دل مستمند و حيران بهواي آب و دانه
زحرم سراي شاهي بخرابه كرده خانه
چكنم چه سربپوشم كه بهر طرف نيوشم
نرسد بگوش هوشم بجز از لبت ترانه
بحصار ديدهٔ كل همه نقش اوست حاصل
بسواد اعظم دل نبود جز آن يگانه
همه بر در نيازش كه چه در رسد زنازش
همگي ز سوز و سازش بسرود عاشقانه
سمن و چمن هزارش گل و لاله داغدارش
همه نغمه پرده دارش ني و بربط و چغانه
بود اربيان نيارم نگه اميدوارم
كشد ار زبان ندارم ز دل آتشم زبانه
بحريم خلوت يار نبود ره تو اسرار
اگر آرزوي ديدار بودت رو از ميانه
صبا برگو بآن شيرين كه گاهي
چه باشد گر كني برمانگاهي
اگر بر ما گدايان رحمت آري
تو كاندر كشور دل پادشاهي
مدام از عمر برخوردار باشي
اجب ربي رجائي يا الهي
جفا از حد مبر جانا كه ترسم
بسوزانم دو عالم را به آهي
ز بيم مدعي تا چند و تا كي
رود دلبر به راهي من براهي
ره دل زد بصورت خوش بياني
دهد چشمش بدين معني گواهي
خدا را زان بت خونخوار پرسيد
كه اسرار حزين دارد گناهي
هذ اغزال هلال السمآء مضناكي
غد الغزالة في العشق من حياراكي
ز شوق روي تو گرديد گل گريبان چاك
شقيق احمر ذوالكي بعض قتلاكي
ز آهوان نه همين صيد اهل دل كردي
سلبت مهجة اهل التقي و لثنا كي
امام شهر بمحراب خود بخود گوياست
بحاجبيك بان صار بعض صرعاكي
همين نه ماه گرفت از فروغ مهر رخت
ذكاء يقتبس النور من محياكي
ز تار زلف دو تا گر مرا شب تاري است
صباحي اسفر ليلاي من ثناياكي
ز ديده خون رودم محرم دو ديده رود
فدع يودع يا دمع طرفي الباكي
صبا ز ديدهٔ دل گويمت چسان هيهات
وهل اعبر يالروح عنك حاشاكي
گل مراد برآيد مرا توچون ببر آئي
اشم نكهته و رد التثم فآكي
اگرچه ورد زبان ورد سوسن و سمن است
فانت قصد ضميري و كل اسماكي
ز بخت بد چو به بيداريم از او محروم
فليت عند رقادي سمحت رؤياكي
ز دوست چشم اميد اين بود كه ديد اسرار
سمعت فيه اقاويل كل افاكي
خاك در تو ما را به ز آب زندگاني
در سر هواي سرورت عمريست جاوداني
هر درد و غم كه داري خواهم بجان كه باشد
دردازتوعافيت ها غم از تو شادماني
دست شكستگان گير اي صاحب مروت
فرياد خستگان رس اي آنكه ميتواني
نبود پناه ما را جز خاك آستانت
رو بر دركه آريم گر از درت براني
آن بخت كو كه باشم چون بندگانت بخدمت
وان شاه حسن باشد بر تخت حكمراني
گر تند باد غم داد گلزار عمر بر باد
يا رب نبيند آسيب آن تازه ارغواني
تركان چشم مستت غارتگر دل و دين
باشد كرشمهٔ هايت آفات آسماني
اين كاروان آهم از كعبه دل آيند
لعل سرشك اسرار آورده ارمغاني
پا مانده در گل در سرزميني
جاكرده در دل مهر حبيني
كارم فتاده با شوخ چشمي
دارم نيازي با نازنيني
زد حاصلم برق اي خرمن حسن
رحمي بفرما بر خوشه چيني
اي ابر رحمت لب تشنگي چند
وي برق سركش تاكي بكيني
بر آستان ني باري است باري
زان بوستان ني گل آستيني
عشقم در آفاق آوازه افكند
حسن چنان راست عشق چنيني
يارب چه باشد كز در درآيد
پيك عنايت از پاك بيني
اي سالك ره از خود خبردار
بس رهزنت هست در هر كميني
ساقي بفرما فكر خمارم
مشكل شود حل از خم نشيني
از زلف رويت آمد پديدار
در چشم زاهد كفري و ديني
ابروي طاقت هركس كه ديدي
حسن آفرين را كرد آفريني
در وادي عشق افتاد اسرار
نه خضر راهي نه هم قريني
دلا ديريست دور از دلستاني
جدا از بارگاه لامكاني
سوي ملك مغان كردي سفرها
براي دوستان گو ارمغاني
همه ياران بنزلگه غنودند
تو با اين ديو رهزن همعناني
كجاپوئي روان آلوده مهلا
بشا دروان سلطاني رو آني
چنين فرشي و بيسامان نشايد
كه عرشي و شه سامانياني
مبين بر ظاهرت كز روي معني
جهان جاني و جان جهاني
همه از آن حسنت خوشه چينند
كه آن حسن را دريا و كاني
بجان باشد سپهرت گوي چوگان
بتن گر قبضه اي زين خاكداني
كه دايم جان او انباز جسم است
تو آخر خارج از كون و مكاني
ز من مينوش و مي نوش از خم عشق
كه به اين آب ز آب ندگاني
همين ني نقش تصويرت بديع است
كه اسرار معاني را بياني
بر قامت تو شد راست دنياي كن فكاني
بر تارك تو زيبا است اكليل من رآني
از يكدمت نخستين جانبازي است برطين
چون زهرهٔ رياحين از باده مهرگاني
هستي بر انبيا شه فرمانبرت كه و مه
تاج تولي مع اللّه حق را تو نور ثاني
برتر نشست از املاك شاه سرير لولاك
آن شب كه شد برافلاك از بزم ام هاني
شرع تو نسخ اديان كرد آنچنان كه ريزان
گردد ورق ز اغصان در صرصر خزاني
غير هواش يكسر از سرفكن به آذر
اسرار خاك آن در به زاب زندگاني
آنچه در مدرسه عمريست كه اندوختمي
بيكي عشوه ساقي همه بفروختمي
در دبستان ازل روز نخست از استاد
بجز از درس غم عشق نياموختمي
نقشت اي سرو قباپوش نشستي بر دل
ديدهٔ دل بدو كون از همه بفروختمي
مستي و باده كشي ها كه شدي پيشهٔ ما
شيوهائي است كه از چشم تو آموختمي
آخر اي ابر گهربار روا كي باشد
عالمي كام روا از تو و من سوختمي
تيره شد روز من اسرار چو شام ديجور
گرچه صد مشعله هر دم ز دل افروختمي
الاقد صاد عقلي بالدلالي
بتي شيرين كلامي خورد سالي
ظريفي مهوشي آشوب شهري
مليح ذوالمحاسن و المعالي
هوالسفاح سفاك الدمائي
هوالفتان فتاك الوصالي
شفاهك قد تروي كالشقايق
و صدغك قد تلوي كالحبالي
به رويت غازه با خون شهيدي است
ثغورك ام اقاح ام لالي
نصيبي من وصالك نيل طيف
سلوي عن جمالك بالخيالي
مرا هرگز به خاطر نگذراني
و غيرك قط لم بخطر ببالي
تو گشتي شمع بزم افروز اغيار
و اني بت في وهم الليالي
گر او بركند بنيادم مبيناد
بناي حسنش آسيب زوالي
بود روز من و مويش شب تار
حواجبه و شخصي كالهلالي
ز هجرت دوست جانم سوخت اسرار
بحد رق اعدالي لحالي
خوبان همه چو صورت تو دلنشين چو جاني
گر گوش حق شنو هست هم ايني و هم آني
از شوق روي دلبر دارم دلي بر آذر
اي پرده دار آن در زان پرده كي نشاني
با دوست همنشينيم و ز هجر او دلم خون
تا سر اين بگويد كويار نكته داني
هر دل كه نور حق ديد جز نور حق نباشد
ني نزد او زميني است ني پيشش آسماني
بي انتظار محشرحق بين فناي كل ديد
گشتي چو فاني از خود گرديد خلق فاني
چون هست عكس يكتا نبود دو چيز همتا
در ملك هست جز هست چون نيست، نيست ثاني
امروز جلوهٔ وي رندان كهن شمارند
كور است در هر آني روي نوي و آني
سر دهانت اي شه معلوم كس نگرديد
هم زان دهد گر آيد اسرار رابياني
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد