كه انداين كاروان يارب چه كس ميرفت و ميآمد
كه از روز ازل بانگ جرس ميرفت و مي آمد
زهي زان نور بي پايان خهي زانعشق بي انجام
شهاب بيكران بيحد قبس ميرفت و مي آمد
شد از شرب نهان ما تو گوئي محتسب آگه
كه بر دور سراي ما عسس ميرفت و مي آمد
ز دست خصم بدگو تا چه آيد بر سرم گو باز
بسوي آن شكرلب چون مگس ميرفت و مي آمد
مگر دانست كز عمرم دم آخر بود كز تن
زبهر ديدنت جان چون نفس ميرفت و مي آمد
نصيب مرغ دل بود از پريدن دل پرندنها
چو مرغي كودر اطراف قفس ميرفت و مي آمد
به دل اندر خم زلفش ز شست آن كمان ابرو
خدنگ غمزهها ازپيش و پس ميرفت و مي آمد
همي مي رفت و مي آمد دلم دوش از طپيدنها
ز غوغاي سگت كآيا چه كس ميرفت و مي آمد
ره كويش همي پيمود اسرار و درش نگشود
بشد شرمنده پيش خود ز بس ميرفت و مي آمد
جهان گيرئي كز سياهي برآيد
هر افسون و نيرنگ كآيد ببابل
جوانا مبر جور ز اندازه ترسم
چو افتاده ما را كه كام دگرها
تعلل چرا چون علاج دل ما
به هر سوست گوش اميدم كه شايد
چو كوهي است بار غمت بر دل زار
مه چرخ بين هر شب و طالع ما
عجب سرزميني است كاخ محبت
بتلخي دهد جان شيرينش اسرار
ز شمشير ابروي ماهي برآيد
ز جادوي زلف سياهي برآيد
كه از سينه گرمي آهي برآيد
اگر از تو گاهي نه گاهي برآيد
ترا اي مسيح از نگاهي برآيد
صداي درائي ز راهي برآيد
بكوهي چسان پركاهي برآيد
كه ماهي برآيد كه ماهي برآيد
گدائي اگر رفت شاهي برآيد
چو رفت از برت جان الهي برآيد
دل بشد از دست ياران فكر درمانش كنيد
مرهم زخم عجين از آب پيكانش كنيد
شهسوارم ميرود اي اشك راهش را ببند
اي سپاه ناله زود آهنگ ميدانش كنيد
گر رود از اشك سيل انگيز و آه شعله خيز
شور محشر ميشود ياران پشيمانش كنيد
خسرو چابك سوارم عزم جولان كرده است
معشر عشاق سزها گوي چوگانش كنيد
ميستيزد فارس رد گون بما اي همدمان
از خدنگ آه دلها تير بارانش كنيد
آن دل نازك ندارد طاقت فرياد و داد
دادخواهان دست خود كوته ز دامانش كنيد
وادي غم هر كف خاكيش جاني يا دلي است
رهروان ترك دل و جان در بيابانش كنيد
طوطي گوياي اسرار از فراقش تلخكام
زان لب شكر شكن در شكرستانش كنيد
خورد چشم سيهت خون مسلماني چند
كرد ويران نگهت خانهٔ ايماني چند
مژه گان نيست چه آورده ز بهر قتلم
كافر چشم سيه مست تو پيكاني چند
آن نه دندان بودت درج بدرج گوهر
سفته حكاك ازل دُر درخشاني چند
گيسوي تست مسلسل شده يا بهر دلي است
پي تحريك جنون سلسله جنباني چند
دُر گوش تو و از دُر عدن معدنها
لعل نوش تو و ار لعل و گهر كاني چند
كسوت ماتم حسنت چو بنفشه خط شد
شد چو پيراهن گل چاك گريباني چند
بيمحابا مرو از زلف دلاراش نسيم
ترسم آزرده كني زخم پريشاني چند
نيست دستوري آنم كه ز دل داد زنم
ورنه بر هم زنم افلاك ز افغاني چند
بت پيمان شكن عهد گسل يادت باد
كه بدل بست سر زلف تو پيماني چند
تا كه دادي تو سر زلف دلاويز بباد
رفت بر باد از اين غصه دل و جاني چند
بر خيال رخ آنماه درخشان همه شب
دارد اسرار ز اشك اختر رخشاني چند
بمن گر يك نظر آن ماه زيبا منظر اندازد
به پاي انداز نظاره تن زارم سراندازد
صبا آمد عبير افشان تو گوئي آتشين رويم
ززلف عنبرينش عودي اندر مجمر اندازد
ندانم تا بكي گردون خلاف طبع ما گردد
خدا اين چرخ كج رفتار از گردش دراندازد
بلندي چون دهند اجرام علوي از حضيض او را
كز اوج التفاتش چشم لطف دلبر اندازد
نه كام از گردش گردون نه رامم گردش چشمي
چه شد ساقي كه باري گردشي در ساغر اندازد
چو ما را آتشين رويت گلستان ارم باشد
خليل آسا دلم خود را بروي آذر اندازد
دهد جانرا بباد اسرار اگر باد سحرگاهي
ز روي شاهد اسرار آن برقع براندازد
پارسايان ريائي ز هوا بنشينند
گر بخاك در ميخانهٔ چو ما بنشينند
پرگشايان ز كمانخانهٔ ابروت سهام
بگذشتند ز دل تا بكجا بنشينند
توشه حسني و عار آيدت از من باري
خسروان كي شده بارند و گدا بنشينند
پارسايان مژه را در حق چشم بيمار
گو به محراب دو ابرو بدعا بنشينند
هست هر روزه اگر گرد رهت مرغ هماي
كي بفرق چو من بي سر و پا بنشينند
صوفي آسا دل و جان كسوت موسي طلبند
گو كه در حلقه آن زلف دو تا بنشينند
راست شو ساقي و بر رغم مخالف مي ده
تا جوانان عراقي بنوا بنشينند
سبزپوشان خط لعل اگر رحم آرند
بر لب آب بقا كام روا بنشينند
طايراني كه پريدند ز طرف بامت
كي ببام حرم و باب صفا بنشينند
جلوه اي ده سخن اسرار كه در كتم خفا
شاهداني بچنين حسن چرا بنشينند
هر در اسرار كه بر روي دلت بر بندند
كشش سلسلهٔ دهر بود آني چند
يار با ما بيوفائي ميكند
بي سبب از ما جدائي ميكند
ميكند با آشنا بيگانگي
با رقيبان آشنائي ميكند
راه مردم ميزند گيسوي او
شمع رويش رهنمائي ميكند
كاسهٔ گردون بكف بگرفته مهر
وز فروغ او گدائي ميكند
رهزن چشمش بمحراب ازفسون
عابد آسا پارسائي ميكند
ذيل ظلش را مبادا كوتهي
طالع ما نارسائي ميكند
زاهداردردي كشد از جام ما
ترك اين زهد ريائي ميكند
كي ز مفتاح خرد بابي گشود
عشق او مشكل گشائي ميكند
بر اميد اسرار رو كانجام كار
كار خود سرخدائي ميكند
ما ز ميخانه عشقيم گداياني چند
باده نوشان و خموشان و خروشاني چند
اي كه در حضرت او يافتهٔ بار ببر
عرضهٔ بندگي بيسر و ساماني چند
كاي شه كشور حسن و ملك ملك وجود
منتظر بر سر راهند غلاماني چند
عشق صلح كل و باقي همه جنگست و جدل
عاشقان جمع و فرق جمع پريشاني چند
سخن عشق يكي بود و لي آوردند
اين سخنها بميان زمرهٔ ناداني چند
آنكه جويد حرمش گو بسر كوي دل آي
نيست حاجت كه كند قطع بياباني چند
زاهد از باده فروشان بگذر دين مفروش
خورده بينها است در اين حلقه و رنداني چند
نه در اختر حركت بود نه در قطب سكون
گر نبودي بزمين خاك نشيناني چند
اي كه مغرور بجاه دو سه روزي بر ما
رو گشايش طلب از همت مرداني چند
در دل از شمع رخش انجمني ساختهاند
بي گل و سنبل و نسرين چمني ساختهاند
از كران ازلي تا بكران ابدي
درج در كسوت يك پيرهني ساختهاند
وه چه عقد النظري ني ني سرالسر است
جز يكي نيست چسان ما و مني ساختهاند
شد تجلي جلالي سبب مظهر قهر
اين دوبينان ز چه رواهرمني ساختهاند
ملك حسن بدل بست بر اورنگ جلال
بنگر اهرمنان ما و مني ساختهاند
ساعتي هجر تو بر درد كشان دردت
دوزخي ني ني دوزخ شكني ساختهاند
يوسفي بوكه درآيد ز تك اين چه طبع
از توسل به بزرگان رسني ساختهاند
كشف اسرار چو آئين زانروي است
كه نقاب رخ اسرار تني ساختهاند
گر آسمان دو سه روزي بمدعا گردد
بود كه گوشه چشمي بسوي ما گردد
نشستهام برهت روز و شب باميدي
كه خاك راه توام بلكه توتيا گردد
اگر تو زهر چشاني مرا بود ترياق
وگر تو درد رساني مرا دوا گردد
ز غنچه لبش ار عقده دلم نگشاد
كيم نسيم بهاري گره گشاه گردد
همين نه بلبل دستانسرايت اسرار است
كه بر سراغ تو در هر چمن صبا گردد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد