غزل شماره ۱۳۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۳۳

۳۳ بازديد


فغان كه سخت بافسوس مي رود ايام
نه جام باده بدور و نه دور چرخ بكام
نه غير بر سر صلح و نه چرخ بر سر مهر
نه بخت تيره مساعد نه يار وحشي رام
ببرد از دلم آن زلف بي قرار قرار
ربود چشم دلارام او ز جان آرام
بعشوه هر سر مويت ز من دلي طلبد
بحيرتم كه من اين نيم دل دهم بكدام
هزار بار اگر بشكني بسنگ پرم
من آن نيم كه دمي بر پرم از آن لب بام
بپاي خويش ترا صيد پيش ميآيد
چه حاجت است كه ديگر بگستراني دام
بزير تيغ تو اسرار كشته شد صدبار
بروي مرده چه شمشير ميكشي ز نيام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد