غزل شمارهٔ ۲۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۵

۳۳ بازديد


رفتند دوستان و كم از بيش و كم نماند
روزم سياه گشت و برم سايه هم نماند
چون صبح از آن سبب نفس سرد مي كشم
كان صبح چهره چون نفس صبحدم نماند
با من ستم نمي‌كند ار يار من رواست
چندان ستم نمودكه ديگر ستم نماند
گويي دلت چرا نشد از هجر من غمين
آن قدر تنگ شدكه درو جاي غم نماند
چون ابر در فراق تو از بس گريستم
در چشم من چو چشمهٔ خورشيد نم نماند
مي ده كه وقت آمدن و رفتن از جهان
كس محتشم نيامد وكس محتشم نماند
اي خواجه عمر جام سفالين دراز باد
كاو بهر باده هست اگر جام جم نماند
قاآنيا دل تو حرم خانهٔ خداست
منت خداي راكه بتي در حرم نماند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد