من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

تركيب بند شماره 9

۳۷ بازديد


خلق موتي را همين تنها نه احيا ساختند
هر گياهي را ز شادي خضر گويا ساختند
در هواي مهرگان هنگامه را كردند گرم
نوشدارويي براي دفع سرما ساختند
تا شود صادر به هر ملكي مسرت قدسيان
ز آفتاب و آسمان توقيع و طغرا ساختند
در ترازو از پي سنجيدن وزن نشاط
كفهٔ جان را پر از كيل تمنا ساختند
اي عجبتر آنكه بي‌تأثير نفس ناطقه
آنچه در خورد بهار از صنع والا ساختند
از پي تفريح جان‌ها ساقيان سيم‌ساق
بدر ساغر را پر از خورشيد صهبا ساختند
يا يد بيضاي موساي كليم‌الله را
مشرق اشراق نور طور سينا ساختند
بهر دفع ساحران غصه و غم گلرخان
از سر زلف سيه ثعبان موسي ساختند
در خط و قد و خد و زلف پريرويان شهر
سنبل و سرو و گل و ريحان بويا ساختند
همچو مريخ از هلال تيغ دژخيمان شاه
خصم جوزن را به ميزان شكل جوزا ساختند

شرزه شير بيشهٔ مردي شجاع‌السلطنه
كز هراسش خون خورد ارغنده شير ارژنه

بوالعجب هنگامه اي خلق جهان آراستند
طرفه جشني جانفزا پير و جوان آراستند
گر نشد بيت‌الشرف بيت‌الهبوط آفتاب
جشن نوروزي چرا در مهرگان آراستند
تا ز تنشان روح نگريزد ز شادي در عروق
رشته‌ها هر يك ز بهر حبس جان آراستند
جان به تنشان تازه شد از تنگ ظرفي لاجرم
جاي اول روح را در استخوان آراستند
تا حَمَل را باز نشناسد ز جدي آهوي چرخ
جشن نوروزي دو مه پيش از كمان آراستند
گر نه افريدون فري بر بيوراسبي‌، چيره شد
مهرگان جشن از چه رو در هر كران آراستند
يا فكند آرش‌ كماني تيري از آمل به مرو
كز طرف فرخنده جشني تيرگان آراستند
يا نه امطار مطر شد بعد چندين سال قحط
جشن شاياني به روز مهرگان آراستند
يا مقيد ساخت خصم نامقيد را ملك
كز فرح جشني فره در جاودان آراستند

ابن همان خصمي كه مغلوبش ملك زين پيش كرد
پس خلاصش از پي اظهار عفو خويش كرد

عافيت اكنون چو تيغ شاه عالم‌گير شد
كان دَدِ پتيارهٔ ديوانه در زنجير شد
تيغ خونريز ملك از كشتن او عار داشت
تا نپنداري كه در پاداش او تأخير شد
گفته‌بود اختر شناسش تاج ورخواهي شدن
حكم ازين بهتر كه تاج تاركش شمشير شد
خوشهٔ عمرش از آنرو احتراق تير سوخت
كاو به برج خوشه زاد و كوكب او تير شد
نوجوان‌تر گشت بخت شه به ‌عالم اي شگفت
كز مدار مدت او چرخ گردان پير شد
ديد خم خام شه بر يال خود در خواب خصم
خم خام اكنون به بند آهنين تعبير شد
قهر شاه آمد چو يزدان دير گير و سخت گير
سخت بگرفتش‌ چه‌غم گر چند روزي دير شد
خصم در دل صورت قهر ملك تصوير كرد
صورتي بي‌جان بسان صورت تصوير شد

تا ابد تيغ ملك بر فرق اعدا تندباد
در ثناي تيغ او تيغ زبان‌ها كند باد

اي پس از داور خداگيهان خداي راستين
شاه گردون آستان داراي دريا آستين
قابض ارواح را تيغت بود بئس‌البدل
واهب نصرت سپاهت را بود نعم‌المعين
لفظ شمشيرت نگارند ار به فرق بدسگال
ارّه بر فرقش نهد دندانهاي حرف شين
در رحم گر نام تيغ جانستانت بشنود
از هراس جان به سوي نطفه بر‌گردد جنين
اي كه اندر نسبت كاخ رفيعت آمدست
پايمال گاو و ماهي پيكر عرش برين
گر شتابد از پي اخبار ماضي توسنت
داستان نوح و آدم را نگارد بر سرين
تا بناي آستانت بر زمين شد آسمان
در توهّم كز چه ساكن عرش اعظم بر زمين
گر مدد از شاهباز همتت يابد ذناب
افكند دركاسهٔ گردون طناطن از طنين
گر به دوزخ جاكند لطف گنهكاران زنند
طعن‌ها بر آنكه اندر روضهٔ رضوان مكين

باد يارب بدسگالت اندرين دار سپنج
ششدر اندر نرد درد و مات در شطرنج رنج

بخل را تنها به به ذلت معن باذل ساخته
فتنه را عدالت انوشروان عادل ساخته
تا بخوابد فتنه‌ در عهدت‌ به‌خواب نيستي
دايهٔ گردون ز مهر و مه جلاجل ساخته
حلقهاي نجم را درهم كشيدست آسمان
از براي گردن خصمت سلاسل ساخته
بس كه از رشك ضميرت گريه كردست آفتاب
اشك چشمش رهگذار چرخ را گل ساخته
طعنه بر رايت مگر زد كز مدار آفتاب
ساير سياره را قهر تو مايل ساخته
بدسگال اكنون به قانون عرب رفعش رواست
كش به فعل بغض تو آفاق فاعل ساخته
لطفت از زهر هلاهل نوش نحل آرد وليك
قهرت از قند مكرر سمّ قاتل ساخته
وانگهي چون تير راني دركمان‌ گويند خلق
نك عطارد بين به برج قوس منزل ساخته
چون سپر بر سركشي هنگام كين گويند بدر
خويش را بر پيكر خورشيد حايل ساخته

رفعت كاخت اگر مي‌ديد چرخ چنبري
از ازل در دل نمي‌آورد فكر برتري

چون زري شبديز راندي زي خراسان اي ملك
گشت ز آهنگت دوتاري دل هراسان اي ملك
هردو را بر تيره دل انديشهٔ رزمت‌ گذشت
نز پي گردنكشي ز انديشهٔ جان اي ملك
چهرهٔ اقبالشان در ششدر خواري فتاد
زانكه بودندي حريف آب‌دندان‌ اي‌ ملك
زان سپس هر يك فرستادند زي خوارزم شاه
هديهاي وافر و پيك فراوان اي ملك
آن دد ناپاك زاد از هيبتت جان داد از آنك
بود در گوشش هنوز افغان افغان اي ملك
زان سپس با چار‌گرد از خاوران راندي به‌قهر
زي دز با خزر و مرز زاوه يكران اي ملك
قومي از افغان دون ياري ده خصم زبون
بسته با هم از پي كين تو پيمان اي ملك
قصه كوته كشتي از آن ناكسان چندانكه گشت
تا دو صد فرسنگ سنگ مرج مرجان اي ملك
لاجرم زآن هردو تاري دل يكي را كرد چرخ
چون برهمن بستهٔ‌ زنجير رُهبان اي ملك

بس كن اي قاآني آخر از ثناي شهريار
از ثنا چون عاجزي برگو دعاي شهريار

تا ابد يارب ملك در ملك گيتي شاه باد
بر رعيت شاه و بر هر شاه شاهنشاه باد
تا نگردد چار مادر بر عدويش حامله
شوي نه افلاك را زين پس عنن درباه باد
تا قيامت بر لبش از فرط بخشش حرف لا
نگذرد ور بگذرد با لفظ الاالله باد
گر نيندازد به گردن ماه طوق بندگيش
رنج سرطاني ز سرطانش به باد افراه باد
خدمتش را گر عطارد بندد از جوزا كمر
خوشه‌چين خرمنش مهر ار نباشد ماه باد
ور به ميزان سعادت زهره سنجد طالعش
تا قيامت گاوش اندر خرمن بدخواه باد
گر به خاك آستانش رخ نسايد آسمان
تا ابد اندام شيرش طعمهٔ روباه باد
بهر خوانش برّه را مريخ اگر بريان كند
نيش عقرب درمذاقش نوش خاطرخواه‌ باد
گر كمان خويش را پيشش نيارد مشتري
جسم‌حوتش صيد قلاب ستم ناگاه باد
ور زحل در چرخ دولايي ز بهر مطبخش
جدي را بريان نسازد دلوش اندر چاه باد

تا قيامت شه مكان برتخت عرش آيين كناد
بي‌رياكردم دعا روح‌الامين آمين كناد


تركيب بند شماره 8

۳۴ بازديد


سحر دير مغان را در گشودند
دري از خلد بركشورگشودند
دري زانده به روي خلق بستند
ز شادي صد در ديگرگشودند
از آن يك فتح باب ابواب رحمت
بروي مسلم وكافرگشودند
بروز نشوهٔ مي لشكر عيش
دو صدكشور به يك ساغرگشودند
پي تقليل خون ميناي مي را
رگ اندر جام بي‌نشتر گشودند
سحرگه پرده دلالان افلاك
ز چهر شاهد خاور گشودند
به صحن باغ اطفال رياحين
زهر سو طبلهٔ عنبرگشودند
وشاقان از بياض صفحهٔ روي
به قتل عاشقان محضر گشودند
بهشتي ز آتش نمرود رخسار
بر ابراهيم بن آزرگشودند
گره كردند باز از زلف مشكين
گره از كارها يكسر گشودند
به نقش طاس نرادان عشرت
ز شش جانب در ششدرگشودند
خطيبان طرب منبر نهادند
دبيران فرح دفترگشودند
پس آنگه هريكي از خطبهٔ فتح
زبان در مدحت داور گشودند

شجاع‌السطنه داراي اعظم
بهادر خان حسن شاه معظم

دگر باد صبا عنبرفشان شد
غم از ملك جهان دامن كشان شد
زمين زيب نگارستان چين گشت
جهان رشك بهشت جاودان شد
جمن با تازه‌رويي هم قسم گشت
صبا با خوش ركابي همعنان شد
سبك در خواب چشم نرگس مست
ز آشاميدن رطل گرن شد
مسلسل زلف سنبل عنبرين بوي
ز مشك افشاني باد وزان شد
نگون بيد موله بر لب جوي
چه مجنون واله آب روان شد
و يا بر فرق عكس خويش در آب
ز راه خودپرستي سايه‌بان شد
به شاخ سرو قمري داستان زن
ز طور و جور دور مهرگان شد
ز اوج چرخ و فوج موج ياران
زمين چون قطره در دريا نهان شد
سحر جانانه‌ام پيمانه در دست
تماشا را به طرف بوستان شد
ز شكر ريز لعل نوشخندش
چمن بنگالهٔ هندوستان شد
ز شورانگيز سرو سربلندش
قيام فتنهٔ آخر زمان شد
ز هر جانب خرامان نغمه‌پرداز
به مدح خسرو صاحبقران شد

كه احسنت اي خداوند ظفرمند
پس از داور خداگيهان خداوند

مغني ساز عشرت ساز مي‌كن
بسوز اين ساز را دمساز مي‌كن
رهاوي را به راه راست مي‌زن
پس ازكوچك حجاز آغاز مي‌كن
به شهر آشوبي از زابل درانداز
ز خارا تكيه بر شهناز مي‌كن
نشابور و عراق و اصفهان را
پر از آوازه آن آواز مي‌كن
مهاري در دماغ بختي بخت
ز آهنگ حدي پرواز مي‌كن
مخالف را مولف ساز با اوج
نوا را با رها و انباز مي‌كن
سحر ساقي سر از شاديچه بردار
بناي جشن سنگ‌انداز مي‌كن
ز مستي شور بازار قيامت
عيان از قامت طناز مي‌كن
هويدا فتنهٔ آخر زمان را
ز رعنا نرگس غمّاز مي‌كن
به تيرانداز تركان تركتازي
ازين تركان تيرانداز مي‌كن
بيا قاآنيا خاقاني آسا
در دُرج معاني باز مي‌كن
گر او بر گلخن شروان كند فخر
تو فخر از گلشن شيراز مي‌كن
گر او نازد به دور اخستان شاه
تو بر دوران دارا ناز مي كن

سليمان مان منوچهر جوان بخت
غضنفر فر فريدون فلك تخت

شه غازي خديو مملكت گير
سكندر راي رسطاليس تدبير
جهانداري كه حكم نافذ او
كشد خط خطا برحكم تقدير
طمع را داده جا، جودش به زندان
ستم را بسته پا عدلش به زنجير
به معني ذات او موصوف تقديم
به صورت شخص او منعوت تأخير
مطهر دامنش ز الايش كفر
چو ذيل كبريا از لوث تزوير
نه بر دامان ذاتش گرد عصيان
نه بر مرآت رايش زنگ تقصير
نيايد پايهٔ جاهش به مقياس
نگنجد صورت قدرش به تصوير
جلالش مهر و مه را داده فرمان
شكوهش انس و جان را كرده تسخير
هر آنكو خنجرش را ديد در خواب
به‌جز تعجيل مرگش نيست تعبير
ز امن عدل او گيتي چنان شد
كه خسبد در كنار شير نخجير
معاند را بود مرگي مجسم
همان كش خوانده شه جانسوز شمشير
به جز امر قضا كامد مسلم
به هر امري تواند داد تغيير

پس از داور خداگيهان خدا اوست
به جزو و كل اشيا پادشا اوست

زهي آفاق سرتاسرگرفته
سليمان‌وار بحر و بر گرفته
به نيروي جهانداور خداوند
جهان از قبضهٔ خنجرگرفته
ز مشرق تا به مغرب قاف تا قاف
به نغز آيين اسكندرگرفته
جلالت باج بر خاقان نهاده
شكوهت ساو از قيصر گرفته
نفير نايت اندر دشت پيكار
خراج از نعره ي تندرگرفته
به ميدان وغا پوينده رخشت
سبق از پويهٔ صر صر گرفته
به يك تكبير نصرت حيدرآسا
هزاران قلعه چون خيبر گرفته
به عزمي ملك قسطنطين گشوده
به رزمي حصن كالنجر گرفته
به يك فتراك صد ضحاك بسته
به يك قلاده صد نوذر گرفته
به يك پيچان كمند پيچ در پيچ
دو صد چون راي پيچانگر گرفته
به يك ايماي ابروي بلارك
دل از گردان كندآور گرفته
ز يك چيني كه بر آبرو فكنده
ز صد خاقان چين افسر گرفته
به يك نيروي بازوي جهانگير
ز ملك طوس تا كشمر گرفته

زهر در فرّه‌ات فرّ فريبرز
ز گرزت لرزه اندر برز البرز

به روز رزم كز خون روي مكمن
بپوشد ارغواني جامه بر تن
به عزم رزم آهن دل دليران
نهان گردند چون آتش در آهن
ز چار آيينهٔ گردان شود مرگ
چو عكس روي از آيينه روشن
سنانها بگذرد نو كتش ز خفتان
كمان‌ها بگذرد تيرش ز جوشن
يكي چون غمزهٔ دلدار دلدوز
يكي چون ابروي جانانه پر فن
يكي تابنده‌تر از برق نيسان
يكي بارنده‌تر از ابر بهمن
تو چون بيرون خرامي ازكمينگاه
دوان فتحت ز ايسر بخت ز ايمن
نه در جان باست از ناورد بدخواه
نه در دل باكت از انبوه دشمن
به دستت تيغ رخشان جام باده
به‌ چشمت طرف ميدان صحن گلشن‌
به گوشت بانگ كوس و نالهٔ ناي
نواي بربط و آواي ارغن
بري چون شست بر تير سبكروح
زني چون دست برگرزگران تن
به خاك از بيم رخ پوشد فرامرز
به گور از سهم تن دزدد تهمتن
ز برق تيغ خونريزت درافتد
عدوي ملك را آتش به خرمن

كنون قاآنيا ختم ثنا به
به داراي جان داور دعا به

الهي شاه ما گيتي ستان باد
به گيتي تا قيامت مرزبان باد
بهين گيهان خديو عدل گستر
ميهن كشور خداي كامران باد
بر افرنگ رياست حكم فرماي
بر اورنگ رياست حكمران باد
سليمان‌وار در زير نگينش
ز ملك باختر تا خاوران باد
ظفر با لشكرش هم تازيانه
اجل با خنجرش همداستان باد
به هر رزمي كه عزمش آورد روي
سعادت با ركابش همعنان باد
رواقش‌ فتنه را دارالسياسه
حريمش چرخ را دارالامان باد
نتاجي كاو نزايد با وفاقش
اگر عيسي است ننگ دودمان باد
مقيمان حريم حرمتش را
خس‌ اندر زير پهلو پرنيان باد
به عهدش هركه همچون لاله نشكفت
دلش چون غنچه در فصل خزان باد
چو او صاحبقراني بي‌قرينست
ز سعد و نحس گردون بي‌قران باد
بجز بختش جهان و هرچه در اوست
به مهد امن در خواب امان باد
به كامش هر چه خواهد باد يا رب
چه‌گويم كاين‌چنين يا آن‌چنان باد

چه باشد كاين دعا از بي‌ريايي
فتد مقبول كاخ كبريايي


تركيب بند شماره 12

۳۳ بازديد


بالاي تو سروست نه يك باغ نهالست
ابروي تو طاقست نه يك جفت هلالست
زلف تو شبست آن نه شبستان فراقست
روي تو گلست آن نه گلستان وصالست
يك زوج غزالست دو چشم تو نه حاشا
يك زوج كدامست كه يك فوج غزالست
آن خلعت ديباست نه بل طلعت زيباست
آن دام خيالست نه بل دانهٔ خالست
مويست ميان تو نه مو محض گمانست
هيچست دهان تو بلي صرف خيالست
گلگونه نخواهد رخ گلگون تو زنهار
گلگونه روا نيست برآن گونه كه آلست
رخسار تو تشنه است به دل بردن ما نه
دلهاست بر او تشنه كه او آب زلالست
حسن تو به سرحد كمالست نه حاشا
گامي دو سه بالا ترگ از حد كمالست
سرخط جداييست خط سبز تو زنهار
سرخط خداييست كه اين حد جمالست
گويي كه‌ خوري باده بلي اين چه حديثست
پرسي كه دهم بوسه نعم اين چه سوالست
تا روي تو پيرامن موي تو نديدم
اقرار نكردم كه ملك را پر و بالست
غمگين مشو ار وصف جمال تو نكردم
كز وصف تو مير جهان ناطقه لالست

ميري كه بود حافظ زندان سكندر
وز حكم مَلك مُلك سليمانش مسخر

روي تو بهارست نگارا نه بهشتست
همشيرهٔ حورست نه فرزند فرشته است
در طينت تو كرده خدا دل عوض گل
وانگه به دل آب به مهتاب سرشته اس
زلف تو عبيرست نه عودست نه دودست
جعد تو كمندست نه‌بندست نه‌رشته است
روي تو رسيدست به سرحد نكويي
ني ني كه‌از آن‌حد قدمي چندگذشته است
بيناست خرد ليكن در عشق توكورست
زيباست بهشت اما با حس‌ تو زشتست
زلفين توگر تيره نمايد عجبي نيست
كز تابش‌ خورشيد جمال تو برشته است
بايد كه ز خط حسن تو بيرون ننهد پاي
من‌ خوانده‌ام آن‌ خط كه به ‌روي تو نوشته است
در عهد تو خورشيد كس از سايه نداند
كاو نيز شب و روز به ‌دنبال تو گشته است
در بزم تو ره ‌نيست ز بس خسته كه بستست
در كوي تو جانيست ز بس كشته كه پشته است
گويي كه خدا چون دل بدخواه خداوند
در طينت تو تخم وفا هيچ نكشته است

آن كس كه به دل مهر خداوند ندارد
بالله كه علاجي به جز از بند ندارد


تركيب بند شماره 11

۳۳ بازديد


برشد سپيده‌دم چو ازين دشت لاجورد
مانندگردباد يكي طشت گردگرد
مانند عنكبوتي زرّين كه بر تند
برگنبدي بنفش همه تارهاي زرد
يا نقشبندي از زر محلول بركشد
جنبنده خار پشتي بر لوح لاجورد
برجستم و دوگانه كردم يگانه را
با آنكه جفت نيست سزاوار ذات فرد
مي ‌خواستم ز ساقي زد بانگ كاي حكيم
در روز آفتاب ننوشد شراب مرد
گفتم تو آفتابي و هرجا تو با مني
روزست پس نبايد اصلاً شراب خورد
گفتا گلي ببايد و ابري به روز مي
گفنم سرشك بنده سحاب و رخ تو ورد
خنديد نرم نرمك و گفتا به زير لب
كاين رند پارسي را نتوان مجاب كرد
القصه‌همچو لعل خودا-‌ن طفل خردسال
آورد لاله رنگ ميي پير و سالخورد
بنشست و داد و خوردم و بهركنار و بوس
با آن صنم فتادم دركشتي و نبرد
من مي‌ربودم از لب او بوسهاي گرم
او مي كشيد در رخ من آههاي سرد
مير‌‌فت و همچو مينا مستانه مي‌‌گريست
چون جام باده با دل يرخون ز روي درد
كاي عضو عضو پيكرت از فرق تا قدم
بگشوده چشم شهوت چون كعبتين نرد
تاكي هواي عشرت مدح ملك سراي
پيري بساط صحبت اطفال در نورد

برخيز و مدحتي به سزا گوي شاه را
تا آوري به وجد و طرب مهر و ماه را

تاكي غم بهار و غم دي خوريم ما
يك چند جاي غم به اگر مي خوريم ما
نز تخمهٔ بهار و نه از دودهٔ دييم
از چه غم بهار و غم دي خوريم ما
دانيم رفته نايد وز سادگي هنوز
هرچيز مي‌رود غمش از پي خوريم ما
در پاي خم بيا بنشانيم گلرخي
كاو هي پياله پر كند و هي خوريم ما
بوسيم پستهٔ لب و بادام چشم او
تا نقل و مي زچشم و لب وي خوريم ما
رنجيده شيخ ازينكه نهان باده مي‌خوريم
رنجش چرا به بانگ دف و ني خوريم ما
گويند عمر طي شود از مي حذر كنيد
از وجد آنكه عمر شود طي خوريم ما
مي چونكه يادگار جم وكي بود بيار
جامي كه تا به ياد جم و كي خوريم ما
دركام بر نفس ره آمد شدن نماند
از بس كه جام باده پياپي خوريم ما
ساغر هنوز بر لب ما هم ز شوق مي
گوييم لحظه لحظه كه مي كي خوريم ما
زاينده رود آبش اگر مي‌شود كمست
يك روز اگر صبوحي در جي خوريم ما
ما را خيال خدمت شه مست مي كند
نه اين دو من شراب كه در ري خوريم ما

شاه جهان محمد شه آسمان جود
اكسير عقل جوهر دانش جهان جود

اي زلف سنبلي تو كه برگل شكفته‌اي
يا اژدري سياه كه برگنج خفته‌اي
بر شاخ گل بنفشه نديدم كه بشكفد
اينك بنفشه‌اي تو كه بر گل شكفته‌اي
بر نار تفته دستهٔ سنبل كسي نكشت
يك دسته سنبلي تو كه برنار تفته‌اي
بر نار كفته حقهٔ عنبر كسي نبست
يك حقه عنبري تو كه بر نار كفته‌اي
ديدم ز دور در رخ تو آتشين دو شب
پنداشتم كه جنگل آتش گرفته‌اي
بازي و پرده بر رخ خورشيد بسته‌اي
زاغي و شاهباز به شهپر نهفته‌اي
نمرودي ازجفا نه كه ريحان خط گواست
بر اينكه تو خليلي و در نار رفته‌اي
چون دود و چون شبه سيهي و دل مرا
چون نار تفته‌اي و چو الماس سفته‌اي
چيزي ندانمت به جز از سايه بر زمين
از بهر آنكه كاسف ماه دو هفته‌اي
پر فرشته‌اي ز چه آلوده‌اي به گرد
مانا كه خاك راه شهنشاه رُفته‌اي


تركيب بند شماره 10

۳۲ بازديد


اي زلف نگار من از بس كه پريشاني
سرتا به قدم مانا سامان مرا ماني
چون زنگيكي عريان زانو به زنخ برده
در تابش مهر اندر بنشسته و عرياني
هندو چو سپارد جان در آذرش اندازند
تو به‌آتش‌سوزان‌در چون‌هندوي بيجاني
افعي‌زده را ماني از بس كه به‌خود پيچي
با آنكه تو خود از شكل ‌چون افعي پيچاني
افعي به بهار اندر از خاك برآرد سر
زآن چهر بهار آيين زين روي گراياني
بسيار به شب كژدم از لانه برون آيد
تو كژدمي و پيوست در روز نماياني

آن چهره بدين خوبي ‌آشوب جهانستي
گويند بهشتي‌هست گر هست همانستي

زي كوي مغان ما راگاهي دو سه مي‌بايد
وز چنگ مغان ما را جامي دوسه مي‌بايد
ديوانه و ژوليده آشفته و شوريده
مشتاق نكويان را نامي دو سه مي‌بايد
زهاد ريايي را انكار بود از مي
بر گردن اين خامان خامي دو سه مي‌بايد
چشم بد بدخواهان از هرطرفي بازست
بر چهر نگار از نيل لامي دو سه مي‌بايد
در جان و دل و ديده جاكرده خيال دوست
آن طاير قدسي را با مي دو سه مي‌بايد
از تاك به خم و زخم در شيشه از آن در جام
دوشيزهٔ صهبا را مامي دو سه مي‌بايد
زلف و خط و‌گيسو را زيب رخ جانان بين
وان صبح همايون را شامي دو سه مي‌بايد
خواهي شودت اي دل كام دو جهان حاصل
زي بارگه خسروگامي دو سه مي‌بايد

شاهي كه بر او ختمست آيات جهانداري
و آمد به صفت رايش مرآت جهانداري

من بندهٔ خاقانم از دهر نينديشم
ترياق به كف دارم از زهر نينديشم
گر چرخ زند ناچخ ور دهركشد خنجر
از چرخ نپرهيزم وز دهر نينديشم
دوشيزهٔ صهبا را من عقد بخواهم بست
مهرش همه گر جانست از مهر نينديشم
گر تيغ كشد خورشيد ور قهركند بهرام
زان تيغ نتابم رو زان قهر نينديشم
شهري به‌خلاف من گر تبغ كشدچون بيد
با حرز ولاي آن زان شهر نينديشم
چون ني ز فلك باكم باديست كرهٔ خاكم
در بحر زنم غوطه از نهر نينديشم

شاهي كه ولاي او داروي غمانستي
دست گهر انگيزش آشوب عمانستي


تركيب بند شماره 14

۳۱ بازديد
 

‌غُرّهٔ شوال شد طرّهٔ دلدار كو
تهنيت عيد را ساغر سرشار كو
آن مي باقي چه شد آن بت ساقي چه شد
رطل عراقي چه شد خانهٔ خمّار كو
بادهٔ صهبا كجاست سادهٔ زيبا كجاست
آن بط و مينا كجاست آن بت و زنّار كو
معني طامات چيست زهد و كرامات چيست
اين همه اثبات چيست آن همه انكار كو
عهدِ خَلَق شد بعيد بهر شگون را بعيد
ز آيت بخت سعيد مدح جهاندار كو

ماه منوچهر چهر شاه فريدون نژاد
خسرو پاكيزه مهرداور با عدل و داد

ساقيكا مي بيار مطربكا ني بزن
هي تو دمادم بده هي تو پياپي بزن
ساغر مي مي‌بنوش نالهٔ ني مي‌نيوش
چند نشيني خموش هي بخور و هي بزن
دور زمستان رسيد عهد شبستان رسيد
نوبت مستان رسيد مي بخور و ني بزن
فصل دي است اي نگار بادهٔ گلگون بيار
يك تنه چون نوبهار بر سپه دي بزن
حضرت دارا بجو مدحت دارا بگو
طعنه هم از بخت او بر جم و بر كيّ بزن

فصل ادب اصل جود صدر هدي روي دين
خازن گنج وجود خواجهٔ چرخ برين

اي صنم سرخ لب روزه ترا زرد كرد
جفت بدي با طرب روزه ترا فرد كرد
بود دلت‌‌ گرم عيش روزه برانگيخت جيش
گرم در آمد به طيش عيش ترا سرد كرد
روزه به‌ صد توش و تاب كرد به‌‌ گيتي شتاب
يك تنه چون آفتاب با همه ناورد كرد
از تن جانها به درد روزه برانگيخت گرد
آنچه به نامرد و مرد مي‌نتوان كرد كرد
خيز و به‌ شادي‌‌ گراي مدحت‌ خسرو سراي
مدحت او را خداي داروي هر درد كرد

آنكه به هنگام رزم سخره كند پيل را
دست جوادش‌ به بزم طعنه زند نيل را

آنكه بود روزگار ريزه‌خور خوان او
هركه به جز كردگار شاكر احسان او
بحر ز جودش نمي دهر ز عمرش دمي
وز دل و جان عالمي تابع فرمان او
ساحت كويش‌ حرم خلق نكويش ارم
خازن گنج كرم دست دُر افشان او
تيغ وي اندر وغا هست يكي اژدها
خفته مرگ فجا در بن دندان او
هوش هژبران برم زهرهٔ شيران درم
جون به زبان آورم وقعهٔ گرگان او

چون به وغا داد دست لشكر منصور را
پاي تهور شكست دشمن مقهور را

اي ملك مُلك‌ بخش ملك تو معمور باد
در غمرات خطر خصم تو مغمور باد
تا كه چمد مهر و ماه تا گذرد سال و ماه
در ره دين اله سعي تو مشكور باد
هركه ز مهرت بعيد جانش مبادا سعيد
وز المش صبح عيد چون شب ديجور باد
نيك بود حال تو سعد بود فال تو
وز تو و اقبال تو چشم بدان دور باد
مكنت تو پايدار دولت تو برقرار
وز كرم كردگار سعي تو موفور باد

تاكه چمد آسمان ملك به كام تو باد
ملك زمين و زمان جمله به نام تو باد


تركيب بند شماره 13

۳۳ بازديد


اي كرده سيه چشم تو تاراج دل و جان
از فتنهٔ ترك تو جهاني شده ويران
كي با تن سهراب كند خنجر رستم
كاري كه كند با دلم آن خنجر مژگان
آشفته مكن چون دل من كار جهاني
بر باد مده يعني آن زلف پريشان
از گوي زنخدانت و چوگان سر زلف
آسيمه سرم دايم چون گوي ز چوگان
از گريهٔ من نرم نگردد دل سختت
هرگز نكند باران تاثير به سندان
چون نقطه و چون موي شد از غم تن و جانم
در فهم ميان و دهنت اي بت خندان
بر وهم ميان تو نهادستي تهمت
بر هيچ دهان تو ببستستي بهتان
بر و هم كسي هيچ نديدم كه كمر بست
وز هيچ بيفشانده كسي گوهر غلطان
سروي تو و غير از تو از آن چهرهٔ رنگين
بر سرو نديدم كه كسي بست گلستان
زلف تو كمندست و دو صد يوسف دل را
آويخته دارد ز بر چاه زنخدان
بر ياد لب لعل تو اي گفت تو لؤلؤ
تا كي همي از جزع فرو ريزم مرجان

در خوبي تو نقصان يك موي نبينم
اينست كه با مهر كست روي نبينم

بي‌ روي تو در شام فراق اي بت ارمن
آهم ز فلك بگذرد و اشك ز دامن
پيش نظرم نقش جمال تو مصور
هرجا نگرم بام و در و خانه و برزن
اي فتنهٔ عالم چه بلايي تو كه شهري
گشت از تو نديم ندم و همدم شيون
از جوشن جان درگذرد تير نگاهت
هرگه به رخ آرايي آن زلف چو جوشن
از دوستيت آنچه به من آمده هرگز
نامد به فرامرز يل ازكينهٔ بهمن
پيدا ز عذار تو بود لاله به خروار
پنهان ز بازار تو بود نقره به خرمن
از لالهٔ تو رفته مرا خاري در پا
از نقرهٔ تو مانده مرا باري بر تن
زين بار مرا كاسته چون كه تن چون كوه
زان خار مرا آمده دل روزن روزن
باريك‌تر از رشتهٔ سوزن بود آن لب
سوداي توام پيشه بود عشق توام فن
با اينهمه‌ام ديدن روي تو پري‌شان
با اينهمه‌ام جستن وصل تو پريون
چون مي‌نگرم بستن با دست به چنبر
چون مي‌شمرم سودن آبست به هاون

هيهات كه از وصل تو من طرف نبندم
از ديده به رخ گر همه شنگرف ببندم

اي زلف تو پر حلقه‌تر از جوشن داود
اي روي تو تابنده‌تر از آتش نمرود
با جام و قدح زين‌ سپسم عمر شود صرف
بگزيدم چون مشرب آن لعل مي‌آلود
اي سيمبر از جاي فزا خيز و فروريز
در ساغر زرين يكي آن آتش بي‌دود
پيش آر مي و جام به رغم غم ديرين
بي‌داروي مي درد مرا نبود بهبود
ز آن مي كه از آن هر دل غمگين شد خرم
زآن مي كه از آن خاط‌ر پژمان شد خشنود
مي سيرت و هنجار حكيمست و تو داني
بيهوده حكيم اين همه اصرار نفرمود
با دختر زر تا نبود كس را سودا
هيهات كه برگيرد ازكار جهان سود
ز آن باده كه تابنده‌تر از چهر ايازست
درده كه شود عاقبت كارم محمود
مقصود من از باده تويي بو كه به مستي
آورد توان بوسه زنم بر رخ مقصود
از بوسه تو با من ز چه‌رو بخل بورزي
از اشك چون من با تو نورزم بمگر جود

بردي به فسون دل زكف عشق‌پرستان
دستان تو اي بس كه بگويند به دستان

اي تنگتر از سينهٔ عشاق دهانت
باريكتر از فكر خردمند ميانت
همسنگ قلل شد غمم از فكر سرينت
همراز عدم شد تنم از عشق دهانت
صد خار جفا در دلم از حسرت بشكست
آن باغ كه شد تعبيه بر سرو روانت
قد تو بود تير و كمان ‌آسا ابروت
من جفته قد از حسرت آن تير و كمانت
بگرفته سنان ترك نگاه تو مژگان
مي بگذرد از جوشن جان نوك سنانت
با آنكه خورد خون جهان خاتم لعلت
در زير نگين آمده ملك دو جهانت
ديگر به پشيزي نخرم سرو چمن را
گردد سوي ما مايل اگر سرو چمانت

حسني نه كه آن را تو دل آزار نداري
صد حيف كه پرواي دل‌ زار نداري


مسمط شماره 2

۳۳ بازديد


مگر باز بر فروخت گل از هر كنار نار
كه هردم ز سوز دل بگريد هزار زار
نسيمي كه در چمن شدي رهسپار پار
هم امسال يافتست بر جويبار بار

كه گويدش تهنيت بهر شاخسار سار

ز فراشي صبا ره باغ رفته بين
چو روي سمنبران سمن‌ها شكفته بين
گل نو شكفته را مه نوگرفته بين
پس از هفتهٔ دگرش چو ماهي دو هفته بين

كه جرمش پس از خسوف شود يكسر آشكار

چو پيچنده اژدريست گريان زكوه سيل
ز بالا سوي نشيب دو صد ميل كرده ميل
به ظاره‌اش ز شهر دوان خلق خيل خيل
زبان پر ز هاي و هوي روان پر ز واي و ويل

كه اين مارگرزه چيست كه آيد زكوهسار

چو رعد از ميان ابر دمادم بغردا
دل و زهرهٔ هزبر ز سهمش بدردا
به شمشير صاعقه رگ كه ببرّدا
سپس چون شراره خون از آن رگ بپردا

مگر خون آن رگست كه خوانيش لاله‌زار

به طفل شكوفه بين كه بر نامده ز شخ
دمد مويش از عذار به رنگ سپيد نخ
چو پيران به كودكي سپيدش‌ شود ز نخ
وز آن موي همچو برف دلش بفسرد چو يخ

كه زودش سپيدكرد سپهر سياهكار

ز مه طلعتان شوخ ز‌ گلچهرگان شنگ
ز هرسو به طرف دشت گروهي زده كرنگ
به سر شور ناي و به دل شور جام و چنگ
نه در فكر اسم و رسم نه در بند نام و ننگ

شگفتا كه نادر است همه صنع كردگار

كنون از شكوفه‌ام شك افتاده در ضمير
كه گر شيرخواره‌است به صورت چراست پير
و گر شيرخواره نيست چو طفلان شيرگير
دمادم چرا خورد ز پستان ابر شير

همه ‌مست و مي پرست ‌همه ‌رند و باده‌خوار

بده باده كز بهار جهان گلستان شده
گلستان ز سرخ گل همه ملستان شده
يكي بين به شاخ سرو كه صلصلستان شده
نه صلصلستان شده كه غلغلستان شده

ز بس بانگ رعد و برق كه پيچد به شاخسار

چو آبستنان كند همي ابر نالها
كه تا خرد بچگان بزايد ز ژالها
پس آن ژالها چكد برآن سرخ لالها
چو در دانهاي خرد بلعلعين پيالها

و يا قطره‌هاي خون به گلگون رخ نگار

الا يا پريوشا الا يا سمنبرا
سمن سرزد از چمن چه خسبي به بسترا
به نظارهٔ بهار برون آ ز منظرا
همه راغ مشكبوست ز مشكو درآ درا

بشو چهر و شانه كن سر زلف مشكبار

شبستان چه مي كني به بستان خرام كن
به گل تهنيت فرست به گلبن سلام كن
به گل از زبان مل پس آنگه پيام كن
كه زخم فراق را به وصل التيام كن

كه چون عارضت شده دلم خون ز انتظار

هميدون من و ترا فزونتر شدست داغ
من اينجا اسير خم تو آنجا مقيم باغ
مگر بهر چاره را كني حيله‌اي چو زاغ
كه مستان شهر را به هر جا كني سراغ

پس‌ وصل من بري مرآن حيله را به كار

ببوي از ره مشام به رنگ از ره بصر
به مغز و دماغشان چو دانش كني مقر
كه منهم ز كامشان دوم زود در جگر
و ز آنجا دوان دوان درآيم به مغز سر

در آنجا بگيرمت چو جان تنگ دركنار

الا اي كه قوت تو شب و روز هست مي
گل آمد به شاخ هان چه خسبي به كاخ هي
به سالوس و زرق و مكر مكن عمر خويش‌ طي
بزن جام يك ‌مني به آواز چنگ و ني

دو رخ كن دو گلستان دو عارض دو نو بهار

پس آنگه نظاره كن ز اعجاز ذوالمنن
پر از چشم شرزه شير ز لاله همه دمن
پر از گوش زنده پيل ز زنبق همه چمن
هم از سرخ رنگ آن دمن تالي يمن

هم از نغز بوي اين‌ چمن تالي تتار

هلا ابر فرودين شب و روز دمبدم
بنشكيبد از عطا نياسايد از كرم
ببارد همي گهر بپاشد همي درم
چنان چون به‌ صبح عيد ملك‌زادهٔ عجم

مه برج احتشام در درج افتخار

فلك فر عليقلي كه گيتي به كام اوست
خداوند اختران كهين‌تر غلام اوست
بهر نامه نامها همه زير نام اوست
زمين شرق تا به غرب پر از احتشام اوست

جهانيست با ثبات سپهريست با وقار

بكين‌توزي آسمان بديو افكني شهاب
برخشندگي سهيل ببخشندگي سحاب
گه حزم با درنگ گه عزم با شتاب
كرم هاش بي‌شمر هنرهاش بي‌حساب

چو ادوار آسمان چو اطوار روزگار

بر حكم نافذش اگر چرخ دم زند
سرانجام دست‌ غم بسر از ندم زند
همان پيك و هم كيست كه با او قدم زند
نزيبد حدوث را كه لاف از قدم زند

ندارد ستور لنگ دو اسب راهوار

چه صديق متقي چه زنديق متهم
چه خوانندهٔ صمد چه خواهندهٔ صنم
بهر يك كند عطا بهر يك دهد درم
بلي نور آفتاب به هنگام صبحدم

بتابد به ‌برگ گل چنان چون به نوك خار

ز سر تا قدم چو عقل كمال مجردست
جمال مجسمست جلال مجردست
عطاي مصورست نوال مجردست
چو تسنيم و سلسبيل زلال مجردست

بدانگه كه سركند سخنهاي آبدار

به‌ هر علم و هر هنر به هر فن و هر مقال
كند طي هر سخن كند حل هر سوال
گرفته‌ست و يافته به تاييد ذوالجلال
رياضي ازو رواج طبيعي ازو كمال

همان پايهٔ علوم ازو جسته انتشار

بيان بديع او معاني چو سركند
سخن گر مطولست چنان مختصركند
كه هركس كه بشنود تواند ز بر كند
همان حل مشكلات در اول نظركند

اگر ده اگر صدست اگر پانصد ار هزار

به هر علم بي‌بدل به هر كار بي‌بديل
بر دانشش عقول چو نزد علي عقيل
نه در زمرهٔ عدول توان جستنش عديل
نه در فرقهٔ قبول تني بوده زي قبيل

سخن‌سنج و پاك‌مغز گران‌سنگ و هوشيار

زهي اي به ملك فضل خداوند راستين
سپهرت بر آستان محيطت در آستين
اميران شه نشان به خاك تو ره‌نشين
مهانت به هر زمان ثناگو به هر زمين

به نزدست سما حقير چو نزد هما حقار

تويي دستگير خلق به هنگام پاي لغز
تنت همچو جان پاك سراپا لطيف و نغز
همه جان خلق پوست همه پيكر تو مغز
حسد در دل عدوت چو چرك‌اندرورن چغز

به‌جوش‌ آردش همي دمادم ز خار خار

چو هنگام كارزار به چهر افكني گره
چو گيسوي گلرخان بپوشي به تن زر
چو ابروي مهوشان كمان را كني بزه
همي چرخ گويدت كه احسنت باد وزه

ازين يال و بال و برز و زين فرّ و گير و دار

بدانگه كه از زمين همي خون بجوشدا
تن چرخ را غبار به اكسون بپوشدا
ز تفّ سنان و تيغ به يم نم بخوشدا
ستاره به زيرگرد دمادم بكوشدا

كه بيرون برد بجهد تن خويش از غبار

زمين زير پاي اسب چو گردون بجنبدا
تكاور به ميخ نعل زمين را بسنبدا
شخ و كوه را به سُم چو رنده برنددا
مخالف بگريدا موالف بخنددا

سنانها روان شكر اجلها امل شكار

چو ساز جدل كنند قوي بال و برزها
كتفها ورم كند ز آسيب گرزها
بياماسد از هراس به پهلو سپرزها
چو اطراف مرزها چو اكناف كرزها

كه برجسته و بلند نمايد به كشتزار

تو چون با كمان و گرز برون آيي از كمين
مه نو درون چنگ زمانه به زير زين
همي چون ستارگان عرق ريزي از جبين
به چرخ آفتاب و ماه نمايندت آفرين

كه بخ بخ ازين دليركه هي هي ازين سوار

چو روز و شب جهان كه‌‌گردند بيش وكم
كني جيش خصم راكم و بيش دمبدم
دو را گاه يكي كني بدان تير راست چم
سه را گاه شش كني بدان تيغ پشت خم

وزينسان برآوري از آن بيش وكم دمار

از آنجاكه هست رسم به جبر و مقابله
كه گر جذر با عدد نمايد معادله
عدد را كنند بخش بَرو بي‌ مساهله
چو تير دوشاخ تو دو جذرند يكدله

ز هر هشت تيغ زن به‌هريك رسد چهار

الا تا بروي بحر نشايد كشيد پل
الا تا به كتف باد نشايد نهاد غل
الا تا بهر بهار برآيد ز خاك گل
الا تا درون خم شود خون تاك مل

مُلت باد در قدح گُلت باد دركنار

نشستن‌گهت مدام دلفروز قصر باد
كمالات بي‌شمر به ذات تو حصر باد
به هر كار ناصرت شهنشاه عصر باد
ز اقبال ناصري نصيب تو نصر باد

كه جاويد در جهان بماناد روزگار

چو قاآنيت به بزم ثناگو هزار باد
گهرهاي نظمشان همه آبدار باد
ز جودت به جيبشان گهرها نثار باد
چو تيغ تو جمله را گهر دركنار باد

بماناد نظمشان ز مدح تو يادگار


مسمط شماره 1

۳۳ بازديد


بنفشه رسته از زمين به طرف جويبارها
و ياگسسته حورعين ز زلف خويش تارها
ز سنگ اگر نديده‌اي چسان جهد شرارها
به برگهاي لاله بين ميان لاله‌زارها

كه چون شراره مي‌جهد ز شنگ كوهسارها

ندانما ز كودكي شكوفه از چه پير شد
نخورده‌ شير عارضش چرا به رنگ شير شد
گمان برم كه همچو من بدام غم اسير شد
ز پا فكنده دلبرش چه خوب دستگير شد

بلي چنين برند دل ز عاشقان نگارها

درين بهار هركسي هواي راغ داردا
به ياد باغ طلعتي خيال باغ داردا
به تيره شب ز جام مي به كف چراغ داردا
همين دل منست و بس كه درد و داغ داردا

جگر چو لاله پر ز خون ز عشق گلعذارها

بهار را چه مي كنم چو شد ز بر بهار من
كناره كردم از جهان چو او شد ازكنار من
خوشا و خرم آن دمي كه بود يار يار من
دو زلف مشكبار او به چشم اشكبار من

چو چشمه‌اي كه اندر او شنا كنند مارها

غزال ‌مشك‌موي من ز من خطا چه ديده‌اي
كه همچو آهوان چين از آن خطا رميده يي
بنفشه‌بوي من چرا به حجره آرميده‌اي
نشاط سينه برده‌اي بساط كينه چيده‌اي

بساز نقل آشتي بس است گير و دارها

به صلح دركنارم آ، ز دشمني كناره كن
دلت ره ار نمي‌دهد ز دوست استشاره كن
و ياچو سُبحه رشته‌اي ز زلف خويش‌ پاره كن
بر او ببند صدگره وزان پس استخاره كن

كه سخت عاجز آمدم ز رنج انتظارها

نه دلبري كه بر رخش به ياد او نظركنم
نه محرمي كه پيش او حديث عشق سر كنم
نه همدمي كه يك دمش ز حال خود خبر كنم
نه بادهٔ محبتي كزو دماغ تر كنم

نه طبع را فراغتي كه تن دهم به كارها

كسي نپرسدم خبر كه كيستم چكاره‌ام
نه مفتيم نه محتسب نه رند باده خواره‌ام
نه خادم مساجدم نه مؤْذن مناره‌ام
نه كدخداي جوشقان نه عامل زواره‌ام

نه مستشير دولتم نه جزو مستشارها

بهشت را چه مي كنم بتا بهشت من تويي
بهار و باغ من تويي رياض و كشت من تويي
بكن هر آنچه مي كني كه‌ سرنوشت من تويي
بدل نه غايبي ز من كه در سرشت من تويي

نهفته در عروق من چو پودها به تارها

دمن ز خندهٔ لبت عقيق‌زا، يمن شود
يمن ز سبزهٔ خطت به خرمي چمن شود
چمن ز جلوهٔ رخت پر از گل و سمن شود
سمن چو بنگرد رخت به جان و دل شمن شود

از آنكه ننگرد چو تو نگاري از نگارها

به پيش شكرين لبت جه دم زند طبرزدا
كه با لبت طبرزدا به حنظلي نيرزد
خيال عشق روي تو اگر زمين بورزدا
ز اضط‌راب عشق تو چو آسمان بلرزدا

همي ببوسدت قذم بسان خاكسارها

بت دو هفت سال من مرا مي دو ساله ده
ز چشم خويش مي‌فشان ز لعل خود پياله ده
نگار لاله چهر من ميي به رنگ لاله ده
ز بهر نقل بوسه‌اي مرا به لب حواله ده

كه‌واجبست نقل و مي براي ميگسارها

بهل كتاب را بهم كه مرد درس نيستم
نهال را چه مي كنم كه ز اهل غرس نيستم
شرابم آشكار ده كه مرد ترس نيستم
به‌حفظ كشت عمرخود كم از مترس‌ نيستم

كه منع جانوركند همي زكشتزارها

من ار شراب ‌مي‌خورم به‌ بانگ كوس مي‌خورم
به بارگاه تهمتن به بزم طوس‌ مي‌خورم
پيالهاي ده مني علي رؤوس مي‌خورم
شراب ‌گبر مي چشم مي مجوس مي خورم

نه جوكيم كه خو كنم به برگ كو كنارها

الا چه سال‌ها كه من مي و نديم داشتم
چو سال تازه مي‌شدي مي قديم داشتم
پيالها و جامها ز زرّ و سيم داشتم
دل جواد پر هنر كف كريم داشتم

چه ‌خوش به ناز و نعمتم گذشت روزگارها

كنون هم ار چه مفلسم ز دل نفس نمي‌كشم
به هيچ روي منّتي ز هيچ كس نمي‌كشم
فغان ز جور نيستي به دادرس نمي‌كشم
كشيدم ار چه پيش ازين ازين سپس نمي‌كشم

مگر بدانكه صدر هم رهانده ز افتقارها

كريمه‌اي كه ازكرم سحاب زرفشان بود
صفيه‌اي كه از صفا بهشت جاودان بود
عفاف ‌اوست كز ازل حجاب ‌جسم و جان بود
فرشتهٔ زمين بود ستارهٔ زمان بود

گليست‌ نوش رحمتش مصون ز نيش خارها

سپهر عصمت و حيا كه شاه اوست ماه او
شهي كه هست روز و شب زمانه در پناه او
سپهر در قباي او ستاره در كلاه او
الا نزاده مادري شهي قرين شاه او

به خور ازين شرافتش سزاست افتخارها

يگانه‌اي كه از شرف دو عالمند چاكرش
ز كاينات منتخب سه روح و چار گوهرش
به پنج حس و شش جهت نثار هفت اخترش
به هشت خلد و نه فلك فكنده سايه معجرش‌

به خلق داده سيم و زر نه ده نه صد هزارها

ميان بدر و چهر او بسي بود مباينه
از آنكه بدر هر كسي ببيندش معاينه
وليك بدر چهر او گمان برم هر آينه
كه عكس هم نيفكند چو نقش جان در آينه

خود از خرد شنيده‌ام مر اين حديث بارها

به حكم شرع احمدي رواست اجتناب او
وگرنه بهر ستر رخ چه لازم احتجاب او
حياي او حجاب او عفاف او نقاب او
وگرنه شرم او بدي حجاب آفتاب او

شعاع نور طلعتش شكافتي جدارها

زهي فلك به بندگي ستاده پيش روي تو
بهشت عدن آيتي ز خلق مشكبوي تو
تو عقل عالمي از آن كسي نديده روي تو
نهان ز چشم و در ميان هميشه گفت‌وگوي تو

زبان به شكر رحمتت گشاده شيرخوارها

خصايل جميل تو به دهر هركه بنگرد
وجود كاينات را دگر به هيچ نشمرد
چو ذره آفتاب را به چشم درنياورد
به نعمت وجود تو ز هست و نيست بگذرد

همي ز وجد بشكفد به چهره‌اش بهارها

ز بهر آنكه هر نفس ترا به جان ثنا كنم
براي طول عمر خود به خويشتن دعا كنم
حيات جاودانه را تمني از خدا كنم
كه تا ترا به جان و دل ثنا به عمرها كنم

ز گوهر ثناي خود فرستمت نثارها

چه منتم ز مردمان كه اصل مردمي تويي
چه‌صرفه‌ام ز اين و آن كه صرف آدمي تويي
جهان پر ملال را بهشت خرمي تويي
به جان غم رسيدگان بهار بيغمي تويي

همي فشانده از سمن به‌ مرد و زن نثارها


مسمط شماره 4

۳۵ بازديد


باز برآمد به كوه رايت ابر بهار
سيل فرو ريخت سنگ از زبر كوهسار
باز به جوش آمدند مرغان از هر كنار
فاخته و بوالمليح‌ صلصل و كبك و هزار

طوطي و طاووس و بط سيره و سرخاب و سار

هست بنفشه مگر قاصد ارديبهشت
كز همه گلها دمد بيشتر از طرف‌ كشت
وز نفسش جويبار گشته چو باغ بهشت
گويي با غاليه بر رخش ايزد نوشت

كاي گل مشكين نفس مژده بر از نوبهار

ديدهٔ نرگس به باغ باز پر از خواب شد
طرهٔ سنبل به راغ باز پر از تاب شد
آب فسرده چو سيم باز چو سيماب شد
باد بهاري بجست زهرهٔ وي آب شد

نيم‌شبان بي‌خبر كرد ز بستان فرار

غبغب اين مي‌مكد عارض آن مي‌مزد
نرمك نرمك نسيم زير گلان مي‌خزد
گه به چمن مي‌چمد گه به سمن مي‌وزد
گيسوي اين مي كشد گردن آن مي گزد

گاه به شاخ درخت گه به لب جويبار

لاله درآمد به باغ با رخ افروخته
بهرش خياط طبع سرخ قبا دوخته
سرخ‌قبايش به‌بر يك‌دو سه‌جا سوخته
باكه ز دلدادگان عاشقي آموخته

كش شده دل غرق خون‌ گشته جگر داغدار

طفل چو زايد ز مام گريه كند زودسر
بهر تقاضاي شير وز پي قوت جگر
وز پس‌ گريه كند خنده به چندي دگر
طفل شكوفه چرا خندد زان پيشتر

كز پي تحصيل شير گريه كند طفل‌وار

باغ چو از ايزدي جامه مُخلّع شود
ظاهر از انواع گل شكل مضلع شود
يكي مخمس شود يكي مربع شود
يكي مسدس شود يكي مسبع شود

الحق بس نادر است هندسهٔ كردگار

بر سر سيمينه طشت طاسك زر بر نهاد
نرگسك آن طشت سيم باز به سر برنهاد
بر پر زرين او ژاله گهر بر نهاد
در وسط طاس زر زرين پر بر نهاد

تا شود آن زرّ خشك از گهرش آبدار

چون ز تن‌ سرخ بيد ‌گشت عيان سرخ باد
از فزعش ارغوان در خفقان اوفتاد
ناميه همچون طبيب دست به نبضش نهاد
پس بن‌ بازوش بست ز اكحل او خون‌ گشاد

ساعد او چندجا ماند ز خون يادگار

كنيزكي چيني است به باغ در نسترن
سپيد و نغز و لطيف چو خواهرش ياسمن
ستارگانند خرد بهم شده مقترن
و يا گسسته ز مهر سپهر عقد پرن

نموده در نيم‌شب به فرق نسرين نثار

د‌ايرهٔ سرخ گل گشته مضرّس‌ چراست
بر تنش اين ايزدي جامهٔ اطلس چراست
ديبه او بي‌نورد اين همه املس چراست
بوته صفت در ميانش‌ زرّ مكلّس چراست

بهر چه تكليس كرد اين همه زرّ عيار

بلبلكان زوج زوج زير و بم انگيخته
صلصلكان فوج فوج خوش بهم آميخته
پشت به غم داده خلق در نغم آويخته
تيغ تعنت قهر ير الم آهيخته

خورده بهم جام مي با دف و طنبور و تار

بلبل بر شاخ گل نغمه سرايد همي
نغمه‌اش از لوح دل زنگ زدايد همي
شاهد گلزار را خوش بستايد همي
ني غلطم كاو چو من مدح نمايد همي

برگل تاج كرم ميوهٔ شاخ فخار

فاخر فخري لقب مفخر اولاد جم
عليقلي ميرزا زادهٔ شاه عجم
كليم‌ كافي كلام كريم وافي كرم
به بزم مير اجل به رزم شير اجم

به غرّه افراسياب به حمله اسفنديار

چون ز طبيعي سخن يا ز الهي كند
آنكه به ملك هنر دعوي شاهي كند
چون ز اوامر حديث يا ز نواهي كند
حلّ مسائل همه نيك كماهي كند

رمز اصول و فروع شرح دهد آشكار

جداول زيجها نگاشته در نظر
شكل مجسطي تمام كشيده اندر بصر
زاويه و جيب و ظلّ جمله بداند ز بر
نسبت قطر و محيط صورت قوس و وتر

وين همه با علم او يكيست از صدهزار

بوالفرج و بوالعلا بوالحسن‌ و نفطويه
اصمعي‌ و واقدي مازني‌ و سيبويه
ازهري و يافعي، جاحظ و بن خالويه
كل يثني عليه كل ياوي اليه

كاي تو به علم و ادب ما را آموزگار

كه‌ چند هستش ديار كه چيستش ‌‌طول و عرض
به علم جغرافيا يعني در وصف ارض
هم از نظام دول ز لشكر و باج و قرض
هم از رسوم ملل هم از تكاليف فرض

چندان داندكه وهم مي نتواند شمار

بي‌مدد دوربين ديده درنگ و شتاب
يازده سياره را گرد كرهٔ آفتاب
قلي‌ و قسني‌ ازو نكته بَر و نكته‌ياب
دورهٔ اقمار را نيك بداند حساب

نيوتن و كپلرش‌ حق شمر و حق گزار

مسائل فلسفي ز بر بداند همي
مطالب صرف و نحو ز بر بخواند همي
شدن به چرخ برين‌ مي‌بتواند همي
ز علمهاي غريب سخن براند همي

به راي سيّاره سير به فكر گردون سپار

ار ز علا قدر تو به چرخ پهلو زده
طعنه ز خلق جميل به باغ مينو زده
پير خرد پيش تو چو طفل زانو زده
گاه غضب با پلنگ پنجه به نيرو زده

ليك به هنگام حلم گشته ز موري فكار

در صف ناورد تو بيژن و گودرز چيست
ديو و تهمتن كدام طوس و فرامرز چيست
جنبش بال پشه پيش زمين لرز چيست
كشور بخشي و گنج باغ چه و مرز چيست

گنج دهي بيشمر سيم دهي بيشمار

به‌ جود صد حاتمي به حلم صد احنفي‌
به ‌فضل‌ صد جعفري به‌ علم‌ صد آصفي
جليل چون آدمي جميل چون يوسفي
در صف شهزادگان تو ز هنر سر صفي

چون به قطار ايستند پيش ملك روز بار

عقلي در زيركي خلدي در ايمني
دهري در كين‌كشي چرخي در دشمني
خاكي در احتمال آبي در روشني
بادي در سركشي ناري در توسني

نيلي در وقت جود پيلي در كارزار

اهل زمين فوج فوج خلق زمان خيل خيل
سيم ستانند و زر از كف تو كيل كيل
گوهر گيرند و لعل روز و شبان ذيل ذيل
گاه سخا كوه كوه وقت عطا سيل سيل

لعل دهي گنج گنج سيم دهي بار بار

خندهٔ تو گاه خشم خندهٔ شير نرست
هركه نگريد از آن خنده ز شيراشيرست
قافيه گو جعل باش جعل ز من درخورست
حشمت من در سخن صد ره از آن برترست

كز پي يك طيبتم خصم كند گير و دار

ملك نژادا چو من جهان نزايد همي
پس از من اي بس حكيم كه مي‌بيايد همي
به مرگ من پشت دست ز غم بخايد همي
دو دست خويش از اسف بهم بسايد همي

كه كاش قاآنيا بدي در اين روزگار

تا كه زمين روز و شب‌‌ گردد بر گرد شمس
تا كه بتازي زبان روز گذشته است امس
تا كه حواس است‌ عشر ظاهر از آن‌ عشر خمس
سامعه و باصره ناطقه و شمّ و لمس

ناصر جان تو باد باطن هشت و چهار