به تيغم گرنمائي سينه صد چاك
فوادي يبتغيك القلب يهواك
تو هرگز گر نميآري ز من ياد
فاني طول عمري است انساك
ز سر تا پا همه حسن و ملاحت
تعالي من بهذا الحسن سواك
ترا سرو چمن گفتن زهي ظلم
ومابدر الدياجي منك حاشاك
شكفت از طلعتت ما را بهاري
و صبح طالع لي من محياك
سرت را از وفاداري كه پيچيد
بقتلي من بغير الذنب اوصاك
بكويت راه پيمودن كه يابد
بباب القصر اذ كثرت قتلاك
نيائي ساعتي ما را ببالين
وانت الساعة ايان مرساك
عزيزا مصر جان جاي تو باشد
فما الباسآء ما اكرمت مثواك
همي گويد مدام اسرار نوميد
متي تدنوا واني اين القاك
هان وامگير رخش طلب يكزمان ز تك
تا بگذري ز دانش اسما تو از ملك
گر ترك نفس گيري و فرمان حق بري
فرمانبرت شود ز سما جمله تا سمك
دُر گران عشق بدست آر ار كسي
ورنه چه سود خرقه و دستار با حنك
در اين مس بدن زر خالص نهاده حق
آنكس شناسد آنكه كند قلب خود محك
دادت چهار دور چو اندر گلت سرشت
يكقبضه از عناصر و نه قبضه از فلك
چون خاك و جان پاك قرين ميشود به هم
بر نه رواق گام نهد بلكه بر ترك
آنموزجي كه هفت كست در وي اندرست
خواند آنكسي كه حرف خودي را نمود حك
كوشش نماي تا نگري از همه جهان
وجه نگار باقي و باقي و ماهلك
در جملهٔ مراتب اعداد لايقف
نبود به پيش ديدهٔ اسرار غيريك
فلك دوران زند بر محور دل
وجود هر دو عالم مظهر دل
اگر اكسير درد عشق خواهي
بيا شو از گدايان در دل
هر آن كالا كه در بازار عشق است
بجو سرمايهاش از كشور دل
هر آن نقشي كه بر لوح از قلم رفت
نوشته دست حق بر دفتر دل
سرشته عشق پاكان در نهادش
كز اصل پاك آمد گوهر دل
جهان معنوي دل را اسير است
ز فر عشق باشد افسر دل
چرا اين مرغ دل پرد بهر شاخ
چو هست اسرار يار دل بر دل
چه شوري بود ياران بر سر دل
ز غم گوئي سرشته پيكر دل
نريزد ساقي بزم محبت
بجز خوناب غم در ساغر دل
بجز سوزش نسازد هيچ باطبع
گلستان خليل است آذر دل
بر آتش پارهها برميفشاند
مگر بال سمندر شد پر دل
نشد افسرده ز آب هفت دريا
چه آتش بود اندر مجمر دل
حمل جز برج ناري نيست گوئي
اثر هم جز وبال از اختر دل
بسوز نار دوزخ خندد اسرار
جهدگر يك شرار از اخگر دل
زدي مشاطهات شانه به سنبل
كه ميآرد صبا بوي قرنفل
ببين از ناب مي بر عارضش خوي
چو شبنم صبحدم بنشسته بر گل
چه سازم با دلي كورا نباشد
نه تاب التفات و ني تغافل
زدندي خوشه چينان تو آتش
مرا در خرمن صبر و تحمل
چو گلشن را كند تاراج كلچين
چه باشد حالت بيچاره بلبل
حكيما اي محال انديش بنگر
بدور عارضش ز اشگم تسلسل
به پاداش دعايم ناسزا گفت
تذللنا له زاد التذلل
چو ميداني دعاي درد اسرار
چرا در چاره اش داري تعلّل
هست در سينه سل بديده سبل
زين طعامي كه كرده خصم دغل
گه شدش يوم ليل و ليلش يوم
بوم آسا زهي ضلال و زلل
گه ز امكان برد بواجب پي
گه نهد از حدوث طرح جدل
آنكه از هستيش نمود اثبات
بيند امكان حدوث وضع علل
آنكه ليل و نهار با ليلي است
بنگرد كي بربع و دمنه و تل
ني چگويم چه جاي اثبات است
هست اثبات ماسوي اعقل
هستي سازج است ووحدت صرف
دونمايد بديدهٔ احول
يك مسمّي است خرفه كش خوانند
بلبن و برفه بر بهن بوخل
عين ما عين غير از ره عين
بصل از هستي است عين بسل
هيچ تغيير نيست در معني
گرچه صورت همي شود مبدل
گرچه نبود مثال هستي و هست
ترك تمثال بيمثال امثل
ليك وهم و خيال را قوتي
گر رساني چو عقل هست اعدل
كان و اركان و جن و انس و فلك
ملك و ديو و تاوك و تاول
گر بپوئي تو هر عدد را نيست
جز يكي در قوامشان مدخل
نقطه شد خط و خط بسيط و بسيط
به بسيط و بمؤتلف منحل
باز در كسوت و حروفش بين
ابتث و ابجد ايقغ و ادبل
خواهي ار سر لوح بشناسي
تا شود مشكل تو از اين حل
نصف كن لوح و يك نگاه بكن
ضرب در ضلع و ضلع نيم افضل
وفق ضلع مربعات نگر
همچو آب بقا بهر جدول
همه اطوار وفق بين اضلاع
چون شئون خداي عزوجل
آن و رسم زمان بي سر و بن
آن سيال و آن نه آن مفصل
مشعل آتشي بدور انداز
كه كند رسم دايره مشعل
قطره خطي شود ز سرعت سير
چون شود از محيط خود منزل
عكس را گر بري بصد مرآت
عكس آخر بود همان اول
كان كساني كه خالي از عشقند
هم كالانعام بل هي بل اضل
هركرا در سر است عشق اسرار
سر هذا لحديث عنهم سل
اي قامت تو سرو لب جويبار دل
وي طلعت تو صورت باغ و بهار دل
افكنده عقد زلف تو در كار جان گره
در طرهٔ تو تيره شده روزگار دل
گو نگهتي ز گيسوي مشكين او صبا
كز حد گذشت بر سر ره انتظار دل
ني از وصال خرم و ني از فراق خوش
افتادهام بورطهٔ حيرت ز كار دل
دنيا و دين و جان و خرد ميدهد بباد
بيچاره آن فلك زده كوشد دچار دل
ديدم برت چو خواري دل عزت رقيب
گشتم ز بيوفائي تو شرمسار دل
خون مي خورد دل و همه سرخوش ز جام تو
نبود روا بدور تو اينسان مدار دل
رفت از برو قرار ببزم رقيب كرد
با زلف بي قرار تو اين شد قرار دل
اين لخت دل به پيش سگش هم نيفكند
ديدي چقدر بود برش اعتبار دل
گفتي كه دل بطرهٔ خوبان مده چه سود
اكنون كه رفت از كف من اختيار دل
اسرار موج بحر محبت بيفكند
آخر در نگار دل اندر كنار دل
علي صدغ ليلي تهب النسيم
از اين غصه دل اوفتاده دو نيم
هر آنكس كه چشم ترا ديد و گفت
الا ان هذا لسحر عظيم
رقيبش بما بر سر خشم بود
قنا ربنا ذالعذاب الاليم
بهاران شد و ميدمد گل ز شاخ
فدعني و كاساً رحيقاً نديم
چو مردم بخاكم فشانيد مي
ليحيي المرام العظام الرميم
فتاده است اسرار شورم بسر
بذكري لسملي و عهد قديم
ترا چون مهر با غير است و اسرار نهاني هم
برو ارزاني او باد اين لطف زباني هم
مرايكجرعه مي از دستت اي ساقي بسي خوشتر
ز شهد شكر مصري ز آب زندگاني هم
چونقش صورت زيبندهات اي رشك مهرويان
نبسته خامه نقاش چين و كلك ماني هم
رخت را جام جم گفتند و هم آيينهٔ حق بين
خطت تعويذ جان خواندند خط سبع المثالي هم
مرا از آتش هجران خود در اينجهان سوزي
اگردلبر توئي فردا بسوزي آن جهاني هم
گدائي درت ما را بسي بهتر بود يا را
ز سلطاني عالم و زبهشت جاوداني هم
همه آيينه اعيان ز پيدائي تو پنهان
چو حسنت هست بي پايان توئي عين نهاني هم
چه ميپرسيد از اسرار نماندش دفتر و دستار
نظر باز است و مي نوشد شراب ارغواني هم
دهيد شيشهٔ صهباي سالخورده بدستم
كنون كه شيشهٔ تقواي چند ساله شكستم
كتاب و خرقه و سجاده رهن باده نمودم
بتار چنگ زدم و چنگ و تار سبحه گسستم
فتاده لرزه بر اندام من ز جلوهٔ ساقي
خدا نكرده مبادا فتد پياله ز دستم
مرا به گل چه سر و كار كز تو بشكفدم دل
مرا بباده چه حاصل كه از نگاه تو مستم
بخود چو خويش بگويم توئي ز خويش مرادم
اگرچه خويش پرستم ولي زخويش برستم
نداشت كعبه صفائي به پيش درگهش اسرار
از آن گذشتم و احرام كوي يار ببستم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد