من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

رباعي شمارهٔ ۲۴

۳۴ بازديد


بگذاركه تا مي خورم و مست شوم
چون مست شوم به عشق پابست شوم
پابست شوم به كلي از دست شوم
از دست شوم نيست شوم هست شوم


تركيب بند شماره 1

۳۳ بازديد


امروز اي غلام به از عيش‌ كار نيست
برگير زين ز رخش كه روز شكار نيست
تا مي نگويي آنكه خداوند كاهلست
كان كاهلي كه نز پي كارست عار نيست
انده مدار اگر نشديم اي پسر سوار
كانكس پياده است كه بر مي سوار نيست
ها صيد من تويي چه گرايم به سوي صيد
صيدي به حضرتست كه در مرغزار نيست
گور و گوزن و كبك و غزالم تويي به نقد
تنها تو هر چهاري اگر هر چهار نيست
گر گويم اي غلام كه داري سرين گور
هرگز سرين گور چنين بردبار نيست
باكشَي غزالي و با جلوه گوزن
ني ني كه كمانكش و اين ميگسار نيست
ور خوانمت غزال بيابان به خط و خال
هرگز غزال درخور بوس و كنار نيست
خيز اي پسر به خادم خلوتسرا بگوي
كامروزه ره به بزم خداوندگار نيست
ور آسمان به حضرت ما آورد نياز
خادم كند اشاره كه امرو‌ز بار نيست
اِنها كند كه حضرت قاآني است اين
جبريل را نخوانده براين‌ درگذار نيست
او مدح خوان شاه جهانست لاجرم
كس در همه زمانه بدين اعتبار نيست

شاهي كه خاك از نظر پاك دركند
وز نقد جود كيسهٔ آمال پركند

ما اي نديم دولت خويش‌ آزموده‌ايم
لختي ز روزگار به سختي نبوده‌ايم
ماگاه كف به سوي بط باده برده‌ايم
ما گاه لب به لعل بت ساده سوده‌ايم
بر دل گشاده مرد نگيرد زمانه تنگ
نهمار اين سخن ز بزرگان شنوده ايم
تركي كه خنده بر رخ قيصر نمي‌‎كند
ما صدهزار بوسه ز لعلش ربوده‌ايم
شوخي كه كفش بر س‌ر خاقان نمي‌زند
ما صدهزار شب به كنارش‌ غنوده‌ايم
ماهي كه شاه را به گدايي نمي‌برد
ما بارها به بوس لبش را شخوده ايم
با ابرويي كه چون دم شيرست پر گره
بازي كنان شجاعت خويش آزموده‌ايم
و‌ز طره‌اي كه چون تن مارست پر شكنج
ما صدهزار چين به فراغت گشوده‌ايم
از خود چو آبگينه نداريم هيچ نقش
وز طبع ساده نقش دو عالم نموده‌ايم
در عين سادگي همه نقشيم از آن قبل
كز زنگ حرص آينهٔ دل زدوده‌ايم
در بارگاه شه به ارادت ستاده‌ايم
و اقبال خويش را به سعادت ستوده‌ايم

فرخ شه آنكه هست خداوندگار من
شكرش پس از سپاس خداوند كار من

خيزيد يك قرابه مرا مي بياوريد
هي من خورم شراب و شما هي بياوريد
شاهانه خورد بايد مهي را به هاي و هوي
طنبور و ارغنون و دف و ني بياوريد
تا با نفس پياله شد آمد كند به كام
همچون نفس پياله پياپي بياوريد
زآن بارگير روح كه نارفته در گلو
چون خون فرو رود برگ و پي بياوريد
زان دست پخت عقل كه چون نور اوليا
زي رشد رهنما شود از غيّ بياوريد
زان جوهري كه از نفحات نسيم او
بي‌نفخ صوره مرده شود حي بياوريد
زان شربتي كه درگلوي نحل اگر كنند
بر جاي نوش هوش كند قي بياوريد
زان پيبشر‌ كه طرهٔ طومار عمر من
چون زلف تابدار شود طي بياوريد
طبعم ز ران شير كباب آرزو كند
هان هيزمش ز تخت جم و كي بياوريد
در قم شراب نيست حريفان خداي را
برتر نهيد گامي و از ري بياوريد
مانا شراب ري ندهد مر مرا كفاف
يك زنده رود باده‌ام از جي بياوريد
ور جام باده در دهن‌ اژدها در است
همت كنيد و از دهن وي بياوريد
بي‌خويش مدح شاه جهان خوشتر آيدم
تا من روم ز خويش شما هي بياوريد

فرمانده ملوك سليمان راستين
كش جم در آستان بود و يم در آستين

باز اي غلام سركش و خونخواره بينمت
وز بهر جنگ زين زبر باره بينمت
بر پشت رخش شعلهٔ جوّاله خوانمت
بر روي زين ستاره سياره بينمت
نايب مناب چرخ ستمكاره دانمت
قايم مقام هر جفا كاره بينمت
بر گرد گل دو سنبل ژوليده يابمت
بر گنج رخ دو كژدم جراره بينمت
پوشيده روي تافته در موي بافته
روح‌القدس‌ اسير دو پتياره بينمت
از غرفهاي باغ جنان بچگان حور
گردن برون كشيده به نظاره بينمت
ماني به روزگار جواني كه از نخست
گر روي چون مه و دل چون خاره بينمت
آمد مه جمادي حالي مناسبست
گر روي چون مه و دل چو خاره بينمت
مردم بر آب و آينه بينند ماه و من
بر جاي آب و آينه رخساره بينمت
چون خاكپاي خسرو پيوسته بويمت
چون فيض دست دارا همواره بينمت

شاهي كه از نوال ز بس‌ مال مي‌دهد
هفتاد ساله توشهٔ آمال مي‌دهد

اورنگ ملك تاج سخا افسر كرم
بازوي ترك پشت عرب پهلوي عجم
اكسير فضل جان هنركيمياي علم
ركن وجود رايت جود آيت كرم
ميقات حلم مشعر دانش مقام فيض
ميزاب علم كعبهٔ دين قبلهٔ امم
عرق جمال مغز جلال استخوان فر
الهام نظم سحر سخن معجز قلم
ايوان مجد طلاق علا شمسهٔ علو
درياي فضل گنج عطا لجهٔ نعم
شخص كمال روح سخا پيكر سخن
جسم وقار چشم حيا عنصر همم
باب ظفر نياي هنر دايهٔ خطر
فخر پدر مطيع برادر مطاع عم
فرزند بخت بچهٔ دولت نتا‌ج تاج
پيوند ملك وارث كي يادگار جم
قانون عيش اصل طرب فصل انبساط
درمان درد داروي انده علاج غم
آشوب ابر آتش زر مايه سوز سيم
طوفان گنج دشمن كان خانه‌روب يم
ناموس عدل مير زمان مايه امان
قانون جود ناهب كان واهب درم
پيكان تير نوك سنان نيش ناچخش
جاسوس مرگ پيك فنا قاصد عدم
هرون حيا شعيب شرافت خليل خوي
يوسف لقا كليم كرامت مسيح دم

خلخال مجد ياره دولت سوار ملك
بازوي عدل نيروي دين شهسوار ملك

اي از لهيب تيغ تو دوزخ زبانه يي
وي از نهيب قهر تو محشر فسانه‌اي
از چنبركمند تو گردون نمونه يي
وز جنبش‌ سمند تو دوران نشانه‌اي
در صحن فطرت تو معاني سراچه‌اي
از لحن فكرت تو مغاني ترانه‌اي
خورشيد چرخ بزم ترا آفتابه‌اي
ايوان عرش كاخ ترا آستانه‌اي
هر فيضي از لقاي تو عيش مخلَدي
هرآني از بقاي تو عمر زمانه‌اي
در خنصر جلال تو افلاك خاتمي
در خرمن نوال تو اجرام دانه‌اي
چهرت چو مهر نو دهد بي وسيلتي
دستت چو ابر جود كند بي‌بهانه‌اي
ملك ترا مداين دنيا خرابه‌اي
جود ترا معادن دريا خزانه‌اي
سير سپهر عزم تو را روزنامه‌اي
گنج وجود جود ترا جامه خانه‌اي
وصف چو ذات عقل ندارد نهايتي
فكرت چو بحر عشق ندارد‌ كرانه‌اي
از لطمهٔ عتاب تو در جنبشست چرخ
با موج آسكون چكند هندوانه‌اي

جاه تو جامه‌اي‌‌ كه جهانست ذيل او
جود تو خرمني كه وجودست كيل او

شاها خدايگان سپهرت غلام باد
بر صدر‌گاه سدّهٔ جاهت مقام باد
چون فكرت قويم تو از جان قوام جست
بر ‌فط‌رت سليم تو از حق سلام باد
ازكرد‌گار قرعهٔ بختت به نام گشت
از روزگار جرعهٔ عيشت به كام باد
از تيغ روشن تو كه برهان قاطعست
بر منكران بخت تو حجت تمام باد
چون كرم قز كه رشتهٔ او هست دام او
رگهاي خصم بر‌ تن خصم تو دام باد
مشكين مشام كلك تو چون عسطه‌زن شود
زان عسطه مغز هفت فلك را زكام باد
بي گرمي سخاي تو در ديگ آرزو
هفتاد ساله پختهٔ آمال خام باد
بي‌ماه خلخي مي خلر بود حرام
با ماه خلخت مي خلر به جام باد
نقد اين زمان عروس‌ جهان چون به عقد تست
با هركه جز تو انس پذيرد حرام باد
گرد سمند و برق پرندت به روزگار
تا روز حشر مايهٔ نور و ظلام باد
وز زهرهٔ كفيدهٔ خصمت به روز كين
ناف سما و پشت زمي سبز فام باد

قاآني ار چه سحر حلال آورد همي
كوته كند سخن كه ملال آورد همي


رباعي شمارهٔ ۲۸

۳۴ بازديد


نه باده نه جام باده ماند باقي
نه ساده نه نام ساده ماند باقي
ما زادهٔ مام روزگاريم ولي
نه زاده نه مام‌زاده ماند باقي


رباعي شمارهٔ ۲۷

۳۹ بازديد


تو مردمك چشم من مهجوري
زان با همه نزديكيت از من دوري
ني ني غلطم تو جان شيرين مني
زان با مني و ز چشم من مستوري


تركيب بند شماره 3

۳۸ بازديد


اي زلف دانمت ز چه دايم مشوّشي
زآنرو مشوّشي كه معلق در آتشي
آن راكه هست سودا دايم مشوش است
آري تُراست سودا زآنرو مشوّشي
بدخوي و سركشان را بُرّند سر ز تن
زآنرو سرت بُرند كه بدخوي و سركشي
سر برده‌اي به جام لب ماه من مگر
زان جام باده خورده كه زينگونه بيهشي
گر مي نخورده‌اي ز لب ما هم از چه رو
بي تاب و بي قرار و سيه مست و سرخوشي
بيمار چشم يار و ترا ميل ناردان
جزع نگار مست و تو ساغر همي كشي
هندو به‌ هند طعم‌ شكر مي‌چشد تو نيز
طعم شكر از آن لب شيرين همي چشي
زان لعل شكّرين مگس خال برنخاست
با آنكه همچو مروحه دايم به جنبشي
ايمان و دين روان و خرد صبر و اختيار
در يك‌نفس بهٔك حركت خصم هر ششي
ديوانه‌ايّ و عذر تو اين بس كه روز و شب
اندر جوار آن رخ خوب پريوشي
همچون محك سياهي و سايي به چهر يار
مانا در آزمايش آن سيم بي غشي
گاهي نگون به چاه زنخدان چو بيژني
گه درگشاد تير بلا همچو آرشي
بستر ز ماه داري و بالين ز آفتاب
مانا غلام خسرو خورشيد بالشي

شاه جهان هلاكو، خاقان شرق و غرب
سلطان بر و بحر، جهانبان شرق و غرب

اي لعل دلفريب مگر خاتم جمي
كز يك حديث مايه ي تسخير عالمي
تسخير آدم و پري و دام و ديو و دد
چون مي كني، نه گر به صفت خاتم جمي
معروف و ناپديد چو عنقاي مغربي
موجود و ديرياب چو اكسير اعظمي
مريم نه يي ولي ز سخن هاي روح‌بخش
آبستن هزار مسيحا چو مريمي
در رتبه با مسيح، همين فرق بس تو را
كه او روح‌بخش بود و تو روح مجسّمي
شبنم نه وز حرارت خورشيد چهر يار
سر تا قدم گداخته بر سان شبنمي
دزديده در تو راز دل خلق مدغم است
دزديده همچو راز دل خلق مدغمي
جندين هزار عقده گشايي ز دل مرا
خود همچو عقدهٔ دل ما سخت محكمي
نه شكّري نه شهد ولي نزد اهل ذوق
چون شهد و چون شكر به‌حلاوت مسلمي
نه نخلى و نه نحل ولى همچو نخل و نحل
توليد انگبين و رطب را مصممّي
چون كوثري و سينهٔ سوزان تراست جاي
كوثر به جنتست و تو اندر جهنمي
شيرين‌تر از تويي نبود در جهان مگر
گفتار من به مدح خديو معظمي

شاهي كه ابر دستش با دوستان كند
كاري كه ابر نيسان با بوستان كند

اي ابروي نگار نه گر قامت مني
چون قامت من از چه نگونيّ و منحني
باكس شنيده‌اي كه شود قامتش عدو
با من چرا عدويي اگر قامت مني
ماني به شكل نعل و در آن روي آتشين
من عاشقم تو نعل در آتش چه افكني
مي‌خواره بهر توبه كند رو به قبله تو
آن توبه‌اي كه قبلهٔ ميخواره بشكني
ايدون‌‌ گمانم آنكه كماني كه از كمين
از غمزه هر زمان به دلم تير مي‌زني
اي لب اگر تو معدن شهدي وكان قند
بر زخم ما چگونه نمك مي‌پراكني
اي زلف اگر نه چهرهٔ جانان من بت است
تاكي مقيم خدمت او چون برهمني
نشگفت كاتش رخ يار است شعله‌ور
تا تو همي به جنبش چون باد بيزني
گر خود نه صبد آن مگس خالت آرزوست
بروي چو عنكبوت چرا تار مي‌تني
با آنكه مسكنت دل ما بود روز و شب
چون شد كه روز و شب دل ما را تو مسكني
بالاي گنج و سرو كند مار آشيان
ماري به گنج و سرو از آن آشيان كني
خواهم ترا ز رشتهٔ جان ساختن طناب
تا چون سياه چادر برچيده دامني
از خط يار قصد عذارش كني بلي
عقرب شب سياه گرايد به روشني
اي صف كشيده مژگان خوابم ربوده‌اي
مانا تو در دو چشمم يك مشت سوزني
اي ترك خلخ‌اي بت روم اي نگار چين
كامروز در زمانه به خوبي معيني
ز آهن پري به طبع گريزد تو اي پري
چندين چرا به سخت دلي همچو آهني
اينك به پيش روي تو اشكم رود ز چشم
صبحست‌ و ژاله‌ مي‌چكد از ابر بهمني
تا چاكر خديو جهاني به جان و دل
چون جان عزيز در بر و چون روح در تني

جمشيد شيد چهر و كيومرث گيو گرز
هوشنگ هوش و هنگ و فريبرز فرّ و برز

شاهي كه چون سحاب كفش زرفشان شود
چون بخت او بسيط زمين زرنشان شود
پيدا شود چو رايت خورشيد آيتش
خورشيد زير پردهٔ خجلت نهان شود
گردون اگر شود چو خدنگ وي ازكمان
از غم خدنگ قامت گردون كمان شود
از رشك قصر و فخر قدومش عجب مدار
گر آسمان زمين و زمين آسمان شود
از راي پير و بخت جوانش شگفت نيست
گر روزگار پير ز شادي جوان شود
شاها ز ميغ تيغ تو در دشت كارزار
از خون هزار دجله به هر سو روان شود
يا آنكه زعفران سبب خنده روي خصم
از خندهٔ حسام تو چون زعفران شود
با خلق جانفزا چكني سير بوستان
هرجا كه اختيار كني بوستان شود
از شوره‌زار گر گذري ياسمن دمد
بر خاربن اگر نگري ارغوان شود
ياقوت تو كه قوّت عقلست و قوت جان
آيد چو در حديث گهر رايگان شود
قوت روان اهل بيانست اي شگفت
ياقوت كس شنيده كه قوت روان شود
ذكر محامد تو چو جوشن به روز رزم
تعويذ دل امان تن و حرز جان شود
بدخواه تو نزايد تنها ز مام از آنك
تير تو در مشيمه بدو توامان شود

چون با كمان و تير درخشان كني كمين
در يك زمان چو كان بدخشان كني زمين

شاهي كه تا به تخت خلافت مكان گزيد
بدخواه پشت دست ز غم ناگهان گزيد
چون شهدخورده كاو ز حلاوت بنان مزد
هر كاو چشيد طعم بيانش بنان مزيد
چون مرغ پرفشانده كه در آشيان خزد
در كنج بينوايي خصمش چنان خزيد
ماريست رمح او كه زبونتر شود ز مور
هر شير شرزه را كه به نيش سنان گزيد
از باد‌ گرز او شده خصمش چو آن درخت
كاندر خريف بروي باد خزان وزيد
پيدا نگشت دست خلافي ز آستين
تا بر فراز دست خلافت مكان گزيد
هركس زكردگار سزاوار پايه‌ايست
او را ز حق مقام به تخت كيان سزيد
هل من مزيد گويد هر دم جحيم از آنك
خواهد ز جسم دشم‌ن او هر زمان مزيد
گو خود دوباره قافيه شود ال در جحيم
با خصم او به پايه شود توامان يزيد

اي خاك راه گشته عبير از عبور تو
در اهتزاز و وجد سرير از سرور تو

اي چرخ پيش كاخ تو چون بيت عنكبوت
بيتي از خداست لقب اوهن‌البيوت
بر سقف كاخت از چه تند تار از شعاع
گر مهر سقف كاخ ترا نيست عنكبوت
چون خامه گيري از پي تحرير در بنان
گويي مقيم گشته عطارد به برج حوت
اي با حلاوت سخنت زهرانگبين
وي با مرارت سخطت شهد انزروت
چيني برو درافكن يك ره ز روي خشم
تا خصم را برون رود اين باد از بروت
جودت رسيده است به جايي كه خلق را
شكر محامد تو بود فرض در قنوت
تو يوسف زمان و زمان بر تو قعر چاه
تو يونس ‌جهان ‌و جهان بر تو بطن‌ حوت
اي ‌قصهٔ مناقب تو احسن القصص
وي قبلهٔ حواجب تو احسن‌السموت
در ذوق عقل شكرّ شكر محامدت
هم قلب راست قوت و هم روح راست قوت
نساج مدحت توام از شعر ناپسند
چون كرم قز كه ديبا سازد ز برگ توت
پيداست در حقيقت بي‌اصل دشمنت
كاعدام صرف را متصور بود ثبوت
گويندگان مدح ترا بر قصور طبع
از فرط شرم سكته علاجست يا سكوت
دشمن كشد نفير به ميدان حرب تو
زآ‌نسان كه روح كافر حربي به حضر موت
رمحت دهد ز جسم پرستندگان لات
انواع ديو و دد را تا روز حشر لوت
يارب به روزگار مبيناد هيچ‌كس
پايان دولت تو به جز حيّ لايموت

شاها نشستگاه تو بر تخت بخت باد
از خنجر تو جسم عدو لخت لخت باد

روزي كه گردد از تك اسبان ره‌نورد
در تيره گرد پنهان گر‌دونِ گرد گرد
گردد چو برق خاطف از ابر قيرگون
شمشيرها درخشان هردم ز تيره گرد
از تيغ هر تني را بر سر هزار زخم
از بيم هر سري را در تن هزار درد
از بيمشان نهفته به لب صد هزار ورد
از زخمشان شكفته به تن صدهزار ورد
نوك سنان ز گرد هوا گردد آشكار
برسان دود بر زبر طاق لاجورد
چون كوره تفته گردد دلها ز آه گرم
چون يخ فسرده آيد لب‌ها ز باد سرد
از هر طرف فشافش چندين هزار تير
طفلان خردسال ز پيران سالخورد
گردند از مهابت پيكار پيرتر
از هركران كشاكش چندين هزار مرد
گردد زمين چو قرعهٔ رمال و هر طرف
دست بريده زوجش و فرق بريده فرد
از آب خنجر تو كه بحريست موج‌زن
در يك نفس خموش شود آتش نبرد
از باد گرز خاره شكن با سپاه خصم
كاري كند كه صرصر با قوم عاد كرد
خصمت فرشته نيست ولي چون فرشتگان
بر وي شود حرام ز بيم تو خواب و خورد
بيخ حسود بركني از گرز خاره كن
گوش سپهر كر كني از بانگ دار و برد
اكسير گر ز مو كند اكسير از آن شود
از موي پرچم تو چو زر روي خصم زرد
تا بنگرند حرب تو گردند جمله چشم
در آسمان مه و خورد چون كعبتين نرد

اي گشته آب تيغ تو در ناي خصم خون
چون آب نيل در گلوي قبطيان دون

اي شاه بر رخت در دولت فراز باد
چون زلف يار رشتهٔ عمرت دراز باد
پروانه‌وار هر كه نگردد به گرد تو
كارش چو شمع گريه و سوز و گداز باد
راي تو كافرينش عالم براي اوست
جز بي‌نياز از همه كس بي‌نياز باد
چون فرق تو كز افسر شاهيست سرفراز
از نيزهٔ تو فرق عدو سرفراز باد
پايان روزگار تو محمود باد و خصم
روزش ز هيبت تو چو موي اياز باد
چون صرع داركش ز هلالست احتراز
از تيغ تو عدوي ترا احتراز باد
از هر جهت كه دشمن جاه تو رو كند
بر روي او هزار در فتنه باز باد
از جلوهٔ وجود تو ظلمت سراي خاك
روشنتر از جمال بتان طراز باد
چون آفتاب كش ز نجومست امتياز
از خسروان ملك تو را امتياز باد
چون مي گسار كآوردش مي در اهتزاز
از خون خصم رُمح تو در اهتزاز باد
از حملهٔ تو لشكر تازي و ملك ترك
آشفته و خراب ز يك تركتاز باد
در حلقهٔ كمند عدو بندت آسمان
عاجزتر از حمام به چنگال باز باد

ايدون پس از دعاي تو ختم بيان كنم
ختم بيان به خاتم پيغمبران كنم


تركيب بند شماره 2

۴۰ بازديد


اي زلف تيره سايهٔ بال فرشته يي
يا از سواد ديدهٔ حورا سرشته‌اي
آن رخ ستاره است و تو چرخ ستاره‌اي
يا ني فرشته است و‌ تو بال فرشته‌اي
بر گرد مه ز مشك سيه توده توده‌اي
بر سرخ گل ز سنبل‌تر پشته پشته‌اي
هندو به چهره لام‌‌ كشد وين عجب كه تو
هندويي و به صورت لام نوشته‌اي
عودي نه عنبري نه عبيري نه نافه‌اي
دامي نه حلقه‌اي نه كمندي نه رشته‌اي
طومار عمر تيرهٔ مايي و از جفا
طومار عمر زنده‌دلان درنوشته‌اي
برگشته‌اي چو لشكر برگشته از قتال
مانا ز غارت دل ما بازگشته‌اي
بي كلفت مضار به بس قلب خسته‌اي
بي‌زحمت محاربه بس خلق كشته‌اي
در باغ خلد خسبي از آن رو معطري
در آفتاب گرد‌ي از آن رو برشته‌اي
از عود نردباني از آن پايه پايه‌اي
وز مشك بادباني از آن رشته رشته‌اي
دام دليّ و در برت آن خال مشكبار
مانند دانه‌ايست كه در دام هشته‌اي
يا تخم فتنه‌ايست كه در مرغزار حسن
از بهر بيقراري عشاق كشته‌اي
چون سبز كشته‌ايست خط يار و تو مدام
دهقان صفت مجاور آن سبزكشته‌اي
آيد چو خاك مقدم شاه از تو بوي مشك
زلفا مگر به مشك‌فروشان گذشته‌اي

شاه جهان فريدون سلطان راستين
كشت جاي دست بيني عمّان در آستي

اي زلف تيره هر دم دامن فرازني
تا دامني بر آتش‌ سوزان ما زني
خواهي مگر كه گل چني از باغ چهر يار
كاو‌يدن همي چو گلچين‌ دامن فرازني
زنگي فرو‌زد آتش و دامن‌ بر او زند
زنگي نيي بر آتش دامن چرا زني
هندو گر آف‌تاب پرستد تو اي شگفت
چندين بر آفتاب چرا پشت پا زني
زآنسان كه ‌خويش‌ را به‌ حواصل ‌زند عقاب
هرلحظه خويش‌ را به رخ دلربا زني
بر روي يار من چو دهد جنبشت نسيم
ماني بزنگيي كه برو مي قفا زني
معذور دارمت اگرم قصد جان كني
هندويي و به خون مسلمان صلا زني
مو كيمياي زر بود اكنون به چهر ما
مويا رواست‌‌ گر قدري كيميا زني
بازو زنند بهر شنا اندر آب و تو
بازو همي به خون دل آشنا زني
دلها ز كف ربايي و ‌هردم به كار ظلم
تحسين كني سپاس بري مرحبا زني
كي سايه افكني به سر ما تو كز غرور
بر فرق آفتاب فروزان لوا زني
هندوي آستانه ي شاهي از آن قبل
هردم طپانچه بر رخ شمس الضحي زني

شاهي كه هست‌ كشور او عالمي دگر
در ملك جم بود به حقيقت جمي دگر

اي زلف هر دلي كه بود در ضمان تو
از فتنهٔ زمانه بود در امان تو
دل جاي در تو دارد و تو در دل اي عجب
تو آشيان او شده او آشيان تو
جان چشم در تو دارد و تو چشم بر به جان
تو پاسبان او شده او پاسبان تو
چشمم شبان تيره همي آرزو كند
تا از شبان تي‌ره بجويم نشان تو
د‌امن فرو مچين كه گرم جان رود ز دست
از دامن تو دست ندارم به جان تو
با ابروان به كشتن ما عهد بسته‌اي
مشكل توان كشيد ازين پس‌ كمان تو
حالي مرا عنان تحمّل رو‌د ز دست
هرگه كه باد دست زند در عنان تو
دلهاي ما چو بارگران مي كشي به دوش
چون موي از آن خميده تن ناتوان تو
گويند سوي چين نرود هيچ كاروان
وين رسم باژگونه بود در زمان تو
دلها كند به چين تو چون كاروان سفر
وز چين زلف تو نرود كاروان تو
مانا غلام درگه شاهي از آن قبل
خورشيد سرگذارد بر .آستان تو
درج عقيق وگوهر اگر نيستي ز چيست
آويزهٔ عقيق و گهر بر ميان تو
ني ني چو من مديح جهاندارگفته‌اي
كانباشتست از در وگوهر دهان تو
مشكين چو خلق شاه جهاني از آن بود
زيب عرواب مدحت من داستان تو

شاهي كز آب قهرش آذر بر آورد
وز خاك تيره لطفش گوهر برآورد

اي زلف گشته پيكر من مويي از غمت
از مويه دامنم شده آمويي از غمت
جايي ندانم از همه آفاق كاندرو
چشمان من نكرده روان جويي از غمت
محراب‌وار خم شودم پشت بندگي
گر در رسد اشارهٔ ابرويي از غمت
چوگانم احتياج نباشدكه روز و شب
سرگشته‌ام چو گوي بهر كويي از غمت
گر صدهزاركوه گرانم نهد به دوش
آسان كشم چوكاه به نيرويي از غمت
جنت جهنمي شود از تفّ آه من
گر بشنوم به ساحت آن بويي از غمت
جان كيست تن كدام صبوري چه‌ تاب چيست
گر در رسد بشارت يرغويي از غمت
تا بو كه قصهٔ تو بپوشم از اين و آن
آرم هماره روي بهر سويي از غمت
موي ازكفم برآمد و برنامدم ز دست
كز كف به اختيار دهم مويي از غمت
زان روكه برده باد بهر سوي بوي تو
رومي نهم چو باد به‌هر سويي از غمت
ماني غبار مقدم شه را به بوي و رنگ
زان در جهان فتاده هياهويي از غمت

شاهي كه كرده نو چو نبي دين ذوالجلال
بعد از هزار و دو صد و پنجاه و اند سال

اي زلف همچو چنگل شهباز بينمت
ياليت اگر به چنگل شه باز بينمت
از بس به گونه تيره و در حمله خيره‌اي
پرّ غراب و چنگل شهباز بينمت
چون بخت دشمن ملك آشفته‌اي وليك
چون خنگ شاه سركش و طناز بينمت
شاه جهان مگر به تو دستي درازكرد
كز فرط فرّهي همه تن ناز بينمت
طراره‌اي به سيرت و جزاره‌اي به شكل
جادوي هند و كژدم اهواز بينمت
شيرازهٔ صحيفهٔ حسنيّ و از جفا
شور عراق و فتنهٔ شيراز بينمت
بوي تو ره نمايد ما را به سوي تو
مشكي شگفت نيست كه غمّاز بينمت
اندر قفاي لشكر دلهاي خستگان
چون گرد خنگ شاه سبك تاز بينمت
مانند سايهٔ علم شه به كوه و دشت
گه بر نشيب و گاه بر فراز بينمت
در پاي يار من به ارادت سرافكني
ويحك چو جيش خسرو سرباز بينمت

شاهي كه وصف جودش چون خامه سركند
چون گنج روي نامه پر از سيم و زركند

شاهي كه چون به جوشن ماهي در انجمست
يا غوطه‌ور نهنگي در بحر قلزمست
گر جويي از جمال به مهرش تفاخرست
ور گويي از جلال به چرخش تقدّمست
گيهان به بحر جودش چون قطرهٔ يمست
‌گردون به‌ دشت جاهش چون‌ حلقهٔ كمست
غايب نگردد از نظر خلق رحمتش
ماند همي به نور كه در چشم مردمست
بيضا فروزد از دل كاينم تفكرست
پروين فشاند از لب كاينم تكلّمست
با تيغ بحر سوزش الياس و خضر را
اول عمل كه فرض نمايد تيمّمست
در نوك تيغ و نيش سنانش به روز رزم
يك حمير اژدها و يك اهواز كژدمست
آن كوه ره‌نوردكه رخشش نهاده نام
چرخ مدوّرش چو يكي گوي در دمست
البرزكوه با همه برز و همه شكوه
چون سنگريزه‌ايست كش آژيده در سُمست
هم سير او ز گرمي استاد صرصرست
هم پشت او ز نرمي خلاق قاقمست
هرگه به حمله آتشي از نعل او جهد
آن آتش دمان را الوند هيزمست
كوه رزين و باد بزين روز كارزار
گويي گه درنگ و شتابش اَب و اُم است
با بخت حمله‌اش را گويي توافقست
با فتح پويه‌اش را مانا تلازمست

يارب هميشه شاه جهان زير رانش باد
يك راني اين چنين كه ظفر همعنانش باد


تركيب بند شماره 5

۳۴ بازديد


خيزيد و يك دو ساغر صهبا بياوريد
ساغر كمست يك دو سه مينا بياوريد
مينا به كار نايد كشتي كنيد پر
كشتي كفاف ندهد دريا بياوريد
خوبان شهر را همه يك‌جا كنيد جمع
جايي كه من نشسته‌ام آنجا بياوريد
ما را اگر به جام سفالين دهيد مي
خاكش ز كاسهٔ سر دارا بياوريد
از ملك ري به ساحت يغما سپه كشيد
هرجا پري رخيست به يغما بياوريد
وز روم هر كجا بچه ترساي مهوشست
ور خود بود كشيش كليسا بياوريد
در بزم عيشم از لب و دندان مهوشان
يك آسمان سهيل و ثريا بياوريد
تا من به ياد چشم نكويان خورم شراب
يك جويبار نرگس شهلا بياوريد
تا من به بوي زلف بتان تر كنم دماغ
يك مرغزار سنبل بويا بياوريد
گيريد گوش زهره و او را كشان كشان
از آسمان به ساحت غبرا بياوريد
تابيد زلف حوري و او را دوان دوان
سوي من از بهشت به دنيا بياوريد
تا من كنم ثناي خداوند خود رقم
كلك و مداد وكاغذ و انشا بياوريد
اول به جاي صفحه ز بال فرشتگان
پري سه چار دلكش و زيبا بياوريد
ور از دو ساق غلمان نايد قلم به دست
از ساعدين آن بت ترسا بياوريد
پس جاي دو ده مردمك ديدگان حور
ساييد و هرسه چيز به يكجا بياوريد

تا بر پر فرشته ز آن حبر و آن قلم
در مدح اردشيركنم چامه‌اي رقم

تركا مگر تو بچهٔ حور جنانيا
كاندر جهان پيري و دايم جوانيا
معجون جان و جوهر دل كس نديده بود
اينك تو جوهر دل و معجون جانيا
سوگند مي‌خورم كه به‌دنيا بهشت نيست
ور هست در زمانه بهشتي تو آنيا
سيم از پي ذخيرهٔ تن مي‌نهند خلق
تو سيمتن ذخيرهٔ روح روانيا
شادي دهد به ‌دل رخ خوب تو اي‌ عجب
كز رنگ ارغوان به اثر زعفرانيا
هنگام رقص چونكه به چرخ افتدت سرين‌
پندارمت به روي زمين آسمانيا
دل را به نسيه گرچه دهي وعده‌ها وليك
جان را به نقد زندگي جاودانيا
هرگه كه تشنه گردم خواهم بنوشمت
پندارم از لطافت آب روانيا
سهراب‌وار خنجر عشقت دلم شكافت
تركا مگر تو رستم زاولستانيا
گويند جان ز فرط لطافت نهان بود
جاني تو در لطافت و اينك عيانيا
معلوم شد كه مردم چشم مني از آنك
در چشم من نشسته و از من نهانيا
بنگر در آب و آينه منگر كه ترسمت
عاشق شوي به خويش و درانده بمانيا
روزي بپرس از دهن تنگ خود كه تو
عاشق نگشته‌اي ز چه رو بي‌نشانيا
در عضو عضو پيكر من نقش روي تست
يك تن فزون نيي و به چندين مكانيا
الله اكبر اي سر زلفين يار من
خود مايه چيست كاينهمه عنبر فشانيا
اول ضعيف و زار نمودي به چشم من
وآخر بديدمت كه عجب پهلوانيا
از تار تار موي تو آيد شميم مشك
گويي كه خلق والي مازندرانيا

شهزاده‌اي كه شاهش فرمانرواي كرد
بازش ز مرحمت طبرستان خداي كرد

اي زلف دانم از چه بدينسان خميده‌اي
عمري به دوش بار دل ما كشيده‌ اي
زينسان كه بينمت مه و خورشيد در بغل
دارم گمان كه چرخي از آنرو خميده‌اي
شيطان شنيده‌ام كه برون شد ز خلد و تو
شيطاني و هنوز به خلد آرميده‌اي
ماني به زاغ خلد كه عمري به باغ خلد
خوش خوش‌ به‌ ‌گرد كوثر و طوبي چريده‌اي
رضوان چه كرد با تو و حورا ترا چه گفت
كاشفته‌اي و با پر و بال شميده‌اي
غلمان مگر به شوخي سنگي زدت به بال
كز خلد قهر كرده به دنيا پريده‌اي
نزديك گوش ياري و آشفته‌اي مگر
آشفته حالي من از آنجا شنيده‌اي
چنبر نموده پشت و به زانو نهاده سر
مانند اهل حال به كنجي خزيده‌اي
نوري از آن به ديدهٔ مردم مكرٌمي
حوري از آن به باغ جنان جا گزيده‌اي
پس ديو دل چرايي اگر حور طينتي
پس تيره جان چرايي اگر نور ديده‌اي
دامن ز پيش برزده چون مرد پهلوان
در روي ماه از پي كشتي دويده‌اي
خال نگار من مگس است و تو عنكبوت
كز بهر صيد تار به گردش تنيده‌اي
وي خالك سياه تو هم زان شكنج زلف
بنماي رخ كه شبروكي شوخ ديده‌اي
متواريك چو دانه نظر مي كني ز دام
در انتظار صيد شكار رميده‌اي
مانند زاغ بچهٔ نارسته پرّ و بال
تن گرد كرده در دل مادر طپيده‌اي
دزديده‌اي دل من و از ديده گشته دور
در زير پرده پردهٔ مردم دريده‌اي
دزد دل مني ز چه جان بخشمت به مزد
جز خويش دزد مزدستان هيچ ديده‌اي
تاريك و روشنست ز تو چشم من ازانك
چون مردمك ز ظلمت و نور آفريده‌اي
گر خود سواد مردم چشم مني چرا
پيوند الفت از نظر من بريده‌اي
يا قطرهٔ مركب خشكي كه بر حرير
از نوك كلك والي والا چكيده‌اي

فر‌ماندهي كه ‌مهرش نرمست وكين درشت
دينار بدره بدره دهد سيم مشت مشت

شد وقت آ‌نكه رو سوي ساري كند همي
فرمان شه به ساري جاري كند همي
زانسان كه سار نغمه سرايد به شاخسار
بر شاخسار دولت ساري كند همي
رو سوي ساري‌آرد و آنگه به قول ترك
رخسار دشمنان را ساري كند همي
ساري كنون ز وجد چو سوريست سرخ روي
بيچاره نام خود ز چه ساري كند همي
ساريست رنگ زرد بتركي و زين لغت
ساري شودگر آگه زاري كند همي
ني باز شادمان شود ار بشنودكه ترك
رخشنده نام يزدان تاري كند همي
باري سزدكه ساري از وجد اين خبر
تا حشر شكر نعمت باري كند همي
وقتست كاردشير برآيد به پشت رخش
بركه نشسته طي صحاري كند همي
وقتست كاردشير به اقبال شهريار
از چرخ و ماه پيل و عماري كند همي
چرخش ز پي علم كشد از خط استوا
مهرش ز پيش غاشيه‌داري كند همي
يزدان هواي طاعت او را به سان روح
در عضو عضو هستي ساري كند همي
خورشيد رايش از افق دل كند طلوع
صد روز روشن از شب تاري كند همي
در هرنفس‌ كه بركشد از صدق همچو صبح
باري هزار بارش ياري كند همي
آدم به خلد بيند اگر فرّ و جاه او
فخر از علوّ شأن ذراري كند همي
هرشب به‌شرط آنكه كند ياد ازين غلام
بالين ز زلف ترك تتاري كند همي
هرگه كه دست همت او دُرفشان شود
دامان چرخ پر ز دراري كند همي

گوينده را مديحش ابكم نمايدا
يك تن چگونه مدح دو عالم نمايدا

اي آسمان به طوع و ارادت زمين تو
گنجينهٔ يسار جهان در يمين تو
گردون در افق نگشايد بر آفتاب
تا هر سحر چو سايه نبوسد زمين تو
الحق بجاست گر همه اجزاي روزگار
يكسر زبان شود ز پي آفرين تو
با صدهزار چشم به چندين هزار قرن
گردون نديده در همه گيتي قرين تو
عكست درآب و آينه مشكل فتدكه نيست
كس در جهان به صورت و معني قرين تو
زآنرو به نحل وحي فرستاد كردگار
كش موم بود قابل نقش نگين تو
تا جمله كاينات ببينند نقش خويش
حق ساختست آينه‌اي از جبين تو
نزديك آن رسيده كه بيني ضمير خلق
اي من فداي اين نظر دوربين تو
نبود عجب كه دعوي پيغمبري كند
روزي كه بدسگال تو آيد به كين تو
كانروز خصم سايه ندارد كه سايه‌اش
پنهان شود ز هيبت چين جبين تو
و اعضاي او متابعت او نمي كند
گر دشمني بود به مثل دركمين تو
از دست تست معجز روح‌الله آشكار
دامان مريمست مگر آستين تو
اهل هنر به كُنه كمالت كجا رسند
خرمن ‌تراست‌وين‌دگران‌ خوشه‌چين تو
قاآني از برِ تو به جايي نمي‌رود
تو انگبيني او مگس انگبين تو
تا آن‌ زمان ‌بمان كه ز پي شاهدي به خلد
تنگت به بركشدكه منم حورعين تو

محمود باد عاقبت روزگار تو
صد چون اياز و بهتر ازو ميگسار تو


تركيب بند شماره 4

۳۴ بازديد


شاهي كه بر سرست ز لولاك افسرش
تشريف كبرياست ز دادار در برش
گيهان و هر كه در وي نقشي ز قدرتش
گردون و هرچه در وي حرفي ز دفترش
اقبال و بخت پي‌ر و عضبا ور فرفش
خورشيد و ماه خادم شبير و شبرش
شام ابد جنيبهٔ موي مجعدش
صبح ازل طليعهٔ روي منورش
شب چهره سياه بلال موذنش
مه غرهٔ جس بمراق تكاوررش
موجي بود فلك ز محيط عنايتش
فوجي بود ملك ز سپاه مظفرش
قلبي بود مجسم فرخنده قالبش‌
روحي بود مصّور زيبنده پيكرش
گردرن مجله‌ايست بر اثبات معجزش
گيهان محله‌ايست ز اقطاع كشورش
در ژرف بحر قدرت قدرش‌ سفينه‌ايست
كافلاك بادبان بود و خاك لنگرش‌
ك‌رد ار همي سليمان تسخير ديو و دد
او گشت صدهزار سليمان مسخّرش
ازردگار ملك رسالت مفوضش
ازكارساز تاج ولايت مقررش‌
خاك سياه جرده غباري ز موكبش
چرخ كبود جامه دخاني ز مجمرش
با يك جهان سعادت جبريل خادمش
با يك فلك شرافت ميكال چاكرش
بر چرخ هرچه انجم كيلي ز خرمغش
بر خاك هرچه مردم خيلي ز لشكرش‌
بحر محيط آبي از جوي رحمتش‌
مهر منير تابي از روي انورش
طاقيست قدر او كه بود شمس شمسه‌اش‌
طوقيست حكم اوكه بود چرخ چنبرش
گويي سپهر از چه ز جيب جلالتش‌
بويي بهشت از چه ز خلق معط‌رش‌
صبح سپيد آيت رو‌ي مباركش
شام سياه حجت موي معنبرش
شهروزه‌اي به درگه سلطان انجمش
فيروزه‌اي ز خاتم گردون اخضرش‌
خشتي ز سقف ايوان گردون عاليش
ميخي ز نعل يكران خورشيد خاورش
اني ز دور بعثت ده‌ر مخلدش‌
ناني بخوان دعوت چرخ مدورش‌
هر هشت باغ رضوان نامي ز مجلسش
هرچار جوي جنت دردي ز ساغرش‌
گر بي‌ولاي او به بهشتم صلا زنند
نفرين‌ كنم به حوري و غلمان و كوثرش
ور با هواي او شودم جاي در جحيم
بر من خليل‌وار دمدگل ز آذرش‌
تا بر خط خطايم خطّ خطا كشد
سوگند مي‌دهم به خداوند قنبرش‌

با اينهمه گناه نيم نااميد ازو
خواهم سياه‌نامهٔ خود را سپيد ازو


تركيب بند شماره 7

۴۱ بازديد


اكنون كه گل افروخته آتش به گلستان
افروخت نبايد دگر آتش به شبستان
رو رخت خزان در گرو دخت رزان نه
بستان مي و پس‌ با صنمي رو سوي بسنان
در فكرم تا لعبت بكري به كف آرم
بازي كنمش هرشب با نار دو پستان
گر نار دو پستان ويم خون ننشاند
هيچم ندهد فايده عناب و سپستان
مستان همه گر خضر دهد آب حياتت
بستان مي باقي ز كف ساقي مستان
بشنو سخن راست ز مَستان و بخور مي
گر فصل بهاران بود از فصل زمستان
اي ترك سحر به كه سوي باغ خراميم
وز باده گلستان را سازيم ملستان
اي هر دو لبت سرخ‌تر از پهلوي سهراب
آندم كه برو خنجر زد رستم دستان
گويي روم امشب كه كنم دست نگارين
سهلست نگارا بهل اين حيلت و دستان
خواهي كه حنا بندي بر كف قدحي گير
تا سرخ كند عكس ميت پنجه و دستان
تو طفل دبستاني و من‌ پير معلم
برخوان سبق خود ز بر اِي طفل دبستان

داني سبق درس تو امروزكدامست
مدح شه دريا دل جمشيد غلامست

اي زلف همانا ز نژاد حبشي تو
وز خيل حبش زنگي بي‌غلّ و غشي تو
مانا كه رسول قرشي هست رخ يار
كاستاده به پيشش چو بلال حبشي تو
بريال بتم سركشي از كفر شب و روز
پيداست كه از نسل ينال و تكشي تو
چون زنگيك عور كه در آب نشانند
در آب نشستستي از آن مرتعشي تو
از شدت سودا جگر اندر طپش افتد
سودا به جگر داري از آن در طپشي تو
در قيد دل ما نيي و عذر تو پيداست
كاشفته و ديوانه و شوريده وشي تو
دربر كشي آ‌ن روي چو خورشيد نگارين
الحق كه عجب سايهٔ خورشيد كشي تو
تا چند كشي سر كه سرت را بزند يار
زان سركشي اندر خور اين‌ سرزنشي تو
زلفا همه دم تشنه به خون دل مايي
مانا كه چنين سوخته دل از عطشي تو
هر حلقهٔ تو سلسلهٔ گردن شيريست
گويي كه كمند ملك شير كشي تو

فرخنده ملك ناصر دين شاه يگانه
خورشيد جهان ماه زمين شاه زمانه

نبود عجب ار وقت جوانيّ جهانست
كاقبال جوان ملك جوان شاه جوانست
مملوك وي ست آنچه فرازست و نشيبست
مقهور ويست آنچه مكينست و مكانست
دي گفت حكيمي كه زمين از چه نجنبد
با آنكه درو حكم شهنشاه روانست
گفتم كه زمين تن بود و حكم ملك روح
تن ساكن و چيزي كه روانست روانست
شاها ملكا فرّ تو جمشيد زمينست
وان چهر درخشان تو خورشيد زمانست
هرچشمه و هر سبزه كه از خاك برآيد
ديدار تو و شكر ترا چشم و زبانست
نگرفته به كف گرز بكوبي دهن خصم
با خصم تو اين لقمه عجب دست و دهانست
از سبزهٔ تيغ تو خورد طعمه بدانديش
آري چكند سبز غذاي حيوانست
آن چيزكه با اين همه همت زكف تو
بيرون نتوان كرد عنانست و سنانست

شاها تو مهين وارث اورنگ كياني
جمشيد جواني نه كه خورشيد جهاني

اي تاج تو ازگوهر و، اي تخت تو از عاج
هر تاجور تخت نشيني به تو محتاج
دندان خود از بيخ كند پيل به خرطوم
تا پايهٔ تخت تو مهيا كند از عاج
بر مقدمت از بهر شرف بوسه زند بخت
بر تاركت از فرط شعف سجده برد تاج
آن روزكه بي‌واسطهٔ كورهٔ آتش
دركان ز تف تيغ گران آب شود زاج
چشمك زند از گرد سپه نوك سنان‌ها
چون بر زبر چرخ كواكب به شب داج
هر كاو ز بر زين نگرد شخص تو داند
كان شب به‌ همين جسم نبي رفت به ‌معراج
چون جوش زند جيش‌ تو بر گرد تو گويي
درياي محيطي تو و افواج تو امواج
زانسان كه طپد نقره به كان از تف تيغت
در بوته بر آتش نتپد زيبق رجراج
در نزد خلاف تو ببازد سر و جان را
بدخواه لجوج تو بدانگونه كه حلاج

سوزنده تف تيغ تو جان را بگدازد
خود جان چو بود هردو جهان را بگدازد

شاها ظفرت بنده و اقبال قرين باد
اين روي زمينت همه در زير نگين باد
اوّل نفس خصم تو در روز ولادت
آخر نفس مرگ و دم بازپسين باد
چون گنج تو لاغر شود از كفّ جوادت
از مال بدانديش دگرباره سمين باد
هر حامله كاو را به درون كين تو باشد
يكباره شرارش به رحم جاي جنين باد
ور نطفهٔ خصمت شود از خلق جنيني
خون گردد آن نطفه و تا هست چنين باد
بي مهر تو هر صبح كه خورشيد بتابد
چون سايه همه رنج كسوفش به كمين باد
با بغض تو هرجا ملك شاه نشانيست
آن شاه نشان همچو گدا راه‌نشين باد
در روي زمين هركه بود خصم تو بر وي
اين روي زمين تنگتر از زير زمين باد
يزدانت دو صد قرن دهد عمر وليكن
هرساعت ازو ماهي و هر ماه سنين باد
تا طرّهٔ تركان تتاري به كف آري
اول سفرت سال دگر تبت و چين باد

اي كاش تو قاآني جاويد بماني
تا هر نفسي مدح شهنشاه بخواني


تركيب بند شماره 6

۳۶ بازديد


زاهدا چندي بيا با ما به‌خلوت يار باش
صحبت احرار بشنو محرم اسرار باش
تا به كي زاري كني تا صيد بازاري كني
ترك زاري كن وزين بازاريان بيزار باش
نه حديث عاقلان بشنو نه پند ناقلان
گفتگو سودي ندارد طالب ديدار باش
كفر انكار آورد عارف برآن انكار شو
زهد پندار آورد واقف ازين پندار باش
بي‌نظركن جستجوي و بي‌زبان كن گفتگوي
طالب گنجند طرّاران تو هم طرّار باش
چشم خوبان خواب غفلت آورد بيدار شو
لاف مستي *‌رد پرشي بردهد هوشيار بامن
نسبتي با زلف و چشم يار اگر بايد ترا
همچو زلف و چشم او آشفته و بيمار باش
طالب‌سالوس هرشب مصطفي بيند به‌خواب
هم به‌جان مصطفي كز خواب او بيدار باش
چند مي گ‌يي فلان زندي و بهمان فاسقست
قادري غفار باش و عاجزي ستار باش
چون ترا بيني كه دكان‌دار پندارند خلق
مصلحت در تهمت خلقست دكان‌دار باش‌
از سگ چوپان ره و رسم امانت يادگير
پيرو احرار اندر جامهٔ اشرار باش
هرچه پيش آيد رضا ده وز غم وشادي مترس
بر غم و شادي قلم دركش قلندروار باش
نفس‌ابتر عنتر است از حملهٔ اورو متاب
ذوالفقار عشق بركش حيدركرار باش
بندگي‌ كن مرتضي را چون شهنشاه جهان
ور قبولت كرد اندر بندگي سالار باش

خسرو غازي محمّد شه خداوند اُمم
روي دولت پشت دين چشم حيا دست كرم

سيم را از جان شيرين دوستر دارد لئيم
من سرين شاهدانرا دوستر دارم ز سيم
گر سرين و سيم را در مجلسي حاضر كنند
آن نخواهم اين بخواهم اين ز من آن از لئيم
سيم ومال وگنج وجاهم آرزونبودكه‌هست
گنج رنج و جاه چاه و مال مار و سيم ريم
بي‌پدر طفلي به چنگ آورده‌ام كز روي او
صدهزاران بوسه گر خواهي دهد بي ترس‌ و بيم
نفس او در باده خوردن تاهمي بيني عجول
طبع‌او در بوسه‌دادن تا همي خواهي حليم
او ز موزوني چو طبع من قدي دارد بلند
من ز محنت چون سرين‌ او دلي دارم دو نيم
پرشكن ‌گردد دلم چون حلقهاي زلف او
بر شكنج زلف او هرگه كه مي‌غلتد نسيم
راستي را منكرم تا ديدم آن گيسوي كج
عافيت را دشمنم تا ديدم آن چشم سقيم
گنج بادآورد دارد ماه من در زير پاي
لاجرم عيبش مكن گر خصلتي دارد كريم
دي به شوخي‌گفت قاآني مراكمتر ببوس
رحم كن آخر كه عاشق را دلي بايد رحيم
گفتمش بر نفس سركش گرچه نبود اعتماد
ظن بد باري مبر دربارهٔ يار قديم
آن يكي از مستحباتست در شرع رسول
كآدمي از مهر بوسد صورت طفل يتيم
اين سخن از ساده لوحي باورش افتاد وگفت
بي‌سبب نبودكه شاهنشه ترا خواند حكيم

خسروي كز خشم او دوزخ شراري بيش نيست
نُه فلك بردامن جاهش غباري بيش نيست

عاقبت تركي مرا محمود نام آمد به دست
عاقبت محمود باشد عاشقان را هركه هست
جاي آن داردكه بر دنيا فشانم آستين
زانكه در دنيا كم افتد اينچنين دولت به دست
بر رخ خوبش كنم نظاره چون مفلس به سيم
در خم زلفش‌ برم انگشت چون ماهي به شست
گه بناگوشش ببويم چون كند از بوسه منع
گه در آغوشش بگيرم چون شو‌د از باده مست
در قمار عشق او هركس دل و جان باخت برد
در كمند زلف‌ او هركس به ‌بند افتاد رست
باجمال روشن اوقرص خورشيدست تار
با سرين فربه او كوه البرزست پست
چشم من با سوزن مژگان بروي خويش دوخت
پاي من با رشهٔ گيسو به كوي خويش بست
نرم نرمك بوسه‌اي داد و دلم از دست برد
اندك اندك عشوه يي كرد و تنم از جور خست
غير من با هركسي يار است زانرو خوانمش‌
آفتاب مشتري جو دلبر عاشق‌پرست
گنج وصل خويش را ازكس نمي‌دارد دريغ‌
فاش‌مي‌گويد دل خلق خدا نتوان شكست
هرچه زو خواهي بلي‌گويد بنازم حفظ او
كان ‌بلي گفتن فراموشش نگشتست از الست
گوي سيمابست پنداري سربنش كز نشاط
يك‌نفس آسوده بريك جاي نتواند نشست
مدتي كردم كمين تا ساقش آوردم به چنگ
ليك‌چون ماهي به‌چنگم ديرآمد زود جست
دوش گفتم بوسه‌اي ده لب به شيريني گشو‌د
كز پي يك بوسه نتوان لب ز مدح شاه بست

داورگيتي كه ميلاد كرم در مشت اوست
هفت درياي جهان جويي ز پنج‌ انگشت اوست

چند بارت گفتم اي محمود چشم خود بپوش
ورنه از شيراز غوغا خيزد ازمردم خروش
پند نشنيديّ و شهري‌را كه بي‌آشوب بود
زآتش سوداي خود چون ديگ آوردي به جوش
تا چه گويد شه چو بيند شهري از جورت خراب
مصلحت را از وفا چندي در آبادي بكوش
ترسمت سلطان بگيرد كاينهمه غوغا ز تست
يا سفركن زين ولايت يا دو چشم خود بپوش
دوش با ياد لبت هرگه كه جامي مي‌زدم
مي‌شنيدم هاتفي از آسمان مي گفت نو‌ش
مستي دوشين و ياد آن لب نوشين چه شد
اي بدا احوال امروز اي خوشا احوال دوش
از لب‌و چشمت‌دلم پيوسته در خوف‌و رجاست
كاين زند از غمزه نيش و آن دهد از بوسه نوش
روز و شب از شوق ديدار تو و گفتار تو
چون زره بك‌مشت چشمم چون سپر بك لخت گوش
تا دو زلف پست ديدم شادم از افتادگي
تا دوچشمت مست‌ديدم دشمنم باعقل و هوش‌
با لبت محمو‌د مردم را به مي حاجت نماند
خيز و لب بگشاي تا دكان ببندد مي‌فروش
خواهم از مستي كه چون سجاده بر دوشم نهند
رغم عهدي كز ريا سجاده مي‌بردم به دوش
ياد دارم كز شبستان دي چو در بستان شدم
مرغكان باغ را آمد ندايي از سروش
گفت كاي مرغان بستان خاصه‌اي مشتاق گل
اي كه بلبل نام داري پندي از من مي‌نيوش‌
در ثناي شاه قاآني اگرگويا شود
مصلحت را بهتر آ‌ن باشدكه بنشيني خموش

شاه دين‌پرور كه شرع مصطفي منهاج اوست
همت عالي يراق و قرب حق معراج اوست

بارهاگفتم كه گويم ترك يار و ترك مي
ممكنم باري نشد نه ترك مي نه ترك وي
اي بت شيرين كلام اي شاهد محمود نام
اي لبت در رنگ و بو همسنگ گل همرنگ مي
چشم از رويت ندارم گر مرا دوزند چشم
پاي ازكويت نبرم گر مرا برند پي
نبشكرقسمت به‌رخسار من و لعل توكرد
برلب تو طعم شكر بر رخ من رنگ ني
شام زلفت بس كه در چشمم‌جهان تاريك كرد
در دو چشمم غير تاريكي نيايد هيچ شي
قدر ابروي تو زان خال سيه بشناختم
آري آري قبله را مردم شناسند از جدي
چندگويي كايمت وقتي كه كام دل دهم
خون شد از حسرت دلم آن كام كو آن وقت كي
خرّمست اينك جهان جام ار كشي بشتاب هان
خلوتست اينك سرا كام ار دهي وقتست هي
چند در قاقُم خزي و انگُشت از سرما گزي
به كه جام مي مزي كامد بهار و رفت دي
اي بت رازي مشو راضي كه از دنبال تو
همچو گرد افتان و خيزان رو نهم تا ملك ري
ياد آن روزي كه دور از چشم‌زخم آسمان
با تو بودم در كنار زنده‌رود ملك جي
بارهاگفتي به شوخي جامكي ده يا ابا
من تو را گفتم به زاري بوسكي ده يا بني
ياد آن مدت چه سود اكنون كه بر كام حسود
مهر كم شد عيش‌ غم شد شهد سم شد رشد غي
اي دريغا قدر قاآني نداند هيچ كس
جز خديو ملك ايران جانشين تخت كي

داور گيتي كه تاج آفرينش نام اوست
وين همه ادوار گردون آني از ايام اوست

تاج دولت ركن دين غيث زمين غوث زمان
شاه عادل خسرو باذل شهنشاه جهان
مرگ ‌را در مشت ‌گيرد اينك اين تيغش‌ دليل
مار در انگشت گيرد اينك آن رمحش‌ نشان
خشم او يارد زهم بگسستن اعضاي سپهر
حزم او تاند بهم پيوستن اجزاي زمان
چون نمايد ياد تيغش آتشين گردد خيال
چون سرايد وصف‌ گرزش آهنين گردد زبان
بس كه اسرار نهان از نور رايش روشنست
آرزو از دل پديدارست و معني از بيان
مُلك مُلكِ اوست تا هرجا كه تابد آفتاب
دور دور اوست تا هرگه كه گردد آسمان
ناخدا تا داستان حزم و عزم او شنيد
گفت زين پس مر مرا اين لنگرست آن بادبان
حقه‌باز ساحرم خوانند مردم زانكه من
در مديح شه كنم هردم شگفتي‌ها عيان
ياد تيغ او كنم دوزخ فشانم از ضمير
نام خشم او برم آتش برآرم از دهان
رعد غٌرد گر بگويم كوس او هست اينچنين
كوه پرّد گر بگويم رخش او هست آنچنان
نام خلق او برم خيزد ز خاك تيره گل
وصف جود اوكنم بخشم به سنگ خاره جان
نام حزمش بر زبان آرم فلك ماند ز سير
ذكر عزمش در ميان آرم زمين گردد روان
شرح رزم او دهم گردد جوان از غصه پير
ياد بزم او كنم پير از طرب گردد جوان
اي سنين عمر تو چو سير اختر بيشمار
وي رسوم عدل تو چون صنع داو‌ر بيكران
بس كه در عهد تو شايع‌ گشته رسم راستي
شايد ار مردكمانگر سخت نتواندكمان

اي خدا چون ملك خود ملكت مخلد ساخته
جوهر ذات ترا از نور سرمد ساخته

خسروا عالم اسير حكم‌عالمگير تست
هرچه درهستي بود درحيطهٔ تسخير تست
شرق تا غرب جهان گيرد به يك دم آفتاب
غالباً نايب مناب تيغ عالمگير تست
هيچ تقديري خلاف راي و تدبير تو نيست
راست‌گويي جنبش تقدير در تدبير تست
خلق تصوير تو مي‌بينند در يك شبر جاي
غافلند از يك جهان معني كه در تصوير تست
از پس يزدان جهان را علت اولي تويي
عرض وطول آفرينش‌ جمله از تقدير تست
راست پنداري قضايي كز تو زايد خير و شر
وين بلند و پست‌ گيتي جمله در تأثير تست
جاي آن داردكه دانا دهر را خواند قديم
تا نظام روزگار از حكم بي‌تغيير تست
در ظهور آفرينش علت غايي تويي
لاجرم تقدير ذاتي موجب تاخير تست
زين سپس شايد كه هر پيري جوان گردد ز شوق
تاكه اين بخت جوال همدست عقل پير تست
هر كه گويد مرگ را چنگال و ناخن نيست هست
چنگل او تيغ توست و ناخن او تير توست
مهر و مه ‌گويي، اسير حكم و فرمان تواند
و آسمان زندان و انجم حلقهٔ زنجير توست
خسروا تا چند تحقيرم نمايد روزگار
دفع تحقير جهان در عهدهٔ توقير توست
خلعت امساله از شه خواهم و انعام پار
وين دو رحمت رشحه‌اي از فيض يك‌ تقرير توست

تا جهان باقيست يارب طالعت مسعود باد
طلعت بختت چو نام ترك من محمود باد