غزل شمارهٔ ۲۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۷

۳۴ بازديد


لحن اسماعيل آشوبي كه در دستان كند
كافرم چنگيز اگر با جيش تركستان كند
ساز دستان چون نمايد شور آوازش به بزم
هوش هشياران ربايد تا چه با مستان كند
هم گل بويا بود هم بلبل گويا بود
زان گهي دستان كند گه جلوه چون بستان كند
خود بود هشيار و چشمش مست مي‌خواهد به مكر
صيد هشياران و مستان هردو زين دستان كند
كودكي شيرين زبانست او كه لحن دلكشش‌
دايهٔ عيش و طرب را شير در پستان كند
لالهٔ روي نكويش لال سازد عقل را
پس‌ به هر معني كه خواهي بزم لالستان كند
در پس دف چون كند پنهان رخ رخشان خويش
ماه را ماندكه جا در كفهٔ ميزان كند
گرچه مي‌خواهد‌ كه حسن خود بپوشاند ولي
حس‌ او پيداترست از آ‌نكه او پنهان كند
اين كه مي‌گويند اسماعيل قربان شد خطاست
كاوست اسماعيل و مردم را همي قربان كند
اين كه مي گويند يوسف شد به زندان منكرم
او اگر يوسف دل خلق از چه در زندان كند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد