شدم پير از فراق نوجواني
كه برهم ميزند چشمش جهاني
كحيل طرفه سود الذوايب
خضيب كفه رخص البناني
برآيد فتنه ها از چشم مستش
كه نايد از قضاي آسماني
قسي الحاجب القاسي فؤاده
فصيح قوله عذب البياني
بديع است اينكه سازد تلخكامم
بآن شكر لبي شيرين زباني
فريد في ملاح ليس كفوه
وحيد ماله في الحسن ثاني
تو چشم مردمي و مردم چشم
تو جان اسرار را جان جهاني
اتي الربيع قيل الهموم بالنغماتي
بگير جام شرابي بنوش آب حياتي
قدم نهاده ببالين و من بشكر قدومش
نثرت در فوادي عليه في الخطواتي
نموده آينهٔ حق نماي موسي دل را
و ميض انقلب الطرف منه ذاحسراتي
اگر نه شرك بدي چون بديدمي زلفت
عبدت كالثنوي النور منك و الظلماتي
ببحر چند رسد آب ديده نور دو ديده
الام نيته قلبي اصعد الزفراتي
تو شمع انجمن و من ز دوري تو سيه روز
خيالكم لضمير الانيس في الخلواتي
مبند بر شتر اي ساربان محامل جانان
فلا محيص لك اليوم ان جرت عبراتي
مشام كو كه توان نكهتي شنيد وگرنه
فمن حدائقة كم تفوح من نفخاتي
ز سوز عشق خدا كيميا شدي اسرار
فها سبيكة قلبي المذاب في الو جناتي
اي آتش هواي تو در جان عالمي
در عهد تو نديده كسي عيش خرمي
از حال من مپرس كه دارم دلي ز هجر
چون زلف بيقرار پريشان و درهمي
عالم بهم زني تو بيك چشم همزدن
لعل تو جان دهد چو مسيحا بيكدمي
گشتم جدا ز خاك دري كز هواي او
دارم دل پر آتشي و چشم پرنمي
دوشيزگان سبزه بصحرا برون شدند
آخر برون خرام و برون كن ز دل غمي
تا نكته ز سر ميانت بيان كند
اسرار كو بكورودازبهر محرمي
اي كه با نور خرد نور خدا ميجوئي
خويش بين عكس نظر كن به كجا ميپوئي
چيست ماهيت و مرآت چه عين ثابت
حد تقريب نهند اهل حقيقت سوئي
مطربار است برو راه مخالف بگذار
چند از اين پرده بعشاق نوا ميگوئي
خار اين باغ عزيز است چو گل خوارمبين
تا كه از گلشن توحيد بيابي بوئي
هرچه زيبنده ز چيزيست مخواه از دگري
سيمي از روئي و آهن صفتي از روئي
خضر خطت كه خورد آب حيات از دهنت
بين كه پهلو زندش اهرمن گيسوئي
آن چنان طوطي اسرار شدي نغمه سرا
كه همه دفتر ارباب خرد ميشوئي
اي از تو بهر چمن بهر گل بوئي
هر چيزي را بياد تو ياهوئي
كوي تو بود كعبهٔ مقصود همه
اقطار بمركز آيد از هر سوئي
اي ذات تو ز اغراض و صفات آمده پاك
كوتاه ز دامان تو دست ادراك
در هرچه نظر كنم تو آئي به نظر
لاظاهر في الوجود واللّه سواك
تو چون پيمان عهدت مي شكستي
چرا با ما نخستين عهد بستي
من از تو نگسلم پيوند و الفت
اگرچه رشتهٔ جانم گسستي
سحرگاهان برون شد مست و مخمور
بدستي ساغر و خنجر بدستي
هزاران رستخيز و فتنه برخواست
بهرجا كان پري يكدم نشستي
بده ساقي دگر رطل گرانم
كه من مستم ز چشم مي پرستي
بدو گفتم دهي كي كام اسرار
بگفتا آن زمان كز خودبرستي
اي حاجب ابروي تو هرابروئي
از روي تو آب روي هر دلجوئي
حسن همه زان تست بل عشق همه
در هر كوئي ز تست گفتگوئي
دلدار چو مغز است و جهان جمله چو پوست
نايد بنظر مرا بجز جلوهٔ دوست
مردم ره كعبه و حرم پيمايند
در ديدهٔ اسرار همه خانه اوست
برداشته ام دو دست از بهر دعا
اي شاه دو عالم بنگر سوي گدا
دادي بمن اذن ذكر نامت از لطف
ورنه تو كجا و من بي رتبه كجا
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد