غزل شمارهٔ ۲۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۴

۳۴ بازديد


دل تو خاره و جسمت حرير را ماند
رخت ستاره و زلفت عبير را ماند
رخم چو زلف تو پرچين شدست و شادم ازين
كه موي يار جوان روي پير را ماند
چنين كه روي تو در شام زلف جلوه كند
مسلمست كه ماه منير را ماند
بدين صفت كه سر افكنده زلف پيش رخت
ستاده پيش توانگر فقير را ماند
تو شاه لشكر حسني و سينه و دل من
به بارگاه تو طبل و نفير را ماند
چسان ز دست غمت صيد دل خلاص شود
كه مژه‌هاي تو يك جعبه تير را ماند
سرير عاج كه گويند داشت خسرو هند
سرين سيمبران آن سرير را ماند
ز خندهٔ گل و از رقص سرو معلومست
كه باد صبح به بستان بشير را ماند
ز بس در آن تن نازك فرو رود انگشت
گمان بري كه سراپا خمير را ماند
لطيفه‌هاي وي از بس كه چرب و شيرينست
اگر غلط نكنم شهد و شير را ماند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد