غزل شمارهٔ ۲۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۸

۳۷ بازديد


اي رفيقان امشب اسماعيل غوغا مي‌كند
چنگ را ز آواز شورانگيز رسوا مي كند
آسمان امشب ز حيراني سراپا گشته چشم
صنع حق را در وجود او تماشا مي كند
راه گوش عاشقان از لحن دلكش مي‌زند
صيد چشم ناظران از روي زيبا مي كند
نغمهٔ شيرين او گويي غذاي روح ماست
كز لطافت در دل و مغز و جگر جا مي كند
حلق داودست گويي درگلويش تعبيه
زان مزاميرش اثر در سنگ خارا مي كند
چشم در خميازه مي‌افتد ز شوق روي او
خاصه‌ آن دم كز پي خواندن دهن وا مي‌كند
سخت مي‌ترسد ز تنهايي دلش‌ گردد ملول
زان سبب در كشتن عاشق مدارا كند
گرد او آشفتگان جمعند و گويي ساحريست
كز بنات‌النعش تركيب ثريا مي كند
چون لب ساغر لب شيرين شورانگيز او
بس كه جان بخش است بوسيدن تقاضا مي كند
شاهد و شمع‌ و شراب و شهد و شكر گو مباش
كار آن هر پنج را او خود به تنها مي كند
وقت‌خواندن گرلب شيرين اوبيند مگس
بر لب او مي‌نشيند ترك حلوا مي كند
بس كه سرتا پاي شيرينست اگر آيد به باغ
باغبان او را خيال نخل خرما مي كند
گر فلاطون الهي آيد از يونان به فارس
او به ‌يك لحن عراقش مست و شيدا مي كند
گر بدانم در بهشتم اينچنين غلمان دهند
خاطرم پيش از اجل مردن تمنا مي كند
هر كجا كآواز شورانگيز او گردد بلند
شادي از دنيا و عقبي رو بدانجا مي كند
در وجودش از هجوم حسن هرسو محشرست
با چنين زيبايي از محشر چه پروا مي كند
گر خردمندي به كاود تا قيامت زلف او
زير هر چينش دلي ديوانه پيدا مي‌كند
هركه از اهل وطن روزي صداي او شنيد
روز ديگر چون مسافر سر به صحرا مي كد
وين عجبتر گر مسافر بيندش در ملك فارس
از وطن دل مي كند در فارس ماوا مي كند
سر به دوش همنشينان چون نهد وقت سرود
ماه را ماندكه جا در برج جوزا مي كند
بار منت مي‌نهد بر دوش ياران زان سبب
وقت خواندن تكيه بر دوش احبا مي كغد
سينهٔ او چون به درد آيد به ‌درد آيد دلم
كز احبا رو چرا سوي اطبا مي كند
روز مردم تي*‌راهد ورنه چشمت تار نيست
سرمه در چشم سياه خود به عمدا مي كند
هيچ كحالي نديدم بهتر از رخسار او
زانكه چشمش‌ هركجا كوريست بينا مي كند
دل به مستي يك شب از دستم به عياري ربود
هرچه مي گويم بده امرو‌ز و فردا مي كند
بوسهٔ جانبخش و چشم ‌جانستانش هر نفس
كار عزرائيل و اعجاز مسيحا مي‌كند
زان خداي عاشقان دارد لقب كز چشم و لب
مي كشد هر لحظه خلقي را و احيا مي كند
از جمال او شرف دارد زمين و آسمان
حس او گويي جهان را زير و بالا مي كند
گو نشيند ترش و گويد تلخ و‌ گردد تند و تيز
شور بختست آنكه با شيرين معادا مي كند
جو‌شن داود دزديدست كاين‌ موي منست
با وجود آنكه از دزدي تبرا مي كند
ماه‌ را در مشك‌ پنهان كرده كاين روي منست
ور كسي گويد كه اين ماهست، حاشا مي‌كند
بس عجب‌دارم كه‌زلف او چرا ديوانه است
با وجود آنكه عقل و هوش يغما مي‌كند
در جمال اوست قاآني چنين شيرين زبان
جلوهٔ آيينه طوطي را شكرخا مي‌كند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد