تحمل از غم تو يا ز روزگار كنم
بغير آنكه خورم خون دل چكار كنم
اگر عناصر اين نه فلك ورق گردد
غمت رقم نشود گرچه اختصار كنم
بطول روز قيامت شبي ببايستي
كه با تو من گله از درد انتظار كنم
ببزم غير مكش مي روا مدار كه من
مدام بي تو بخون جگر مدار كنم
بآن رسيده ز جور سپهر و كينهٔ غير
كه رخت بندم و ترك ديار و يار كنم
كنون كه ناشده طوفان بيار خاك رهش
كه بلكه چارهٔ اين چشم اشكبار كنم
جفا مبر ز حد انديشه كن از آن روزي
كه داوري بتو در نزد كردگار كنم
نصيب ما نشد اي دوست كنج دامت هم
نه آشيان نه قفس كاندران قرار كنم
عجب مدار گرت نغمه سنج شد اسرار
كه عندليبم و افغان بنوبهار كنم
شد وقت آنكه باز هواي چمن كنم
آمد بهار و فكر شراب كهن كنم
حاشا كه با جمال جهانگير عارضت
نظاره جانب گل و برگ سمن كنم
در دوزخ از خيال توام دست ميدهد
دوزخ بياد روي تو گلشن شكن كنم
بهر نثار مقدم تو هر دم از سرشك
دامان خويش پر ز عقيق يمن كنم
تا ديده ام من اهرمن خال عارضت
بر آن سرم كه سجده بر اهرمن كنم
ز اسرار خويش آگهي اسرار را دهم
چون با خود آيم و سفر از خويشتن كنم
چولاله بي گل روي تو داغم
بود زهر از فراقت در اياغم
چه در كعبه چه دردير و خرابات
ترا جويا ترا اندر سراغم
درون تيره ام را ده فروغي
كز اين ظلمت سرابخشد فراغم
شبم تار وره مقصود ناياب
چه باشد گر بر افروزي چراغم
نه از گل بشكفد خاطر نه از باغ
نه از مل واشود دل نه زراغم
هواي يار باشد در سراسرار
غرور عشق پيچد در دماغم
فغان كه سخت بافسوس مي رود ايام
نه جام باده بدور و نه دور چرخ بكام
نه غير بر سر صلح و نه چرخ بر سر مهر
نه بخت تيره مساعد نه يار وحشي رام
ببرد از دلم آن زلف بي قرار قرار
ربود چشم دلارام او ز جان آرام
بعشوه هر سر مويت ز من دلي طلبد
بحيرتم كه من اين نيم دل دهم بكدام
هزار بار اگر بشكني بسنگ پرم
من آن نيم كه دمي بر پرم از آن لب بام
بپاي خويش ترا صيد پيش ميآيد
چه حاجت است كه ديگر بگستراني دام
بزير تيغ تو اسرار كشته شد صدبار
بروي مرده چه شمشير ميكشي ز نيام
گرم صدبار ميراني مدامت مدح گو باشم
اگر خون مرا ريزي كه بازت خاك كو باشم
بخون آلودهٔ تيغ ويم همدم مده غسلم
بدين تقريب شايد روز محشر سرخ روباشم
بملك عشق گر من بي سر و پايم مكن عيبم
كه در ميدان عشقت بهرچوگان تو گوباشم
تن ار چون رشته سازم عشق آن يوسف كنم زيبد
ولي چون زال غزال از خريداران او باشم
هواي آن بود بر سر كه گيرم گلرخي در بر
بروي سبزهٔ ساغر زنم بر طرف جوباشم
برآنم تا شود چنگم هم آواز ونيم دمساز
بميخانه نهم پا دست در دست سبو باشم
ز شوق قد او شد اشك طوبي جويبار خلد
همين تنها نه من عمريست كاندر آرزو باشم
مراراندن ز باغ اي باغبان ز انصاف بيرونست
كه من از گلشن تو بلبلي قانع ببو باشم
كند گه جاي مسجدگه كليسا گه كنشت اسرار
سخن كوته بهر صورت ترا در جستجو باشم
صبحگاهان بسوي خانهٔ خمّار شدم
سركشيدم دو سه پيمانه و از كار شدم
نور آن مهر زهر ذره نمودارم شد
كه اناالحق شنوا از در و ديوار شدم
چنگ در دامن دلدار زدم دوش بخواب
بود دستم بدل خويش كه بيدار شدم
آب هر روي جميلي و جمالش نم و يم
عكس او بود هر آني كه بدويار شدم
هر خم زلف كه بر گونهٔ گلگوني بود
دام صيّاد ازل بود گرفتار شدم
شيشهٔ باده بده تا شكنم شيشه نام
بيخودم كن كه ملول از سرودستار شدم
سالها بود كه اسرار بمارخ ننمود
شكرللّه كه دگر محرم اسرار شدم
ز اشك و آه اندر بوتهٔ تصعيد و تقطيرم
اگر باورنداري بين ز اشك سرخ اكسيرم
مشو سرپيچ چون زلف شب آسايت حذر فرما
ز افغان سحرگاه وزدود آه شبگيرم
بشارت اي گروه كودكان ديوانهٔ آمد
حذر اي معشر فرزانگان بگسيخت زنجيرم
هواي عشقبازي با جوانانم دگر نبود
برآنم تا بيابم پيري و در پاي او ميرم
نه پير سالخورد از گردش اين كهنه زال چرخ
جوان رائي كه گيرم دامنش طفلي ز سر گيرم
غرض كز عشق خوبان نبودم اسرار دل خالي
گهي عشق جوانان دارم و گه عاشق پيرم
اگر فرزانهام بهرچه از زلفت در اغلالم
اگر ديوانهام چون بي نصيب از سنگ اطفالم
دل من ني همين زان ماه مهر آسا نياسايد
غمي از نورسد هر دم از اين چرخ كهن سالم
ندارم شوق پرواز گلستان ماهم آوازان
خوشا وقتي كه در كنج قفس ريزد پر و بالم
چو تار طرهٔ شمع شب افروزم شده روزم
مثال خال مشكين غزالم تيره احوالم
ز تاب گيسوي آن ماه عالمتاب بيتابم
وز آن برگشته مژگان سيه برگشته اقبالم
چو عمري شد ره پير قدح پيمانه پيمايم
ز خون پيمانه پرزين گنبد ميناست مينالم
دگرگونست دل گوئي دم آخر رسد امشب
مباشيد اي خريداران در اين شب غافل از حالم
منال از دست چرخ اسرار اگرچه صدجفا بيني
مبادادر گمان افتد كسي كز دوست مينالم
از روز ازل مي خور و رندانه سرشتيم
برجبهه بجز قصّهٔ عشقت ننوشتيم
زاهد تو بما دعوت فردوس مفر ما
ما باغ بهشت از پي ديدار بهشتيم
از عشق نكوهش منما خسته دلان را
كز خامهٔ صنعيم چه زيبا و چه زشتيم
جامي بكف آريد و بنوشيد عزيزان
فرداست كه بر تارك خم ماهمه خشتيم
اندر طلبت گه بحرم گاه بديريم
گه معتكف مسجد و گاهي بكنشتيم
دادند نخستين چو بما كلك دبيري
غير از الف قد تو بردل ننوشتيم
شد حلهٔ دارا به برو برد يماني
دركارگه فقر هر آن رشته كه رشتيم
چون رشته شدم بلكه شوم زال خريدار
خود طرف نبستيم از اين رشته كه رشتيم
كي برخوري اسرار ز خاري كه نشانديم
كي خرمني اندوزي از اين تخم كه كشتيم
اسرار دل اسرار سراز سد ره بر آورد
باري درويديم هر آن تخم كه كشتيم
زور و زر ننگرد او عجز و سكون آورديم
نخرد علم و خرد رو بجنون آورديم
يار يكرنگي و دلخواست از آن اينهمه رنگ
گاه از ديده گه ازچهره برون آورديم
نامد اندر خور سلطان غمت كشور عقل
رو از اين خطه سوي ملك جنون آورديم
گرچه دردي كش گردون شدمي روز نخست
حاليا شور تو از چرخ فزون آورديم
پر دلي بين كه باين نوسفري در ره دوست
رو در آغاز باين دجلهٔ خون آورديم
آخر آن آهوي وحشي نشدي رام بما
با همه رنج كه برديم و فسون آورديم
شيئي للّه زدم اسرار بهر درنگشود
عاقبت روي طلب سوي درون آورديم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد