من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۶

۳۶ بازديد


نگار سرو قد من چو عزم باغ كند
چو برگ لاله دل باغ پر ز داغ كند
به باغ مي‌رود امروز ني غلط گفتم
كه هركجا بخرامد ز چهره باغ كند
پر از بنفشه شود راغ از دو گيسويش
اگر به فصل زمستان گذر به راغ كند
ز دلربايي چشمش شراب مست شود
در آن زمان كه مي از شيشه در اياغ كند
چو زلف خود به مشامم نهد بدان ماند
كه طبله طبله مرا مشك در دماغ كند
جز او كه زلف به رخ حلقه كرده نشنيدم
كلاه باز كس از شهپركلاغ كند
فراغ نيست مرا از فراق او آري
اسير عشق بتان ترك هر فراغ كند
مگركه مسكن دلهاست زلف مشكينش
كه هركسي دل خود را در آن سراغ كند
ز جان ثناگر زلفين اوست قاآني
تو عندليب نگه كن كه مدح زاغ كند


غزل شمارهٔ ۳۰

۳۵ بازديد


شب دوشين‌ كه مرا لب به لب نوشين بود
شب كه از عمر شمرديم شب دوشين بود
گاه لب بر لب جانانه و گه بر لب جام
تا دم صبح مرا كار به شب دوش اين بود
نوعروسيست جهيزش‌ همه شادي و نشاط
دختر زر نتوان گفت گران كابين بود
شوق آن ماه روان از مژه‌ام پروين داشت
كار چشمم همه شب با مه و با پروين بود
كس‌ نداند كه چه ديدم من از آن گردش چشم
مگر آن صعوه كه در صيدگه شاهين بود
گاه در دامن و آغوش من آن خرمن گل
گاه در گردنم آن سلسلهٔ مشكين بود
ريخت خونم به جفا يار و خوشم قاآني
كه مرا كامي اگر بود به عالم اين بود


غزل شمارهٔ ۲۹

۳۷ بازديد


طالع مسعود چيست طلعت محمود
شكر كه تنها مراست طالع مسعود
چند دهي زاهدا به خلد فريبم
طلعت محمود به ز جنت موعود
ما به تو مستظهريم از همه عالم
نزد تو مقبول به كه از همه مردود
روي تو مسجود هست و زلف تو ساجد
اي سر و جانم فداي ساجد و مسجود
در شكر لعل تست چاشني قند
در شكن زلف تست رايحهٔ عود
لعل تو نايب مناب مهر سليمان
زلف تو قايم مقام جوشن داود
از همه عالم مراست كوي تو قبله
وز همه گيتي مراست روي تو مقصود
در گل رويت صفاي جنت شداد
در سر زلفت هواي نخوت نمرود
دوش ز محمود حمد مير شنيدم
اي سر و جانم فداي حامد و محمود


غزل شمارهٔ ۳۳

۳۳ بازديد


مست‌ و بيخود سروناز من به‌ صحرا مي‌رود
با چنين مستي نگه كن تا چه زيبا مي‌رود
گاه مي‌افتد ز مستي گاه مي‌خيزد ز جا
تا دگر زين رفتنش يارب چه بر ما مي‌رود
گه تكبر مي‌فروشدگه تواضع مي كند
گاه شرم‌آلوده گاهي بي‌محابا‌ مي‌رود
او به‌ صحرا مي‌رود وز رشك خاك راه او
در دو چشم ما ز اشك شور دريا مي‌رود
هم لب جانبخش دارد هم جمال دلفريب
يوسفست اين مي‌خرامد يا مسيحا مي‌رود
من هم از دنبال او افتان و خزان مي‌روم
هركجا خورشيد باشد سايه آنجا مي‌رود
چون دو زلف خود اگر صدره فشاند آستين
همچوگيسو از قفايش مي‌روم تا مي‌رود
بس كه هر عضوش به است از عضو ديگر چشم‌ من
در سراپاي وجودش زير و بالا مي‌رود
زلفش آشفته ز مستي رخ شكفته از شراب
با رخ و زلفي چنين تنها به صحرا مي‌رود
مردم اين شهر شاهدباز و امردخواره‌اند
در چني شهري چرا او مست و تنها مي‌رود
هركجا رو مي‌نمايد مي‌برد يك شهر دل
ترك تاتارست پنداري به يغما مي‌رود
خواهمش دامن بگيرم تا دهد بوسي به من
ليك قاآني ندانم مي‌دهد يا مي‌رود


غزل شمارهٔ ۳۲

۳۸ بازديد


خلق را قصهٔ حسن پري از ياد رود
هركجا ذكري از آن شوخ پريزاد رود
هر شكايت كه مرا از تو بود در دل تنگ
چون كنم ياد وصالت همه از ياد رود
هركجا كز رخ و بالاي تو گويند سخن
ظلم باشدكه حديث ازگل و شمشاد رود
وقت آنست كه تا سنبلهٔ چرخ مرا
از غم سنبل گيسوي تو فرياد رود
از طرب عارف و عامي همه در رقص آيند
هركجا ذكري از آن حسن خداداد رود
خون شود دجله ز اشك از خبر گريهٔ من
وقتي از خطهٔ كرمان سوي بغداد رود
آن نه بالاست بلاييست كه از رفتن او
دل و دين و سر و سامان همه بر باد رود
با زبان چو مني خاصه كه در مدحت شاه
ستمست ار سخن از سوسن آزاد رود


غزل شمارهٔ ۳۱

۳۱ بازديد


هر جا حكايت از صنمي دلربا رود
از هر زبان بر او همه مدح و ثنا رود
در مسجدي كه ساده‌رخي مي‌كند نماز
صد دست بر فلك ز براي دعا رود
سر پيش‌ چشم من به حقيقت عزيز نيست
الا دمي كه در سر مهر و وفا رود
اين پنج روز عمر گرامي عزيز دار
با دوستان بهل كه به صدق‌ و صفا رود
چون كس خبر ندارد از اسرار علم غيب
حيفست از آن نفس‌ كه به چون و چرا رود
رويي گشاده دار و لبي بسته تا ز در
بيگانه آيد ار به درون آشنا رو‌د
تيرم بزن بكش كه خطا نيست مرگ من
مرگ من آن دمست كه تيرت خطا رود
بر صورتت مگر در و ديوار عاشقند
كز هركجا روم هه ذكر شما رود
بر گنج طلعت تو اگر بنگرد گدا
چون از مقابل تو رود پادشا رود
از خاطرم نمي‌رود آن ساق سيمگون
مشكل خيال سيم ز ياد گدا رود
زلفت چو ما نگون و پريشان و درهمست
آشفته روز آنكه تو را در قفا رود
خوابم ز چشم رفت و دل از دست و جان ز كف
بر من ز يك نيامدنت تا چها رود
دور از تو شخص من پر كاهي فزون نبود
وانهم به باد رفت كنون تاكجا رود
مشتاق روي دوست نخواهد به غير دوست
كان مدّعيست كش سخن از مدعا رود
گر خاك پارس‌ شد همه دريا عجب مدار
زين آبهاي شور كه از چشم ما رود


غزل شمارهٔ ۳۵

۳۲ بازديد


ماه من از زلف چون گره بگشايد
بر دل پرعقده عقدها بفزايد
فكر دگر كن دلا كه طرهٔ محمود
با همه بندد گره گره نگشابد
لعل شكربار او شبي كه ببوسم
از دهنم صبح طعم نيشكر آيد
دل به چه خو گيرد ار غمش نستاند
جان به چه كار آيد ار لبش نربايد
هركه لب لعل او نمود به انگشت
تا به لب گور پشت دست بخايد
صبح وصالش چو روزگار جوانيست
نيك عزيزش شمار اگرچه نپايد
اي كه بط باده داري و بت ساده
ديگرت از هست و نيست هيچ نبايد
زنگ زدايي ز روي آينه تاكي
آيينه رويين كه زنگ غم بزدايد
اي بت عبدالعظيمي از ستم تو
ترسم عبدالعظيم شرم نمايد
مادر دوران عقيم شدكه پس از تو
زشت بودگرچه آفتاب بزايد
گر همه خوبان به زلف غاليه سايند
غاليه خود را همي به زلف تو سايد
تا دل قاآني از زمانه ترا خواست
حورگر آيد برش بدو نگرايد
ورد زبانش ثناي تست و زمانش
گر به سر آيد جز اين سخن نسرايد
گيتي شيرين لبي نديده چو محمود
خاصه در آن دم كه مير را بستايد


غزل شمارهٔ ۳۴

۳۲ بازديد


دولت آنست كه از در صنمي تازه درآيد
در بر اغيار به بندد سر مينا بگشايد
هر شبي نالهٔ من خواب جهاني بربايد
تاكه در خواب نگارم به كسي رخ ننمايد
من خود اين تجربه‌ كردم كه مي از دست جوانان
ضعف پيري ببرد زور جواني بفزايد
باده در شيشه همان به كه پري وار بماند
ورنه عقلم كند از ريشه گر از شيشه درآيد
چشم بينا چه تمتع برد از آتش سينا
آب مينا مگرت گرد غم از دل بزدايد
اي كه‌فتي سخن عشق نشاط آرد و مستي
لب فروبندكزين قصه بجز غصه نزايد
بركشد يا بكشد يا بزند يا بنوازد
پيش جانان سخن از چون و چرا‌ گفت نشايد
دوست با طلعت زيبا چكند خلعت ديبا
گل چنان سرخ و لطيفست كه‌‌ گلگونه نبايد
گوييم ترك بتان گو كه قيامت رسد از پي
خود همينست قيامت كه بتي رخ بنمايد
گفتمش دوش ببين نقش‌ غم از چشم پرآبم
گفت خاموش كه اين نقش بر آبست نپايد
رشكم آيدكه كسي عكس تو در آب ببيند
دردم آيدكه كسي لعل تو در خواب بخايد
جوي خون خيزد از آن ديده بر روي تو افتد
بوي مشك آيد از آن شانه كه بر موي تو سايد
عاشق آن نيست كه هرلحظه زند لاف محبت
مرد آنست كه لب بندد و بازو بگشايد
مي نشاط آرد و رقص ‌آرد و وجد آرد و شادي
خاصه در باغ كه گل خندد و بلبل بسرايد
لب قاآني از آن بوسه زند باز دمادم
تا به وجد آيد و سالار جهان را بستايد
مير ديوان شهنشاه كه از فرط جلالت
به فلك رخت كشد هركه به بختش بگرايد


غزل شمارهٔ ۳۸

۳۱ بازديد


دلدار بود دين و دل و طاقت و قرار
چون او برفت رفت به يكبار هر چهار
گويند صبركن كه بيايد نگار تو
آن روز صبر رفت كه رفت از برم نگار
جايي كه يار نيست دلم را قرار نيست
من آزموده‌ام دل خود را هزار بار
عاقل به اختيار نخواهد هلاك خويش
پيش از هلاك من زكفم رفت اختيار
تا يار هست از پي كاري نمي روم
دلداده را چكار به از عشق روي يار
شوريدگي نكوست به سوداي زلف دوست
ديوانگي خوشست به اميد چشم يار
آخر نمود بخت مرا زلف يار من
چون خويش سرنگون و پريشان و بي‌قرار
غم صدهزار مرتبه گرد جهان بگشت
جز من نيافت همدمي از خلق روزگار
قاآني از جفاي جهان هيچ غم مخور
مي خور به يمن عاطفت صاحب اختيار


غزل شمارهٔ ۳۷

۴۴ بازديد


اي شيخ چه دل نهي به دستار
گر مرد دلي دلي به دست آر
بالاي بتان بلاي جانست
يارب دلم از بلا نگهدار
تن لاغر و بار عشق فربه
صبر اندك و جود دوست بسيار
اي دوست به عمر رفته ماني
ترسم كه نبينمت دگر بار
آهم به دلت نكرد تاثير
در سنگ فرو نرفت مسمار
اي كاش چو عيد نيك بختان
باز آيي و بينمت دگر بار
هم گل برم از رخت به خرمن
هم مي كشم از لبت به خروار
دزديست دو سنبلت زره پوش
مستيست دو نرگست كماندار
پوشيده به زير سنبلت گل
روييده به دور نرگست خار
امروز مراست بخت منصور
كز عشق توام زنند بر دار
گفتم شب تيره پيشت آيم
تا سايه نباشدم خبردار
غافل كه ز آه آتشينم
صد روز بر آيد از شب تار
اي ماه پريرخان خلخ
اي شاه شكر لبان فرخار
خار ستمم ز ديده بركن
بارالمم ز سينه بردار
با دوست جفا نمي كند دوست
با يار ستم نمي كند يار
مردم به نسيم روح خرم
ما از نفحات وصل دلدار
خون خوردنم از غم تو آسان
جان بردنم ازكف تو دشوار
چون حسن تو عشق من جهانگير
چون زلف تو بخت من نگونسار
از حسن تو همچو نقش بي‌جان
هركس زده پشت غم به ديوار