غزل شمارهٔ ۲۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۳

۳۲ بازديد


غم عشق تو آ‌زادم ز غم‌هاي جهان دارد
بدان غم كرده‌اي شادم خدايت شادمان دارد
شبي گفتم ز شريني دهانت طعم جان دارد
بگفت ار بوسيش بيني حلاوت بيش از آن دارد
مرا دارد بلاي عشقت از رنج جهان ايمن
به فضل خويش ايزد آن بلا را در امان دارد
مرا كز عشق مي‌سوزم ز دوزخ چند ترساني
كسي از مرگ مي‌ترسد كه در دل خوف جان دارد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد