من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۶۸

۳۲ بازديد


اي شوخ نازپرور آشوب عقل و ديني
طيب بهار خلدي زيب نگار چيني
كم مهر و زود خشمي گلچهر و شوخ چشم
طرار و دلفريبي طناز و نازنيني
عيدي از آن شر‌يفي روحي از آن لطيفي
حوري از آن جميلي نوري از آن مبيني
سروي ولي رواني جاني ولي عياني
ماهي ولي تمامي مايي ولي معيني
در حلق تشنه كامان يك جرعه سلسبيلي
دركام تلخ عيشان يك كوزه انگبيني
آهوي مشك مويي طاووس بذله گويي
شمشاد سروقدي خورشيد مه جبيني
پروردهٔ بهشتي همشيرهٔ سهيلي
نوباوهٔ بهاري فرزند فروديني
يك جويبار سروي يك بوشان تذروي
يك باغ لاله برگي يك دسته ياسميني
يك مشرق آفتابي يك خانه ماهتابي
يك عرش روح قدسي يك خلد حور عيني
چون طعنهٔ رقيبان در هجر جانگدازي
چون نكتهٔ اديبان در وصل دلنشيني
همزاد روح پاكي گرچه زآب و خاكي
عم زاد حور عيني گرچه ز ماء و طيني
از حلقهاي گيسو داود درع سازي
وز لعل روح‌پرور عيساي جم نگيني
تشوير نار نمرود از چهر پرفروغي
تصوير مار ضحاك از زلف پر ز چيني
باك از خزان نداري گويي گل بهشي
ارزان به كف نيايي مانا دُر ثميني
بوسيدن لب تو فرضست برخلايق
تا شاه راستان را مداح راستيني
فرمانده سلاطين جمجاه ناصرالدين
آن كش سپهر گويد تو پور آتبيني
اي كز سنان سر پخش‌ آجال را ضماني
وي كز بنان زر بخش آمال را ضميني
شاهنشه جهاني فرمانده مهاني
آسايش زماني آرايش زميني
در رزم بي‌مثالي در بزم بي‌همالي
در عزم بي‌نظيري در حزم بي‌قريني
مسجود شرق‌ و غربي‌ محسود روم‌ و روسي
بنيان عقل و شرعي برهان داد و ديني
داراي تاج و گنجي داروي درد و رنجي
منشور دين و دادي منشار كفر و كيني
كوهي چو بر سمندي شيري چو با كمندي
چرخي چو باكماني دهري چو دركميني
در حمله روز ناورد چابكتر ازگماني
در وقعه پيش دشمن ثابت‌تر از يقيني
تندر چگونه غرّد تو گاه كين چناني
خنجر چگونه برّد در نظم دين چنيني
چون حزم زوديابي چون حلم دير خشمي
چون فكر دورسنجي چون عقل پيش‌بيني
با قدرت قبادي بافرهٔ فرودي
با شوكت ينالي با مكنت تكيني
با صولت كياني با دولت جواني
با همت بلندي با فكرت متيني
شاه ملك شعاري شير فلك شكاري
ايام را يساري اسلام را يميني
هم عقل را قوامي هم عدل را نظامي
هم شرع را اماني هم ملك را اميني
هم مكرمت شعاري هم مملكت طرازي
هم مسألت پذيري هم معدلت گزيني
بحر سحاب خيزي چون از بر سريري
بدر شهاب تيري چون بر فراز زيني
ملك ترا هماره حق ناصر و معين باد
زانسان كه دين حق را تو ناصر و معيني
پيوسته بر سراپات از عرش آفرين‌ باد
زآنروكه پاي تا سر يك عرش آفريني


غزل شمارهٔ ۶۷

۳۱ بازديد


دوست دارم كه مرا در بر خود بنشاني
شيشه را آن طرف ديگر خود بنشاني
هركه نزديك‌تر از من بتو زو رشك برم
شيشه را بايد آنسوتر خود بنشاني
زينطرف جام دهي زانطرفم بوس و لبم
در ميان لب جان‌پرور خود بنشاني
چهره گلگون كني از جام و ز رشك آتش را
زار و افسرده به خاكستر خود بنشاني
چون نسيم سحرم ده شبكي اذن دخول
چند چون حلقه مرا بر در خود بنشاني
تا به كي اسب به ميدان وصالت تازد
مدعي را چه شود بر خر خود بنشاني
ماه گردون سزدت تاج كله را چه محل
كه ز اكرام به فرق سر خود بنشاني
كعبتين چشمي و من مهره چو نراد مرا
مي‌زني مهره كه در ششدر خود بنشاني
مادرت حور بود غيرتم آيد كه به خلد
صالحان را ببر مادر خود بنشاني
دامن پاك وي آلوده شود قاآني
ترسم او را تو به ‌چشم تر خود بنشاني


غزل شمارهٔ ۷۱

۳۱ بازديد


به هر چه وصف نمايم ترا به زيبايي
جميل‌تر ز جمالي چو روي بنمايي
صفت كنند نكويان شهر را به جمال
تو با جمال چنين در صفت نمي‌آيي
به ناتواني من بين ترحّمي فرما
كه نيست با تو مرا پنجهٔ توانايي
مگر معاينه‌ات بنگرند و بشناسند
كه چون ز چشم روي در صفت نمي‌آيي
به حد حس تو زيور نمي‌رسد ترسم
كه زشت‌تر شوي ار خويشتن بيارايي
تفاوت شب و روز از براي ماست نه تو
از آن سبب كه تو خود مهر عالم‌آرايي
شب وصال تو دانستم از چه كوتاهست
تو خود ستارهٔ روزي چو پرده بگشايي
مگس ز سر ننهد شوق عشق شيريني
بابرويي كه ترش كرده است حلوايي
ز خاكپاي عزيز تو بر ندارم سر
كه نيست از تو مرا طاقت شكيبايي
به قول مدعيان از تو برندارم دست
وگر ز عشق توكارم كشد به رسوايي
مگر تو با رخ خود بعد ازين بورزي عشق
از آنكه هم گل و هم عندليب گويايي
به سرو و ماه از آن عاشقست قاآني
كه ماه سروقد و سرو ماه‌سيمايي


غزل شمارهٔ ۷۰

۲۹ بازديد


دلبران اخترند و تو ماهي
نيكوان لشكرند و تو شاهي
چندگويي دلت چگونه بود
تو درون دلي خود آگاهي
بس درازستي اي شب يلدا
ليك با زلف دوست كوتاهي
اول از دشمنان برآورگرد
آخر از دوستان چه مي‌خواهي
ماه نو خوانمت از آنكه به حسن
مي‌فزايي همي نيمكاهي
يوسف ار با تو لاف حسن زند
گو تو هرچند صاحب جاهي
ليك من چاه بر زنخ دارم
كف به زير زنخ تو در چاهي
لاف طاقت مزن دلاكه ترا
شير پنداشتيم و روباهي
گفتي از طاقتم چوكوه گرن
چون بديدم سبك‌تر ازكاهي
پنجه با باد كمترك مي‌زن
اي كه از ضعف كمتر ازكاهي
چوني از هجر دوست قاآني
تن پر از زخم و دل پر از آهي


غزل شمارهٔ ۷۴

۳۰ بازديد


نامدي دوش و دلم تنگ شد از تنهايي
چه شود كز دلم امروز گره بگشايي
ور تو آيي نشود چارهٔ تنهايي من
كه من از خوبش روم چون‌ تو ز در بازآيي
كاش از مادر آن ترك بپرسند كه تو
گر نيي از پريان از چه پري مي‌زايي
شاه بايدكه خراج شكر از وي گيرد
كه دكان بسته ز شرم لب او حلوايي
تو بهل غاليه بر موي تو خود را سايد
تو به مو غاليه اينقدر چرا مي‌سايي
چه خلافست ندانم كه ميان من و تست
كانچه بر مهر فزايم تو به جور افزايي
بعد ازين در صفت حسن تو خاموش شوم
زانكه در وصف تو گشتم خجل از‌گويايي
درفشاني تو قاآنيم از دست ببرد
آدمي در نفشاند تو مگر دريايي


غزل شمارهٔ ۷۳

۳۱ بازديد


تو را رسمست اول دلربايي
نخستين مهر و آخر بي‌ وفايي
در اول مي‌نمايي دانهٔ خال
در آخر دام گيسو مي گشايي
چو كوته مي‌نمودي زلف گفتم
يقين كوته شود شام جدايي
ندانستم كمند طالع من
ز بام وصل يابد نارسايي
برآن بودم كه از آهن كنم دل
ندانستم كه تو آهن‌ربايي
من آن روز از خرد بيگانه گشتم
كه با عشق توكردم آشنايي
نپندارم كه باشد تا دم مرگ
گرفتار محبت را رهايي
مرا شاهي چنان لذت نبخشد
كه اندر كوي مه رويان گدايي
سحر جانم برآمد بي‌تو از لب
گمان بردم تويي از در درآيي
چو ديدم جان محزون بود گفتم
برو دانم كه بي‌جانان نپايي


غزل شمارهٔ ۷۲

۳۰ بازديد


تو در خوبي و زيبايي چنان امروز يكتايي
كه ‌خورشيد ار به‌ خود بندي به ‌زيبايي نيفزايي
حديث‌روز محشرهركسي‌در پرده مي‌گويد
شود بي‌پرده‌ آن‌ روزي كه‌ روي‌ از پرده بنمايي
چه‌نسبت‌با شكرداري كه‌سرتا پاي شيريني
چه‌ خويشي ‌با قمر داري كه پا تا فرق زيبايي
مگر همسا‌يهٔ نوري كه در وهمم نمي‌‌گنجي
مگر همشيرهٔ‌ حوري كه در چشمم نمي‌آيي
به‌هرجا روكني‌ در روشني چون ماه مشهوري
بهرجا پا نهي در راستي چون سرو يكتايي
چنين روشن نديدم رخ يقين دارم كه خورشيدي
بدين نرمي نيفتد تن گمان دارم كه ديبايي
جمال خوبرويان را به زيور زينت افزايند
تو گر زيور به خود بندي به خوبي زيور افزايي
ز بس در حسن مشهوري كس اوصافت نمي پرسد
كه ناظر هركجا بيند تو چون خو‌رشيد پيدايي
چنان شيريني ارزان شد زگفتارت كه در عالم
خريداري ندارد جز مگس دكان حلوايي
اگر قصد لبت كردم بدار از لطف معذورم
ز بس شيرين زبان بودي گمان بردم كه حلوايي
اگر خواهد خدا روزي كه هستي را بيارايد
تراگويد تجلي كن كه هستي را بيارايي
گنه كن هرچه‌ مي‌خواهي و از محشر مكن پروا
كه با اين چهره در دوزخ در فردوس بگشايي
بده دشنام و خنجر كش برون آ مست و غوغا كن
كه‌با اين حسن معذوري بهر جرمي كه فرمايي
به روي ماه خنجر كش‌ به ملك شاه لشكر كش
كزين حسنت كه مي‌بينم به هركاري توانايي
خداوندكرم بر حال مسكينان ببخشايد
به مسكيني درافتادم كه بر حالم ببخشايي
ز چشم هرچه ‌خون بارد رقيب افسانه پندارد
نهيب موج دريا را چه داند مرد صحرايي
نشان عشق بيهوشيست بيهوش اي ‌كه‌ هبثبياري
كمال ‌وصف خاموشيست خاموش اي ‌كه گويايي
بحمدالله كه از خوبان نگاري زرد مو دارم
كه بر نخل قدش شيرين نمايد زلف خرمايي
مگرهندوست زلف‌ او كه برخود زعفران سايد
كه جز در كيش هندو رسم نبو‌د زعفران ‌سايي
مگر زان زلف خرمابي مذاق جان كنم شيرين
كه جز د‌يوانگي سودي نبخشد زلف سودايي
زبان بربند قاآني كه شريني ز حد بردي
روا باشد كه طوطي را بياموزي شكرخابي
به صاحب اختيار ار كس سخن هاي تو برخواند
ترا چندان فرستد زركه از غم‌ها بياسايي


زندگينامه فيض كاشاني

۳۴ بازديد

"براي جستجو در رباعيات فيض كاشاني كليك كنيد"

فيض كاشاني

ملا محمد محسن فيض كاشاني شاعر قرن يازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجري قمري در كاشان متولد شد و پس از پايان مقدمات علوم و دانشهاي زمان خويش به شيراز رفت و به حلقه شاگردان ملاصدرا پيوست و سرانجام با دختر وي ازدواج نمود. وي از علماي بزرگ عهد خويش محصوب مي‌شده وتأليفاتي درعلوم عقليه و نقليه و حكمت و اخلاق دارد كه مهمترين آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسير صافي، تفسير اصفي، كتاب وافي (در شرح كافي) ، شافي ، مفاتيح الشرايع ، اسرارالصلوه ، علم اليقين در اصول دين ، تشريح (در هيئت) سفينة النجاه ، شرح صحيفه سجاديه ، ترجمة الصلوه (به فارسي) ، ترجمه طهارت (به فارسي) ، ترجمه عقايد (به فارسي) ، فهرست علوم و ديوان اشعار . اشعار فيض بالغ بر سيزده هزار بيت است. وي در سال ۱۰۹۰هجري قمري درگذشت و در كاشان به خاك سپرده شد.

  اشعار فيض كاشاني


غزل شمارهٔ ۷۶

۳۲ بازديد


دارم نگار سنگدل سيم سينه‌اي
كز فرط مهر او به دلم نيست كينه‌اي
او همچو كعبه ساكن و خلقي بسان حاج
احرام بسته سوي وي از هر مدينه‌اي
چون زلف عنبرين كه بود زيب گردنش
در شهر كس‌ نشان ندهد عنبرينه‌اي
ران پلنگ طعمهٔ من بود و همچو مرغ
از ضعف عشق قانعم اكنون به چينه‌اي


غزل شمارهٔ ۷۵

۳۱ بازديد


اين چه حالست كه از سركله انداخته‌اي
مست و بيخود شده از خانه برون تاخته‌اي
تبغ‌ صيقل زده در مشت و سپر از پس پشت
نرد كين باخته و ساز جدل ساخته‌اي
ساق بالا زده و ساعد كين برچيده
رخ برافروخته و تيغ برافراخته‌اي
گاه با دوست درآويخته گه با دشمن
چون حريفان دغا نرد دغل باخته‌اي
بيم آنست كه از پارس برآيد غوغا
اين چه فتنه است كه در شهر درانداخته‌اي
ما چو پروانه‌ كمر بسته به جانبازي تو
تو چرا شمع صفت اين همه بگداخته‌اي
هيچ كس را به جهان مهر تو باقي نگذاشت
حالي ازكينه پي قتل كه پرداخته‌اي
مگرت گفت كسي ماه فلك همسر تست
كه تو مريخ صفت خنجركين آخته‌اي
ياكسي گفت قدت سرو چمن را ماند
كه تو در ناله چو بر سرو چمن فاخته‌بي
ماه كي جام كشد سرو كجا تيغ زند
خويش را از دگران حيف كه نشناخته‌اي
هست مداح اميرالامرا قاآني
نشناسي مگرش‌ هيچ كه ننواخته‌اي