تا دل اندر نظر آورده نگار عجبي
ز اشك خونين برخم كرده نگار عجبي
كرده از خون شهيدان كف سيمين گلرنگ
بسته تهمت بحنا حيله شعار عجبي
سر سير چمنم نيست چه در حسن تراست
ز رياحين و گل و سبزه بهار عجبي
بازوي حسن تو نازم كه ز چشم و ابروت
بكمندي عجب افكنده شكار عجبي
گشت بيماري دل به كه برآورد آن سرو
از زنخ سيب، ز پستان دو انار عجبي
طعمه لخت دل و جا كنج قفس شربم خون
دارم ازدايرهٔ چرخ مدار عجبي
سخن از دوزخ و فردوس باسرار مگوي
وصل و هجرش بودم جنت و نار عجبي
اَلا مَن مُبَلِغٌ سَلُمي سَلامي
كه در راهش دهم جان گرامي
نسيم صبح و بانگ مرغ برخاست
نَسيمي هاتَ لي كَأسُ المُدامي
مكن ناصح مرا ديگر ملامت
فَاِنّي لا اُبالِي بِاَلملامي
مغنّي ساز كن صوت و صدائي
لَيُجلُوا مِن صَد اَقلبي الظَّلامي
مرا با درد خود بگذار همدم
لَقد اَعيي اَطِبائي سَقامِي
ز بس تير آمده بر دل ز جورت
سِهام قَد عَلَت فوقَ السِّهامي
بكُش اسرار را وز حشر منديش
فَما قَتلّي عَلَيكُم بِالحَرامي
ز اِشتياق تو مُردم نه پيكي و نه پيامي
ز هجر جان به لب آمد نه قاصدي نه سلامي
چه باشد ار بنمائي ز نامه نافه گشائي
ز زلف غاليه ساخوش نميكني چومشامي
چه مي شود اگر از عين لطف و بنده نوازي
فتد نظر به عنايت ز خواجهٔ به غلامي
نشد نصيب نه سيب زنخ نه شربت لعلت
به شكّرين سخني كن علاج تلخي كامي
بپاسبان حرم از ره ثواب بگوئيد
كه تا بكي بنشيند كبوتري لب بامي
بياد خسته دلي ده بباد نفخهٔ زلفي
ز سر گراني زلف ار به كلبه اي نخرامي
خداي را سوي صياد عرض حال بداريد
كه چند مرغ اسيري بود به گوشهٔ دامي
چه خوش بود كه ببينم شبي به خلوت اسرار
نشسته دلبر مهر و نهاده شيشه و جامي
عشق است حيات جاوداني
سرمايهٔ عيش و كامراني
گر عشق نبود خود نبودي
هرگز نه زمين نه آسماني
پيرايهٔ عشق اگر نيستي
كي داشت عروس حسن آني
از عشق گرفت زينت و زيب
اوراق كتاب كن فكاني
عشق است مدار قاب قوسين
عشق است مقام من رآني
هم بود ز عشق آنكه دم زد
از سبحان عظيم شأني
خورشيد سپهر عشق ساري است
نورش بذراري جهاني
از عشق گرفت بال و پرواز
اين بيضه مرغ لامكاني
حالي نبود ز عشق اسرار
هر عين نهاني وعياني
اَلا يا نَفسُ غُزتُك اَلاَماني
چو صنعان تا بكي اين خوكبابي
رفيقانت كشش دارند و كوشش
و كم فيك التقاعد و التواني
به ترسا زادهٔ طبعي گرفتار
بدار القدس يهواك الغواني
همه اهل حرم در انتظارت
بكلياء شيدت المباني
كتاب ديو كردي نامهٔ حق
وقد نبذت سدي سبع المثاني
تو اينجا تن زده تنها نشسته
حمام القدس تهتف با الاغاني
تو داني شاه قدست همنشينست
تداني انت ديدان الاداني
دلاگر گلشن ار گلخن ز خود جوي
فنارك اوجنانك في الجناني
هر آنروحي كه پاك از لوث طبع است
جنان في جنان في جناني
دلي طبعي كه دور از نور روح است
هوان في هوان في هواني
بيا فرمان ببر فرمان دهي كن
اطع تطلع بمرقي كن فكاني
خريداران يوسف را ببايست
بدرالعين متنظم الحماني
كه هر كاسد قماشي نيست لايق
ليوسف ماله في الكون ثاني
الا يا ساقياً خمراً طهوراً
بياد دوست بخشا دوستكاني
نيابد ره باسرار حق الا
اسير العشق في الاسرار فاني
از غصّه دلم خون است در گوشهٔ تنهائي
آخر نه مسلماني است تا چند شكيبائي
يك ره ز اسير خويش احوال نمي پرسي
مُردَم به سر بالين يك بار نمي آئي
اندر خور ما آمد اين خرقه درويشي
بر قامت آن شد راست آن كسوت دارائي
اي دست هنرمندان كوتاه ز دامانت
وي عقل خردمندان در عشق تو شيدائي
ما از تو و تو با ما دوريم و به نزديكي
هرجا نه و هرجائي با ما نه و بامائي
گر بخشي و گر سوزي سر بر خط تسليم است
اينك دل و جان بر كف تا آنكه چه فرمائي
اسرار دل پاكان عرش شه دادارست
اورنگ جووارنگ است كو ديدهٔ بينائي
نه از لفظ تو پيغامي نه از كلك تو تحريري
نه از لعل تو دشنامي نه از نطق تو تقريري
نه پيكي تا فرستم سوي اواي ناله امدادي
نه رحمي در دل چون آهنش اي آه تأثيري
به تنگ آمددلم ازنام و از ننگ اي جنون شوري
نشد از عقل آسان مشگلم اي عشق تدبيري
رهم بس سنگلاخ اي رخش همت پاي رفتاري
شبم زان تار موتار اي فروغ ديده تنويري
رقيب سفله محرم درحريم يار و مامحروم
سپهرا تا بكي دون پروري زين وضع تغييري
برغم دشمن تشنه بخون اي دوست الطافي
خلاف مدعاي مدعي اي چرخ تدبيري
بلب آمد ز درد بي دوا جان ساقيا جامي
بشد بنياد دل زير و زبر مطرب بم وزيري
پس از عمري ببالين مريض خويش ميآيد
نگاه آخرين است اي اجل يك لحظه تأخيري
نگاهي كن از آن چشم خدنگ انداز صيد افكن
كه جان داديم اي ابرو كمان از حسرت تيري
كشيده صورت گلگونه ها تابر گل خوبان
نكرده كلك نقاش قضا اينگونه تصويري
ز عشق آن پري طلعت بشد ديوانه دل اسرار
از آن زلف مسلسل افكنش بر پاي زنجيري
نبود چو ماه روي تو تابنده اختري
نامد مثال لعل تو رخشنده گوهري
از خيل آن و حسن كشي بر سرم سپاه
بر يك تني كه ديده شبيخون لشگري
صد آفرين بصنع جهان آفرين كه او
جا داده صد جهان ملاحت بپيكري
گلزار خلد را شكند عطر خاطرم
چون ياد آورم سر زلف معنبري
ديدم نگار را شده با غير همنشين
اي كاشكي به پهلوي من بود خنجري
عمر دوباره يابم و بيشك جوان شوم
از دست دوست نوشم اگر يك دوساغري
اسرار طوطي است شكر خاء نطق او
او را چه حاجت است بشهدي و شكري
مپند ار او نهان و تو عياني
تو در سبحات سبحاني نهاني
چو تو باشي نه برخورد اراز اوئي
چو او باشد تو كي اندر مياني
گمان بگذار و بر نور يقين پيچ
كه بيشك او يقين و تو گماني
توئي هستي نما و اوست هستي
سرابي او چو آب زندگاني
نه تنها معني جسم است و صورت
بود معني ارواح و معاني
هر آئينه ز حق اسمي نمايد
تو اسما جملگي را ترجماني
بيا آيينهها گم كن در اسماء
تو هم گم شو مهين اسمي بماني
وزين پس نفي اسما و صفاتست
در اين دريا همه گشتند فاني
نماند ني عبارت ني اشارات
نه اسراري بماند ني بياني
الا يا جنة لم يحن جاني
نه تنها جان من جان جهاني
ز شوق لعلت اي سرو چمانم
يغيص العين دمعا كالجماني
عجايب بين رخش خلد جنانست
و نيران تلظي في جناني
بده كامم كه يابي عيش فيروز
بانجاح المقاصد والاماني
سحرگاهان برغم چرخ كجرو
كر عناالكاس من صفو الدناني
نسيمي آيد از كوئي تو گوئي
شميم فاح من روض الجناني
عجب نبود كه با اشعار اسرار
غواني الخلد غنت بالاغاني
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد