروش
اي زلف تو چون خاطر عشاق مشوش
وي صفحهٔ رويت ز خط و خال منقش
موي تو به روي تو عبيريست به مجمر
خال تو به چهر تو سپنديست برآتش
روي تو حديقهٔ گل اما گل بيخار
لعل تو قنينهٔ مل امّا مل بيغش
يكسوي كشد عقلم و يكسوي دگر عشق
با اين دو من مسكين دايم به كشاكش
خورده چه؟ خونم كه؟ آن ترك قدح نوش
برده چه؟ هوشم كه؟ آن شوخ پريوش
شوخي كه به رزم اندر ماهيست زرهپوش
تركي كه به بزم اندر سرويست كمانكش
در نخشب ماهي بنتابيده چنين خوب
دركشمر سروي بنروييده چنين خوش
هرجا خط او تبت هرجا لباو مصر
هرجا قد اوكشمر هرجا رخ اوكش
اي حسن تو چون فتنهٔ چشم تو جهانگير
صد سلسله دل در خم زلف تو به زنجير
عشق من و رخسار تو اين هردو جهانسوز
حسن تو وگفتار من اين هردو جهانگير
قدم چوكمان قد تو چون تير از آنرو
تند از بر من مي گذري چون زكمان تير
هر آيهٔ رحمت كه در انجيل و زبورست
هست اين همه را روي تو ترسا بچه تفسير
از حيرت خورشيد جمال تو ز هرسو
از خاك بر افلاك رود نعرهٔ تكبير
از نالهٔ من مهر تو با غير فزون شد
الحق خجلم از اثر نالهٔ شبگير
ريزد ز زبانم شكر و مشك به خروار
هرگه كه كنم وصف لب و زلف تو تقرير
وز آتش شوقي كه بود در ني كلكم
نبود عجب از نامه كه سوزد گه تحرير
با قامت ياري چو تو گيتي همه كشمر
با چهرنگاري چو تو عالم همه كشمير
وصل تو به پيرانه سرم باز جوان كرد
گر هجر تو بازم به جواني نكند پير
ديدم ز غمت دوش يكي خواب پريشان
وامروز شدش وصل سر زلف تو تعبير
ابروي تو اي ترك مگر تيغ اميرست
كآورده جهان را همه در قبضهٔ تسخير
نه تو دست عهد دادي كه ز مهر سر نتابم
به چه جرم روي تابي كه بري ز جسم تابم
چه خلاف كردم آخر كه تو برخلاف اول
ز معاندت نمودي به مفارقت عذابم
به خدا كه چون مني را دو جهان گناه بايد
كه به هجر چون تو ماهي كند آسمان عقابم
بگشاي چين زلفت كه به رخ فتاده چينم
بنماي روي خوبت كه ز ديده رفته خوابم
هم از آن زمان كه غافل مژگان دوست ديدم
چو شكار تيرخورده همه دم در اضطرابم
به هواي كبك رفتم كه چو باز حمله آرم
ز هلاك خويش غافل كه ز پي بود عقابم
منم آن گداي مبرم كه كنم سوال بوسه
تويي آن بخيل منعم كه نميدهي جوابم
نه علاج ميفرستي نه هلاك ميپسندي
چو مريض روز بحران همه دم در انقلابم
به دل و ز ديده دوري به خدا عجب نيايد
كه كنار دجله ميرد دل از آرزوي آبم
چه شد اين خروس امشب كه خروش او نايد
كه مؤذنان بخوابند و برآمد آفتابم
به عتاب چند گويي كه رو ار نه ريزمت خون
نكشي مرا و داني كه همي كشد عتابم
به خدا چنان بگريم ز جدايي حبيبم
كه بروي آب ماند تن خسته چون حبابم
تا به شكار رفتهاي گشته دلم شكار غم
هست مرا ازين سپس طيش فزون و عيش كم
گر نه ز محنت زمان شاه شود مرا ضمان
نيست ز بختم اين گمان كاو برهاندم ز غم
تا پي صيد آهوان خنگ ملك بود روان
جان و دلم بود نوان از چه ز آه دمبهدم
شه به غزال بسته دل من ز هزال خسته دل
او ز خيال رسته دل، من ز ملال بسته دم
اي بت شنگ شوخ لب خيز و بسيج كن طلب
تا بجهيم ازين كرب، تا برهيم ازين الم
چند قرين نالهاي داغ به دل چو لالهاي
خيزو بده پيالهاي تا برهيم ازين نقم
چين بگشا ز گيسوان، تازه كن از طرب روان
چند زني بر ابروان اين همه پيچ و تاب و خم
مژده بده كه صبحگه شاه جهان رسد ز ره
از قمرش بسر كله وز ملكش بهبر خدم
لحن اسماعيل و رويش آفت چشمست و گوش
آن برد از چشم خواب و اين برد از گوش هوش
حسن او دل را بهرقص آرد ولي از راهچشم
صوت او جان را به وجد آرد ولي از راه گوش
شوق ديدار نكويش پير را سازد جوان
شور آواز حزينش خام را آرد به جوش
چون به بزم باده برخيزد ز لب آواز او
بانگ چنگ از جام مي آيد به گوش بادهنوش
اي كه گويي گر ننوشد مي چسان آيد به رقص
او به مي حاجت ندارد با دو چشم ميفروش
از پس ديوار باغي گر صدايش بشنوي
ميخوري سوگند كاينك بلبل آمد در خروش
رام شد با آهوي چشمش دل ديوانهام
راست بودست اينكه مجنون انس گيرد با وحوش
گر نه يوسف از چه در مصر جمال آمد عزيز
ورنه داود از چه دارد زلفكان درعپوش
او گر اسماعيل مردم را چرا قربان كند
گر خليل صادقي اي دل درين دعوي بكوش
سرخ زنبوريست لعلش ليك چون زنبور نحل
هم زند از نغمه نيش و هم دهد از بوسه نوش
جاي دارد گر بترسد زو امير ملك جم
زانكه او از زلف دارد مار ضحاكي به دوش
موي او بر روي او قاآنيا گر بنگري
خيره گردي كز چه شيطان چيره آمد بر سروش
دست در حلقهٔ آن طرهٔ پرچين دارم
پنجه انداخته در پنجهٔ شاهين دارم
اين همه چين كه تو بر چهرهٔ من ميبيني
يادگاريست كز آن طرهٔ پرچين دارم
زاهدم گفت ز دين شرم كن و باده مخور
مي حرامم بود ار من خبر از دين دارم
كافر وگبر و يهودم همه رانند ز خويش
چشم بد دور نگه كن كه چه تمكين دارم
جام مي ده كه ترا عرضه دهم راز جهان
كه من اندر دل خود جام جهان بين دارم
جم كجا رفت و چه شد جام رهاكن كه به نقد
من ز جم بهترم ار جام سفالين دارم
منت شمع و چراغ از چه كشم در شب تار
من كه در خلوت خاطر مه و پروين دارم
خوار هركودك و ديوانه و اوباش شدم
آخر اي قوم ببينيد چه آيين دارم
در هواي قد و اندام و خط و عارض يار
عشق با سرو و گل و سنبل و نسرين دارم
جام مي بر لبم آهسته سحرگه مي گفت
تو مخور غصه كه من هم دل خونين دارم
تكيه بر زلف و رخ دوست زدم قاآني
شكر كز سنبل و گل بستر و بالين دارم
كاش با دادگر ملك سليمان گويند
من هم اي خواجه حق خدمت ديرين دارم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد