من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۷

۳۴ بازديد


ز ما صد جان وز آن لب يك عبارت
ز ما صد دل وز آن مه يك اشارت
دلا از چشم خونخوارش‌ حذر كن
كه بي‌رحمند تركان وقت غارت
به خون دل بسازم از غم دوست
‌ناعت كرد بايد در تجارت
چو سنگ سختم آتش در درونست
تنم را زان نمي سوزد حرارت
از آن رو بي ‌تو چشمم كس‌ نبيند
كه نبود بي‌تو در چشمم بصارت
به شادي بگذرانم بعد از اين عمر
كه غم جانم نبيند از حقارت
پس از قتل پدر شيرويه دانست
كه شيرين دست ندهد بي‌مرارت
اگر از قاب قو سينت بپرسند
بفرما زان دو ابرو يك اشارت
تبه شد حال دل قاآني از اشك
ز جوش سيل ويران شد عمارت


غزل شمارهٔ ۱۱

۳۴ بازديد


قوت من باده قوتم يارست
وآدمي را همين دو دركارست
عيش آدم بود به قوت و قوت
قوت و قوت نيست مردارست
هر ولايت كه خوبرويي هست
هركه جز اوست نقش ديوارست
اي كه گفتي مبين به صورت خوب
صورت خوب بهر ديدارست
گوش اگر نشنود حكايت يار
بر بناگوش مردمان بارست
چشم اگر ننگرد به صورت خوب
پيشه بر روي آدمي عارست
دل به مستي ربود نرگس دوست
به خدا مست نيست هشيارست
چشم يار ار چه هست خواب‌آلود
اندرو هرچه فتنه بيدارست
دستم اي همسفر ز دست بدار
كه مرا پاي دل گرفتارست
خودكشم رنج و خودكنم شكوه
درد عشق اي رفيق بسيارست
بر من مست چند طعنه زني
آخر اي زاهد اين چه آزارست
گر عبادت به مردم آزاريست
زان عبادت خداي بيزارست
من ز دريا روم تو از خشكي
به سوي كعبه راه بسيارست
نفس بيدار گفت دارم شيخ
نه چنانست نقش پندارست
موشكافست طبع قاآني
از چنين طبع جاي زنهارست


غزل شمارهٔ ۱۰

۳۳ بازديد


دل ديوانه كه خود را به سر زلف تو بستست
كس بر او دست نيابد كه سر زلف تو بستست
چكند طالب چشمت كه ز جان دست نشويد
بوي خون آيد از آن مست‌ كه شمشير به دست است
به اميدي كه شبي سرزده مهمان من آيي
چشم در راه و سخن بر لب و جان بر كف دست است
من و وصل تو خياليست كه صورت نپذيرد
كه ترا پايه بلندست و مرا طالع پستست
گفتم از دست تو روزي بنهم سر به بيابان
دست در زلف زد و گفت‌ كيت پاي ببستست
حاش لله كه رهايي دلم از زلف تو بيند
كه دلم ماهي بسمل بود و زلف تو شستست
گرد آن دانهٔ خال تو سيه موي تو دامست
دل شناسد كه تني هرگز ازين دام نجستست
دل قاآني ازينسان كه به زلف تو گريزد
چ‌ون برآشفته يكي رومي هندوي پرستست


غزل شمارهٔ ۹

۳۳ بازديد


كه بود آن ترك خون‌آشام سرمست
كه جانم برد و خونم‌خورد و ‌دل خست
درآمد سرخوش و افتادم از پاي
برون شد مست و بيرون رفتم از دست
سپر بر پشت و تيغ كيه در مشت
كمان در دست و تير فتنه در شست
فغان جاي نفس از سينه برخاست
جنون جاي خرد در مغز بنشست
نه تيرش هست تيري كش توان جست
نه‌زخمش‌ هست زخمي كش‌ توان بست
نه چشم از نيش تيرش مي‌توان دوخت
نه هيچ از پيش تيرش‌ مي‌توان جست
وفا و مهر در جان و دلش نيست
جفا و جور در آب وگلش هست
به كام دشمنان از دوست ببريد
به رغم يار با اغيار پيوست
هلاك آن تن كه بي‌ياد رخش زيست
اسير آن دل كه از دام غمش رست
عزيز آن جان كه از عشقش شود خوار
بلند آن سركه در راهش شود پست
نديدم تا نديدم چشم مستش‌ا
كه وقتي آدمي بي مي شود مست
بهل تا سر نهم بر خاك تسليم
كه چون ماهي اسيرم كرده در شست
برون نه يك قدم قاآني از خويش
كه از قيد دو عالم مي‌توان رست
بهار و عهد صاحب اختيارست
ببايد باده خورد و توبه بشكست


غزل شمارهٔ ۱۳

۳۸ بازديد


چه غم ز بي كلهي كآ‌سمان كلاه منست
زمين بساط و در و دشت بارگاه منست
گداي عشقم و سلطان وقت خويشتنم
نياز و مسكنت و عجز و غم سپاه منست
به راه عشق نتابم سر از ارادت دوست
كه عشق مملكت و دوست پادشاه منست
زنند طعنه كه اندر جهان پناهت نيست
به جان دوست همان نيستي پناه منست
به‌روز حشركه اعمال خويش عرضه دهند
سواد زلف بتان نامه ي سياه من است
به مستي ار ز لبت بوسه‌اي طلب كردم
لب پياله درين جرم عذرخواه منست
قلدرانه گنه مي‌كنم ندارم باك
از آنكه رحمت حق ضامن گناه منست
به‌رندي اين‌ هنرم بس كه‌ عيب كس نكنم
كس ار ز من نپذيرد خدا گواه منست
مرا به حالت مستي نگر كه تا بيني
جهان و هرچه درو هست دستگاه منست
دمي كه مست زنم تكيه در برابر دوست
هزار راز نهاني به هر نگاه منست
چگونه ترك كنم باده را به شام و سحر
كه آن دعاي شب و ورد صبحگاه منست
هزار مرتبه بر تربتم گذشت و نگفت
كه اين بلاكش افتاده خاك راه منست
مرا كه تكيه بر ايام نيست قاآني
ولاي خواجهٔ ايام تكيه گاه منست
امير كشور جم صاحب اختيار عجم
كه در شدايد ايام دادخواه منست


غزل شمارهٔ ۱۲

۳۴ بازديد


دل هرجايي من آفت جانست و تنست
آتش عمر خود و برق تن و جان منست
از سر زلف بتانش نتوان كردن فرق
در تن تيره‌اش از بس كه شكنج و شكنست
حاصل وقتم از آن نيست به جز رنج و بلا
نه دلست اين به حقيقت كه بلا و فتنست
ديده آ‌زادي خود را به گرفتاري خويش
زين سبب عشق نكويانش شعارست و فنست
در ره غمزهٔ مهرويان از تير نگاه
راست مانندهٔ مرغيست كه بر بابزن‌ست
گاه با اژدر زلفست چو بهمنش مدار
بيژن‌آسا گهي افتاده به چاه ذقنست
هركجا صارم ابرويي آنجا سپرست
هركجا ناوك مژگاني آنجا مجنست
گاه چون قمري بر سرو قدي نغمه‌ سراست
گاه دهقان و به پيرايش باغ سمنست
گه چو بيند صنمي گلرخ و سيمين اندام
عندليب‌آسا بر شاخ گلش نغمه زنست
هركجا روي بتي بيند در سجدهٔ او
قد دو تا كرده چو در سجدهٔ بت برهمنست
در پرستيدن بت‌رويان از بس مولع
راست پنداري آن ‌يك صنم اين يك شمنست
سال و مه عشق بتان و زرد و رنجه نشود
عيش او مانا از رنج وگداز و محنست
در ره دانش و دين كاهل و خيره است و زبون
ليك در كار هوس چيره‌تر از اهرمنست
روز اگر شام كند بي‌رخ يوسف چهري
خلوت سينه بر او ساحت بيت‌الحزنست
هرچه گويمش دلا توبه كن و عشق مورز
كه سر‌انجام هوس سخرهٔ مردم شدنست
غير ناكامي و بدنامي ازين عشق نزاد
ابله آنكش سر فاني شدن خويشتنست
فهم گردآر و خرد پبشه كن و دانش‌جوي
كانكه عقل و خردش ني به سفه مفتتنست
دل به‌ خشم آيد و بخروشد و راند به جواب
حبذا راي حكيمي كه بدينسان حسنست
باد بر حكمت نفرين اگر اينست حكيم
كه حكيمان را آماده به هجو سننست
حاصل هستي ما هستي عشق آمد و او
منعم از عشق فراگويد كاين نزفطنست
اي حكيم خرد اندوز سبك تاز كه من
عشق مي‌بازم و اين قاعده رسمي كهنست
حكما متفقستند كه خلق از پي عشق
خلق گشتند و درين كس را كي لاولنست
عشق اگر مي نبود نفس مهذب نشود
عشق زي بام كمالات روانرا رسنست
ز آتش عشق بنگدازد تا هيكل جسم
كي بر افلاك شود جان كه ترا در بدنست
بي‌رياضت نشود جان تو با فر و بها
شمع را فر و بها جمله ز گردن زدنست
متفاوت بود اين عشق به ذرات وجود
ور نه پيدا ز كجا فرق لجين از لجنست
متفاوت شد از آن روي مقامات كمال
كه به مقدار نظر هركه خبير از سخنست
پرتو عشق بود يكسره از تابش مهر
هان و هان بشمر تا شمع كه اندر لگنست
فهم اين نكته نيارد همه كس كرد مگر
خواجهٔ عصر كه در عشق دلش ممتحنست


غزل شمارهٔ ۱۶

۳۳ بازديد


زندهٔ جاويد كيست كشتهٔ شمشير دوست
دل كه مرا در برست به كه به زنجير دوست
ديده عزيزم ولي يار چو گيرد كمان
ديده سپر بايدم كرد بر تير دوست
پاي به ميدان عشق گر بنهي بنگري
مردم آزاده را رشك به نخجير دوست
در همه عالم دلي رسته نبيني ز بند
صيد گر اينسان كند زلف گرهگير دوست
گردن تسليم پيش آور قاآنيا
ور سر و جان مي‌رود در سر تقدير دوست


غزل شمارهٔ ۱۵

۳۷ بازديد


آن نه رويست كه يك باغ‌ گل و نسرينست
وان نه خالست كه يك چرخ مه و پروينست
شاديي راكه غمي هست ز پي شادي نيست
شادمان حالي ازينم كه دلم غمگينست
مگس آنجا كه لب تست‌‌ گريزد ز شكر
تلخش آيد شكر از بس كه لبت شيرينست
عاشقان خستهٔ مژگان دو چشم سيهند
زخم آن قوم نه از تيغ و نه از زوبينست
چون خرامي تو خلايق همه گويند بهم
آن بهشتي كه خدا وعده نمودست اينست
بت من چين به جبين دارد و حيرانم ازين
كه بود چين به صنم يا كه صنم در چينست
حور گويند نزايد بچه باور نكنم
كيست آن مه نه اگر بچهٔ حورالعينست
اي كه گويي كه ترا ديني و آييني نيست
عاشقي دين من و مهر بتان آيينست
گفتم اول چو كبوتر كنمش زود شكار
ديدم آخركه كبوتر منم او شاهينست
اي كه گفتي كه چرا دين به نكويان دادي
اولين تحفهٔ عشاق به خوبان دينست


غزل شمارهٔ ۱۴

۳۴ بازديد


اگر از خوردن مي لعل لبت رنگينست
بي‌سبب چيست كه مي تلخ و لبت شيرينست
حور در سايهٔ طوبي اگرش جاست چرا
طوبي قد تو در سايهٔ حورالعينست
چهرهٔ من نه سپهرست چرا همچو سپهر
هرشب از اشك روان جلو گه پروينست
ديده تا ديد ترا گفت زهي سرو بلند
راستي كور به آن ديده كه كوته‌بينست
به سرت گر سر من بي‌ تو به بالين سوده
سر و پا سوخته را كي هوس بالينست
اين مرا بس كه ز وصل صنمي لاله عذار
شب‌ و روز و مه‌ و سالم همه فروردينست
هركجا قامت او تا گذري شمشادست
هركجا طلعت او تا نگري نسرينست
هجر شمشادش تيمار دل بيمارست
وصل نسرينش تسكين‌ دل مسكينست
حاصل عمر گرانمايه همين بس كه مرا
مدح داراي جهان از دل و جان آيينست
خسرو رادابوالسيف كه نوك قلمش
به صفت چون نفس باد صبا مشكينست
شاه آزاده محمد شه كاندر صف جنگ
مژه در چشم عدو از سخطش زوبينست


غزل شمارهٔ ۱۸

۳۲ بازديد


ياركي مراست رند و بذله گو
شوخ و دلربا خوب و خوش‌ سرشت
طره‌اش عبير پيكرش حرير
عارضش‌ بهار طلعتش‌ بهشت
نقشبند روح گويي از نخست
صورت لبش تا كشد درست
لعل پاره را ز آب خضر شست
پس نمود حل با شكر سرشت
در قمار عشق از من آن پسر
برده عقل و دين جسم و جان و سر
هوش‌ و صبر و تاب مال و سيم و زر
قول لوطيان هرچه بود كشت
پيش از آنكه خط رويدش ز روي
بود آن پسر سخت و تندخوي
وينك از رخش سر زدست موي
تا از آن خطم چيست سرنوشت
چون خطش دميد خاطرم فسرد
كان صفاي حسن شد بدل به درد
نكهت رخش باغ ورد برد
غنچه از لبش داغ و درد هشت
موي عارضم داشت رنگ قير
در فراق او شد به رنگ شير
در جوانيم عمرگشت پير
دهر پنبه كرد چرخ هرچه رشت
خواهم از خدا در همه جهان
يك قفس زمين يك نفس زمان
تا به كام دل مي‌خورم در آن
بي‌حريف بد بي‌نگار زشت
خوش‌ دهد بهار نشوه سرخ مل
گه كنار رود گه فراز پل
گه به زير سرو گه به پاي گل
گه به صحن باغ گه به طرف كشت
مرد چون شناخت مغز را ز پوست
هرچه بنگرد نيست غير دوست
هركجا رود ملك ملك اوست
خواه در حرم خواه در كنشت
چون ملك مرا گفت كاي حبيب
يك غزل بگو نغز و دلفريب
پس ازين غزل او برد نصيب
زرع زان كس است كز نخست كشت
زين عابدين زيب مجد و جاه
بندهٔ امير نيكخواه شاه
ملك ‌را شرف خلق را پناه
هم ملك لقا هم ملك سرشت