من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۰۹

۳۴ بازديد


ز جهان بود وجود تو غرض
گل عرض بوده و بود تو غرض
گرچه مسجود ملك شد آدم
بود از آن سجده سجود تو غرض
زين همه شاهد و مشهود بود
ذوق را شهد شهود تو غرض
گرچه دستان زن گل شد بلبل
داشت در پرده سرود تو غرض
آنچه كالاكه در اين بازار است
هست سرمايه و سود تو عرض
بزم آرا و چمن پيرا را
در دو كون است و رود تو غرض
گرچه نعت گل و نسرين ميگفت
داشت اسرار درود تو غرض


غزل شماره ۱۱۳

۳۲ بازديد


شمع رويش چو برافروخت ببزم ابداع
همچو انجام در آغاز يكي داشت شعاع
تافت بر طلعت ساقي پس از آن برباده
آمدي مجلسيان را بنظر اين اوضاع
جلوه يكتا و مجالي بودش گوناگون
هست در عين تفرد به هزاران انواع
نبود بيش ز يك پرده نواي عشاق
بر مخالف ره اين راست نيايد بسماع
نور و نار و گل و خار از ره هستي است يكي
بشنو اين كان سخنان دگر آرند صداع
فتنهها آمده از سر ميانت بميان
از ميان پرده برانداز و برانداز نزاع
اين جهان چيست كه كس زهدبورزداروي
بس كساد است ببازار تو اينگونه متاع
اي كه جوئي در دلدار بيا بر در دل
وي كه پوئي ره اسرار بكن خويش وداع
اي كه جوئي در دلدار بيا بر در دل
وي كه پوئي ره اسرار بكن خويش وداع


غزل شماره ۱۱۲

۳۴ بازديد


هزاران آفرين بر جان حافظ
همه غرقيم در احسان حافظ
ز هفتم آسمان غيب آمد
لسان الغيب اندر شان حافظ
پيمبر نيست ليكن نسخ كرده
اساطير همه ديوان حافظ
چه ديوان كز سپهرش جم ديوان
نموده كوكب رخسان حافظ
هر آندعوي كند سحر حلال است
دليل ساطع البرهان حافظ
ايا غواص درياي حقيقت
چه گوهرهااست در عمان حافظ
نه تنها آن وحسنش درنظر هست
طريقت با حقيقت آن حافظ
بيا اسرار تا ما برفشانيم
دل و جان در ره دربان حافظ
به بند اسرار لب را چون ندارد
سخن پاياني اندر شان حافظ


غزل شماره ۱۱۱

۳۳ بازديد


افسردگانيم از باده كوشط
تا دروي افتيم غلتيم چون بط
غم لشگر انگيزد وران بلاخيز
كو جام و ساقي كو عود و بربط
آفاق ديدم انفس رسيدم
من ذايدانيه ما شفته قط
صدچون سروشش حلقه بگوشش
ناخوانده او لوح ننوشته او خط
جانان و جانم جان و روانم
ني بلكه اعلق ني بلكه اربط
جنات و انهار باوصل دلدار
آن غبن افحش وين ربح اغبط
اسرار جز نام في وان دلارام
آغاز و انجام هم بلكه اوسط


غزل شماره ۱۱۵

۳۳ بازديد


ساقي بيا كه عمر گران مايه شد تلف
دايم نخواهد اين در جان ماند در صدف
طفلي است جان و مهد تن او راقرارگاه
چون گشت راهرو فكند مهديك طرف
در تنگناي بيضه بود جوجه از قصور
پر زد سوي قصور چو شد طاير شرف
ز آغاز كار جانب جانان همي روم
مرگ ار پسند نفس نه جانراست صد شعف
تابي ز آفتاب بخاك آمد از شباك
خود بودي آفتاب چو شد پرده منكشف
انگشت بين كه جمره شد و گشت شعله ور
پس در صفات نور شد آن نار مكتشف
كرد آفتاب باده تجلي در انجمن
قد كان من سنائها الارواح يختطف
موسي جان ز جلوه شدش كوه تن خراب
ولي بوجهه هو ذاالشطر و انصرف
اسرار جان كند ز چه رو ترك ملك و تن
ببند جمال مهر جلال شه نجف


غزل شماره ۱۱۴

۳۱ بازديد


جدا شد از بر من يار گلعذار دريغ
دريغ از ستم چرخ بيم دار دريغ
نمود ساكن بيت الحزن چو يعقوبم
ربود يوسف من گرگ روزگار دريغ
چمن شگفت و مرا عقدهٔ ز دل نگشود
گلي نچيدم و بگذشت نوبهار دريغ
معلمي كه ورق پيش من نهاد آغاز
نوشت بر سبق من نخست بار دريغ
ميان دايرهٔ غم چو نقطهايم اسرار
تمام عمر گذشتي بدين مداردريغ


غزل شماره ۱۱۸

۳۵ بازديد


دل هيكل توحيد است دل مظهر ذات حق
دل منبع تجريد است دل مظهر ذات حق
دل عرش مجيد او ديدش همه ديد او
كو ديد و نديد او دل مظهر ذات حق
تختي بصفات شه كي بود و كه شد آگه
جز درگه اين خرگه دل مظهر ذات حق
دل صورت ذات او مجموع صفات او
بل فاني و مات او دل مظهر ذات حق
چه ذره چه مهر و مه چه دره چه كه چه مه
كل مظهر دل اي شه دل مظهر ذات حق
مسجود وصفي اين دل خود كنزخفي اين دل
خود آيه وفي اين دل دل مظهر ذات حق
تعليم همه اسمآء بس ني به تعلّقها
درياب تحقق را دل مظهر ذات حق
تن را بنگر تنها طول و سمك و پهنا
بوئيد ببرزن ها دل مظهر ذات حق
يا گاو سفاليني بي باده رنگيني
گلگون و نه شيريني دل مظهر ذات حق
تن مذبله اي باشد بيدل دله اي باشد
آخر يله اي باشد دل مظهر ذات حق
اسرار بر اغيار افشا منما اسرار
با اهل حقيقت يار دل مظهر ذات حق


غزل شماره ۱۱۷

۳۴ بازديد


نقش ديوان قضا آيتي از دفتر عشق
آسمان بي سر و پائي بود از كشور عشق
نه همين سينه بر آتش زدهٔ اوست خليل
كه بهرگوشه بسي سوخته از آذر عشق
شرر سينهٔ ما گر چه گرفتي آفاق
با همه سوز بود اخگري از مجمر عشق
آب حيوان كه خضر زندهٔ جاويداز اواست
هست يكقطره اي از چشمهٔ جانپرور عشق
ميزند قهقهه بر مسند جمشيد كسي
كوشد از خاك نشينان گداي در عشق
ميرساند به مقامي كه خدايش داند
بيخودي را كه گذارند بسر افسر عشق
مظهر عشق نه تنهاست مقامات ظهور
كانچه در ممكن غيب است بود محضر عشق
طاير عشق همافر همايون بال است
قاف تا قاف وجود است بزير پرعشق
هرچه او معبر هستي است بود معدن عشق
هرچه او مظهر حسن است بود مصدر عشق
عشق ساري است خدارا چو حقيقت نگري
نيست انجامش و هم نيستي آمد سرعشق
نشود هم به دم صبح قيامت هشيار
هركه زد از كف ساقي ازل ساغر عشق
او بود دايره و مركز او محور عشق
تاج اسرار علي قطب مدار عشق است


غزل شماره ۱۱۶

۳۵ بازديد


اي بكوي عافيت برداشته آهنگ عشق
بين عقاب عقل را چون صعوه اي در چنگ عشق
اي بلي گوي صلاخوان سرخوان بلا
جان بكن بدرود بين منصورها آونگ عشق
جان و ايمان عقل و دانش كي بيايد در حساب
چون نهد در شه نشين بزم دل اورنگ عشق
مرد رزم و عشق شيرافكن نه اي يكسوي رو
اي خرد آزرمي آخر تو كجا و جنگ عشق
گر بود بهرام گردد رام زين صمصام سام
ور بود هوشنگ باشد بستهٔ اوشنگ عشق
اي كه ميخواني ز عشقم سوي جنات و قصور
كي نعيم هر دو عالم مي شود همسنگ عشق
اوست اندر هر مقامي گر عراق و گر حجاز
راست شو تا بشنوي از هر نواآهنگ عشق
هست در معني و صورت معني بيصورتش
جلوه در هر رنگ دارد صورت بيرنگ عشق
آن كه فرمود اطلبوا العلم ولو بالصين نمود
كز نگارستان ببين آن موزج ارژنگ عشق
شو تهي از خود چوني اسرار مينوش و نيوش
نغمه داوُود در عشق و دود از چنگ عشق


غزل شماره ۱۲۱

۳۳ بازديد


اي كه ريزي بدل ريشم از آن حقه نمك
حقه بازي ز دهان تو بياموخت فلك
جلوه گر چون بخرامي تو بود ذكر ملك
بهر پاس تو زهر چشم يداللّه معك
يك طرف ريخته از بي گنهان خون و ز مكر
يكسو آويختهٔ از طره چو زهاد حنك
من دريغ آيدم آلوده شود دامن تو
زاهدا از در ميخانه برو دور ترك
گر تو با سرو قدان رخش ملاحت تازي
چرخ بهر تو زند كوس كه السبعة لك
دل ز من برده شه كشور حسني كه برش
نام خوبان همه از دفتر خوبي شده حك
شعله خوئي بمن خاك نشين آبي داد
كه بديدم مي و ساقي و صراحي همه يك
خال بر صفحهٔ رخسار تو مانندس سماك
دل اسرار طپدزان چوشب است و توسمك