من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۴۲

۳۴ بازديد


راه خواهي رخت بر دريا فكن
كام جوئي قيد من و مافكن
بلبلي تو لال چون توسن مباش
شورشي در گنبد مينا فكن
لا احب الافلين گو چون خليل
چشم دل بر شاهد يكتا فكن
خواهي ار آذر گلستان گرددت
خيز و نعلين دوكون از پافكن
تاكيت درچاه طبع اسرار جااست
رخت سوي عالم بالافكن


غزل شماره ۱۴۱

۳۳ بازديد


بر افتي اي فراق از روزگاران
كه ياران را جدا كردي ز ياران
بما امروز نگذارندش اغيار
بروز داوري هم دادخواهان
نقاب عنبرين از صبح رخسار
برافكن تا برآيد بامدادان
نشايد دم زدن ورنه نبايست
باين سنگين دلي سيمين عذاران
بماكن گوشهٔ چشمي كه عمري است
به خاك درگهيم امّيدواران
من ار قلبم قبولم كن كه چندي است
شدم هم صحبت كامل عياران
به فرياد دل ما رس كه زيبا است
عدالت گستري از شهرياران
نديدم حاصلي از كشتهٔ خويش
نچيدم نوگلي در نوبهاران
دل و جان فرش راهت كرده اسرار
كه گوئي كيستند اين خاكساران


غزل شماره ۱۴۰

۳۲ بازديد


آنكه شيران را كشيدي در شطن
وانكه پيلان را نشاندي در عطن
وانكه جاكردي بفرق فرقدين
بلكه بالاتر ز فرقد يا پرن
ني همين اقليم ظاهر راشه است
هست مير ما ظهر مع ما بطن
ني همين مهرجهان را صورت است
ملك معني را بود پرتوفكن
خاتم الملك سمي الخاتم
قلبه مرآت ذات ذي المنن
الذي خير القرون قرنه
قرن ذي القرنين و الويس قرن
شاهدان كاورده تاريخ جلوس
عهده خير قرون كلك من
چون نهد در رزمگه پاخصم را
در بناي هستي افتد بومهن
در خراسان يك شرر قهرش كنند
مرغزاران هري شد مرغزن
چارمين شاه است از قاجار كو
علت غائي بود زان چار تن
شد چهل سال و نگفت اسرار مدح
ليك حسن شه بود پيمان شكن


غزل شماره ۱۴۵

۳۳ بازديد


اي رخت برگ گل سور و لبان نيز چنان
سخنت آب حياتست و دهان نيز چنان
نيست ريحان چوخطت نافهٔ چين نيز چنين
سرو نبود چو قدت نخل جنان نيز چنان
سركه پامال تو اي سروروان گشت چه غم
سر نثار قدمت نقد روان نيز چنان
گرچه فحش است بكاغذ دوسه حرفي بنويس
كه چو شهد است بيان تو بَنان نيز چنان
غير محرم به حريم تو و من محرومم
با من اينطور روا نيست به آن نيز چنان
بكمين تا بكمان ناوك كين است ترا
دل خونين هدف تير تو جان نيز چنان
روزها ديده براه و همه شب ناله و آه
روز اسرار چنين است و شبان نيز چنان


غزل شماره ۱۴۴

۳۱ بازديد


كلاه دلربائي بر سرش بين
نياز كج كلاهان بر درش بين
بنفشه سرزده گرد شقايق
بدور ياسمن نيلوفرش بين
نمايد دعوي كيش مسيحا
ز لب اعجاز و از خط دفترش بين
گرت خواهش بود سير گلستان
به سنبل زاره گلبرگ ترش بين
گدازد شمع از رشك جمالش
وزين محنت بسر خاكسترش بين
دلت خواهي شود مرآت حق بين
خدا را درجمال انورش بين
كمر بسته پي تاراج عقلم
ز ناز و غمزه خيل لشگرش بين
عرق بگرفته جا بر روي آتش
به هم دمساز آب و آذرش بين
بود اسرار مسكيني ولي ز اشك
بيا و دامن پرگوهرش بين


غزل شماره ۱۴۳

۳۵ بازديد


شدم صدره بزير سنگ طفلان در جنون پنهان
وليكن باز پيدا كرده ما را محنت دوران
ببين چشم تر مار ا مگو از نوح و طوفانش
كه او يكبار طوفان ديد و ما هر لحظه صدطوفان
نبخشد ديدهام را نور غير از خاك آن درگه
نسازد سوز دل خاموش الا آب آن پيكان
دل رنجور از خود ميرود هر لحظه چون طفل
تسلّي مي دهندش از قدوم وي پرستاران
بجز آن پادشاه كشور دل در جهان اسرار
كدامين پادشه ديدي كه ملك خود كند ويران


غزل شماره ۱۴۷

۳۴ بازديد
 

فتنه چسان بپا شود خيز بيا كه همچنين
آب حيات چون رود جلوه نما كه همچنين
عمر دوباره چون گرفت مرده ز لعل عيسوي
چون تو برفتي از برم باز بيا كه همچنين
غنچه چگونه بشكفد از دم صبح مشك بيز
دل بگشا از آن دهن نغمه سرا كه همچنين
مهرچگونه سرزند از افق فلك بخاك
سايهٔ سرو خود فكن بر سر ما كه همچنين
دست قضا چسان كسان در رسن بلا كسان
قيد نما بمو ز ذل سلسله ها كه همچنين
آتش طور موسوي گر ز تو آرزو كنند
از سر طور دل نما نور و سنا كه همچنين
شرح جمال حق ز تو گر طلبند با جلال
از رخ و زلف خويشتن پرده گشا كه همچنين
منكر نعمت او مگر بر تو نيفكند نظر
قدس تشبهّت شمر قهر و رضا كه همچنين
خواست كه شرح آن دهد كاينهٔ تو بهر او
ساخت همه براي تو آينهها كه همچنين
كان و نبات و جانور ديو و فرشته چيستند
يك به يك از وجود خود گو به در آ كه همچنين
بوقلمون صفت پري هر نفسي به پيكري
چون بوداي ز گل بري پر بگشا كه همچنين
چيست هلال خود بگو گوشهٔ ابروان من
بدر چسان شود نما خود بخدا كه همچنين
اسرار  كنز مختفي گر ز تو جستجو كنند
رخصت ناطقه مده نطق و نوا كه همچنين


غزل شماره ۱۴۶

۳۳ بازديد


از بهترين سلالهٔ آدم توئي بهين
بر مهترين كلالهٔ حوا توئي مهين
در خاتم رسالتي اي ختم انبيا
همچو نگين به خاتم و چون نقش درنگين
تو بَدرِ ازهري و همه انبيا سُها
تو مهر انوري و نجومند مرسلين
بحر است علم و طفل دبستانت ار بود
آن بحر بيكران و پر از لؤلؤ ثمين
پيشت خرد زدانش اگردم زند چنانست
كايد مگس بعرصهٔ عنقا كند طنين
اندر بيان بديع معاني حكمتت
چون در شكر حلاوت و شهد اندر انگبين
از شوق ذروهٔ تو فلاطون فيلسوف
مست و خراب بوده و چون باده خم نشين
اسرار در جمال و جلال تو فاني است
صل عليك ثم علي آل اجمعين


غزل شماره ۱۵۰

۳۵ بازديد


از باده مغز تر كن و آن يار نغز جو
تا سر رود بسر رو و تا پا بپا بپو
بر نقش ما سوا خط بطلان بيا بكش
از لوح دل محبت اغيار رو بشو
ياران ز باده سرخوش و در سر ترا خمار
جامي بزن بطرف چمن نوگلي ببو
چون ياد دوست ميرود اندر ملامتم
اي مدعي هر آنچه تواني بگو بگو
خاصان و عاميان همه را شور او بسر
ترسا و پارسا همه را رو بسوي او
در دير و در حرم بكنشت و كليسيا
در جستجوش ره سپر اسرار كو بكو


غزل شماره ۱۴۹

۳۶ بازديد


حرف اغيار دغا در حق ياران مشنو
آشنايان بگذار و پي بيگانه مرو
اي كه در مزرع روي تو دهد حاصل مهر
بينوايم بنوازم كه رسد وقت درو
باميدي كه بابروت مشابه گردد
ز رياضت شده چون موي ميانت مه نو
پيش آنروي گل و سنبل و زلفي كه ترا است
خرمن مه بجوي خوشه پروين بدو جو
جز به آن مطلع انوار كه ديد و كه شنيد
كه بود مهر درخشنده قرين با مه نو
ترسم اين دلق ملمع كه تو داري اسرار
مي فروشش بيكي جرعه نگيرد بگرو