دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۸ ۳۴ بازديد
سخن از بوسهٔ آن لعل لب نوش افتاد
به ميان بار دگر خون سياوش افتاد
گشت يكسان شب و روزم كه ترا از رخ و زلف
صبح با شام سيه باز همآغوش افتاد
آنچنان در رخ نيكوي تو حيران ماندم
كه مرا كعبه و بتخانه فراموش افتاد
مر مرا هيچ به شيريني دشنام تو نيست
نوش جانست هر آن نيش كه با نوش افتاد
شاه حسنت به جفا شيوهٔ ضحاك گرفت
افعي زلف كجت تا به سر دوش افتاد
پيرهن چاك زنم دمبدم از غم چكنم
كه مرا كار بدان سرو قباپوش افتاد
با همه زهد كه قاآني ما ميورزد
عاقبت در سر خم مي زد و مدهوش افتاد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد