غزل شمارهٔ ۱۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۷

۳۳ بازديد


به چشم من همه آفاق پر كاهي نيست
سرم خوشست بحمدالله ار كلاهي نيست
فضاي ملك خداوند جايگاه منست
مرا از آن چه كه در شهر جايگاهي نيست
به‌ غير رزق مقدر كه مي‌خورم شب و روز
مرا ز ملك جهان بهره جز نگاهي نيست
هرآنچه مي‌رسد از غيب مي‌نهم به حضور
خداي غيب بود حاضر ار گواهي نيست
وراي عالم جانم حواله گاهي هست
گرم ز عامل ديوان حواله‌گاهي نيست
حصار عقل مسخر كنم به همت عشق
كه زلف و خال نكويان كم از سپاهي نيست
نصيحتي كنمت هرگز از بلا مگريز
كه از بلا به جهان امن‌تر پناهي نيست
به گرد صحبت ‌هر دل بگرد و نكته مگير
محققست كه بي‌خاصيت گياهي نيست
قبول باطني دوست تا چه فرمايد
كه در مخالفت ظاهر اشتباهي نيست
به اختيار نخواهد كسي كه زشت شود
چو نيك درنگري زشت را گناهي نيست
نه‌ ز آرزوست هر آنچ آدمي كه مي‌بيند
ازوست اين‌ همه بيداد دادخواهي نيست
ميان ما و تو ره اي رفيق بسيارست
ميان عاشق و معشوق هيچ راهي نيست
يگانه بار خدايا منم دوگانه‌پرست
تو آگهي كه به‌غير از توام گواهي نيست
دري كه بسته نگردد رهي كه گم نشود
به‌غير ملك تو در ملك پادشاهي نيست
نماند جز دل و چشمي اثر ز قاآني
چو نيك درنگري غير اشك و آهي نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد