به جرم عشق تو گر ميزنند بر دارم
گمان مبركه ز عشق تو دست بردارم
مگوكه جان مرا با تو آشنايي نيست
كه با وجود تو از هركه هست بيزارم
از آن سبب كه زبان راز دل نميداند
حديث عشق ترا بر زبان نميآرم
مرا دليل بس اين درگشاد و بست جهان
كه رخ گشودي و بستي زبان گفتارم
صمدپرست نخواهد صنم من آن شمنم
كه پيش چون تو صنم صورتي گرفتارم
دي من و محمود در وثاق نشستيم
لب بگشاديم و در به روي ببستيم
گفتم برخاست بايد از سر عالم
گفت بلي تا به مهر دوست نشستيم
گفتمش ايثار راه مير چه بايد
گفت دل و جان نهاده بر كف دستيم
گفتم شير از كمند مير نجسته است
گفت كه ما نيز از آن كمند نجستيم
گفتم ما را نموده حزمش هشيار
گفت وليكن ز جام عشقش مستيم
گفتم ما را بلند ساخته جاهش
گفت وليكن به خاك راهش پستيم
گفتم قرينست تا كه مادح اويم
گفت مفرماي بودهايم كه هستيم
گفتم ازين بيشتر دلم را مشكن
گفت مگر عهد مير بد كه شكستيم
گفتم او خواجهٔ فقير پرستست
گفت كه ما بندهٔ امير پرستيم
ز بس كه هجر تو لاغر ميان بكاست تنم
قسم به جان تو كزين تهيست پيرهنم
مرا كه پيش زبان دم نميزند شمشير
بيا تو با دم شمشير زن كه دم نزنم
ز خويشتن به جهان هركسي خبر دارد
خلاف من كه نباشد خبر ز خويشتنم
حديث لعل تو تا بر زبان من جاريست
زنند خلق شب و روز بوسه بر دهنم
اگر نظر بكنم بيتو بر شمايل غير
دو چشم خويش به انگشت خويشتن بكنم
اگرچه زار و ضعيفم ولي به قوت عشق
به جز تو گر همه شيرست پنجه درفكنم
پس از هلاك تنم گر به دجله غرق كنند
ز سوز آتش دل دود خيزد از كفنم
حديث زلف بتان سر كنم چو قاآني
گمان برند خلايق كه نافهٔ ختنم
بكش ار كشي به تيغم، بزن ار زني به تبرم
بكن آنچه ميتواني كه من از تو ناگزيرم
همه شرط عاشق آنست كه كام دوست جويد
بكن ار كني قبولم، ببر ار بري اسيرم
سر من فرو نيايد به كمند پهلوانان
تو كني به تار مويي همه روزه دستگيرم
نظر ار ز دوست پوشم كه برون رود ز چشمم
به چه اقتدار گويم كه برون شو از ضميرم
ز جهان كناره كردم كه تو در كنارم آيي
مگر اي جوان رهاني ز غم جهان پيرم
تو به راه باد گويا سر زلف خود گشودي
كه ز مغز جاي عطسه همه ميجهد عبيرم
طلب از خداي كردم كه بميرم ار نيايي
تو نيامدي و ترسم كه درين طلب بميرم
مگرم نظر بدوزي به خدنگ جور ورنه
همه تا حيات دارم نظر از تو برنگيرم
به هواي مهر محمود چو ذره در نشاطم
كه چو آفتاب روزي به فلك برد اميرم
واجب نبود دل به بتي بيهده بستن
كاو را نبود شيوه بجز عهد شكستن
هر دوست كه با دوست ندارد سر پيمان
ميبايد از او رشتهٔ پيوند گسستن
چون يار ندارد خبر از يار چه حاصل
ناليدن و خون خوردن و بر خاك نشستن
ياري كه وفا بيند و با غير شود يار
شرطست برو از سر عبرت نگرستن
چون باد خزان آمد و گل رفت به تاراج
اي ابر بهاري چه برآيد ز گرستن
هر بنده كه بگريخت ز احسان خداوند
آزاد كنش كاو نشود رام به بستن
بر زشت نكويي نتوان بست به زنجير
از مشك سياهي نتوان برد به شستن
با يار بگوييد كه از تير ملامت
انصاف نباشد دل ما اين همه خستن
زين پيش همه كام تو ميجستم و اكنون
اميد ندارم به جز از دام تو جستن
جان دادم و افسوس كه جان نيست گياهي
كاو زنده شود سال دگر باز برستن
قاآني ازين پس ز خيال تو صبورست
با آنكه محالست صبوري ز تو جستن
بس رنج در آماجگه عشق تو برديم
مرديم و خدنگي ز كمان تو نخورديم
با سوز دلي گرمتر از آتش بهمن
چون آب دي از سردي مهر تو فسرديم
بيماه رخت همچو حكيمان رصد بند
شب تا به سحر ثابت و سياره شمرديم
در بزم صفا صافخوران صدر نشينند
ما زيرنشينان صف آلودهٔ درديم
المنهٔ لله كه ز آيينهٔ هستي
زنگ دويي از صيقل توحيد سترديم
تا نفس نكُشتيم نگشتيم مسلمان
تا لطمه نخورديم چو گو گوي نبرديم
اي آفتاب بندهٔ تابنده راي تو
گردنده چرخ گرد سُم بادپاي تو
تو سايهٔ خدايي از آن روي چشم عقل
نه ديده ابتداي تو نه انتهاي تو
زرين شود ز جود تو از شرق تا به غرب
خورشيد تعبيه است مگر در سخاي تو
گر صيت همتت شنود نطفه در رحم
بيدست و پاي رقص كند از عطاي تو
در ملك آفرينش از فرش تا به عرش
يك آفريده دم نزند بيرضاي تو
هر روز كافتاب ز مشرق كند طلوع
تا شب چو ذره رقص كند در هواي تو
اندر مشيمه نطفه زبان خواهد از خداي
پيش از حلول روح كه گويد ثناي تو
نارسته برگ و بار درختان ز گل هنوز
اندر درون دانه نمايد دعاي تو
نظارهٔ جمال جميل تو كرد عقل
ديوانه شد ز دهشت نور لقاي تو
چندين هزار بار خرد جست و مينيافت
راهي كه در دلست ترا با خداي تو
عمرت چنان دراز كز آن سوي شام حشر
طالع شود سفيدهٔ صبح بقاي تو
قاآني از گنه چه هراسد كه روز حشر
بي پرسشش بخلد برند از ولاي تو
هلاك ازين غمم كه جان نميشود فداي تو
كه خورد آب زندگي ز لعل جانفزاي تو
اگر رضا شوي بسر، سرم فدايت اي پسر
رضاي من مجو ز سر سر من و رضاي تو
مگر به چشم ما نهي و گرنه بركجا نهي
كه هرجا كه پا نهي سريست زير پاي تو
شدي بهنيم چشم زد ز چشم فتنهٔ خرد
كه دور باد چشم بد ز چشم فتنه زاي تو
وجودت از چه آب وگل سر شتهاي مه چگل
كه ميدود هزار دل هميشه در قفاي تو
تراست بر بكف كمان كه تاكني مرا نشان
مراست كف بر آسمان كه تا كنم دعاي تو
مرا زني به تيغ و من نيم به فكر جان و تن
زبان گشوده در سخن به فكر مرحباي تو
دلم ز خلق بيگمان به كنج سينه شد نهان
نيافت عاقبت امان ز خال دلرباي تو
آن سنگدل كه شيشهٔ جانهاست جاي او
آتش زند در آب و گل ما هواي او
سوگند خوردهام كه ببوسم هزار بار
هرجا رسيده است به يكبار پاي او
جز كاندر آب و آيينه ديدم جمال وي
بر هيچ كس نظر نگشودم به جاي او
عاشق كه آرزو نكند جز رضاي دوست
اين عجز او بتر بود ازكبرياي او
گر مدعي نبود ز خود خواهشي نداشت
او را چه كار تا طلبد مدعاي او
گر زيركي بهل كه همين عين آرزوست
كز دوست آرزو بكند جز رضاي او
قاآني ار ز پاي فتادست عيب نيست
نيكو قويست دست توانا خداي او
نكو نبود به يكبار ترك ما گفتن
ز ما بريدن و صد شكوه برملا گفتن
نظر نكردن و از خشم روي تابيدن
غضب نمودن و بيوجه ناسزا گفتن
عبارتي كه به بيگانه كس نمي گويد
ادب نكردن و در حق آشنا گفتن
نشان حالت شب يك به يك ادا كردن
حديث مستي ما را بدان ادا گفتن
هزار عشوه نه يك روز روزها كردن
هزار شكوه نه يكبار بارها گفتن
به سهو زلف تو گفتم شبي كه مشك ختاست
هنوز خجلتم آيد از آن خطا گفتن
تو گفتهايي كه چه گفته است قاآني
به جان تو كه ملولم از آن چها گفتن
دلم به زلف تو عهدي كه بسته بود شكستي
ميان ما و تو مويي علاقه بود گسستي
ز شكل آن لب و دندان توان شناخت كه يزدان
ز تنگناي عدم آفريد گوهر هستي
حديث طول امل را نمود زلف تو كوته
كه هركه جست بلندي در اوفتاد به پستي
شراب شوق ز لعلت چنان كشيدهام امشب
كه صبح روز قيامت مراست اول مستي
نخست روز قيامت به عاشقان نظري كن
كه پشت پاي به دوزخ زنند از سر مستي
ز وصل طوبي و جنت جز اين مراد ندارم
كه قد و روي تو بينم به راستي و درستي
چگونه وصف جمالت توان نمود كز اول
دهان خلق گشوديّ و روي خويش ببستي
حديث نكتهٔ توحيد از زبان نگارين
هزار بار شنيدي دلا و هيچ نجستي
بيار باده كه گبر و يهود و مومن و ترسا
ز عشق بهره ندارند جز خيال پرستي
اگر سجود كند بر رخ تو زلف تو شايد
كه نيست مذهب هندو جز آفتاب پرستي
نديدهايم كه شاهين به كبك حمله نمايد
چنان كه زلف تو بر دل به چابكي و به چستي
ز سخت جاني قاآنيم بسي عجب آيد
كه بار عشق تو بر دل كشد بدين همه سستي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد