گل رنگ نگار ما ندارد
بوي خوش يار ما ندارد
زيباست چمن ولي صفائي
بي لاله عذار ما ندارد
در در صدف نگوئي اين بحر
چون دُر كنار ما ندارد
نغز است ربيع و ليك آني
چون تازه بهار ما ندارد
گل سر بكمند او نهاده
او ميل شكار ما ندارد
عمري است كه از برش پيامي
پيكي بديار ما ندارد
اسرار ز دست شد دل و يار
فكر دل زار ما ندارد
دل نبود آن دلي كه نه دله باشد
مشغله را كن يله مشعله باشد
نامهٔ حق است دل بحق بنگارش
نيست روا پرنقوش باطله باشد
گام بره چون زني كه در پي كامي
پاي تو چوبين ورله چيچله باشد
بعد مسافت اگرچه در ره او نيست
تا سر كويش هزار مرحله باشد
ني ز ملك چو نشان و ني بفلك پوي
ره بسوي او نفوس كامله باشد
روح كه قدسي نگشت و نفس كه ناطق
روح بخاري و نفس سائله باشد
سلسله بايد همين ز گيسوي دلدار
نغز جنوبي كه اينش سلسله باشد
زيب ندارد مگر بعشق جهانسوز
خلوت اسرار اگر چه چل چله باشد
هر آنگو ديده بگشايد براو چشم از جهان بندد
ز جان يكسر بريد آنكس كه دل بر جان جان بندد
مخوانم زان قد و طلعت بسوي طوبي و جنت
بلي جائي كه او باشد كه دل بر اين و آن بندد
مه من سر بسر مهر است نبندد در بروي كس
اگر بندد همان آتش بجان آن پاسبان بندد
در ميخانه خواهد محتسب بندد بفصل گل
بپاي داوري ميرم كه دست اين عوان بندد
گره افكنده در كارم بتي كز اشك گلنارم
گره ها ساحر چشمانش بر آب روان بندد
فغان عالم آشوبم نمايد رستخيز حشر
اگر سيل دو چشمم ره نه بر خيل فغان بندد
همين ني چشم بد از يار كند عقدالنظر اسرار
كه از سر دهان او رقيبان رازبان بندد
جاء الصبا بعطر رياحين و الزهر
از زلف يار ميرسد اين باد مشك اثر
پيك خجستهٔ مقدم فرخنده مرحبا
اهلا حمام كعبة ليلاي ما الخبر
در آرزوي سر و قد خوش خرام او
القلب طول عمري في دربها انتظر
آدم باين جمال نيامد باين جهان
حوراء جنة هي ماهذه بشر
ساقي بياد روي صبيحي صبوحي آر
قد شوشت نسيم صبا طرة السحر
تا كي نهان بمشرق خم آفتاب مي
گاه الصباح يسفر و الديك قد نعر
آن مي كه آب خضر هوادار درد اوست
آن مي كه نور موسي از آن يافت يك شرر
مشكوة دل فروغ ز مصباح باده يافت
ان او مضت ز جاجتها يخطف البصر
مي سدفكر فاسد ياجوج مفسد است
اشرار ارض قلبك اسرار لاتذر
سر كه ندارد ز تو سودا بگور
ديده كه بيند نه بروي تو كور
ني چه خطا رفت كدامين سراست
كز نمك لعل تواش نيست شور
جمله عوالم بتو باشد عيان
نور رخت گشته نهان از ظهور
ديدهٔ خفاش چه و نور مهر
طاقت پروانه چه ونار طور
مرده دلاقبر تن خاكي است
زنده شو از عشق و درآي از قبور
زين ملكاتت چه ملكهاچه ملك
تبرز ذاحصل ما في الصدور
اين كه برت نور شد از ظلمت است
قاعدهٔ باسر مخروط نور
مايهٔ ظلمت ز صور دور كن
تا شنود گوش دلت نفخ صور
اي كه شنيدي كه از او نيست شر
رمز بآنست كه نبود شرور
ز اينهٔ دل اگرت رفت زنگ
زنگيت اندر نظر آيد چو حور
از دل خود ديدنش اسرار جوي
خير ز ياذاتك فقد المزور
بر دلم قهر و رضاي تو لذيذ
بر تنم رنج و شفاي تو لذيذ
همه اطوار تو زيبا و پسند
فرق سر تا كف پاي تو لذيذ
خواه مهر از تو رسد خواه جفا
مهر تو نغز و جفاي تو لذيذ
چه بسازي چه بسوزي سازيم
چه ولا و چه بلاي تو لذيذ
نسبتم را بسگ در گاهت
خواه لاخواه بلاي تو لذيذ
گر براني ز درت ور خواني
خود تو داني همه راي تو لذيذ
چه گذاري چه نوازي حكمي
ماني و جمله نواي تو لذيذ
زهر از دست توام نوش بود
درد يعني كه دواي تو لذيذ
از تناسب بر اسرار اسرار
زان لب نكته سراي تو لذيذ
رخ است اين يا قمر يا آتش طور
چه روي است اين تعالي خالق النور
بياض چهرهات چون صبح روشن
سواد طرهات چون شام ديجور
نمكنداني است ياقوتي دهانت
نمكپاش دلم بر زخم ناسور
اگر زلفت نبودي پاي بندم
بعالم ميفكندم از لبت شور
فرأدي طاعت و القلب قاطن
جبيني سائر و القلب مأسور
ز صاف مي نصيبي هست دردي
اذالميسور لم يسقط بمعسور
خراب لعل ميگوني است اسرار
مپندارش خراب آب انگور
روردهٔ ميناكشي چشم سيه مستش نگر
واندر فن عاشق كشي حسن زبردستش نگر
از بهر قتل عاشقان مژگان او ناوك زنان
از قامتش تير و كمان ز ابروي پيوستش نگر
شد خونخوري آئين او كس جان نبرداز كين او
تا ساعد سيمين او رنگين بخون دستش نگر
چون ماهي در خون طپان هردم هزاران دل وجان
زين بحر عشق بيكران افتاده در شستش نگر
در پيش آن بالابلند سروچمن برخود بخند
اي باغبان اغماض چند سرو و قد پستش نگر
تنها نه از من برده دل آن رشك خوبان چگل
هر مرغ دل زان نغز گل لغزيده پابستش نگر
جلداست و چابك در جفا پس سرگران اندر وفا
در قتل ارباب صفا چالاك و تر دستش نگر
ابرو و زلف مه جبين محراب و زناري قرين
تقريب كفر از دين ببين توحيد و سربستش نگر
اي خير مطلق ذات تو نفي از توهم اثبات تو
با آنكه صد ره مات تو اسرار شد هستش نگر
اي شعله رخ آتش بدلم در زدهٔ باز
ياقوت لب از خون كه ساغر زدهٔ باز
زينسان كه تو طرف كله از ناز شكستي
بر افسر خورشيد فلك برد زدهٔ باز
ديگر چه خطا ديدهٔ اي آهوي چين چون
وحشي صفت از سرزدهٔ سرزدهٔ باز
تر كردهٔ از خون شهيدان لب لعلت
داغي بدل لالهٔ احمر زدهٔ باز
زان آتش رخسار و زان غاليهٔ زلف
آتش بدل و عود بمجمر زدهٔ باز
اي آنكه تو بر تارك اخترزدهٔ گام
بر لطف تو است ديدهٔ اختر زدهٔ باز
بر همزدهٔ رشتهٔ جمعيت دلها
چون شانه بر آن زلف معنبر زدهٔ باز
شيرين ز شكرخنده كني كام جهاني
اي غنچه دهان خنده بشكر زدهٔ باز
اسرار ز نظم تو چكد آب لطافت
گويا كه در آن آب و هوا پر زدهٔ باز
ريزد عرق ز روي تو يادانه گهر
ام حل فيك عقد ثريا علي قمر
نور الجبين ام هو بالطور مضئة
زلف است بر عذار تو يا عود بر جمر
سرو قباپوش خطائي كند خرام
در الدموع حيث خطا طرفنا نثر
طاق است ابروي تو در آفاق بس بلند
وتر قسيكم فاصابت بلا و تر
اي آنكه تير چشم تو از سر خطا نرفت
في شرعكم باي خطآء دمي هدر
بر حال من بسوخت دل دشمنان من
مالان من حوي كبدي قلبك الحجر
درويش بينوايم و تو پادشاه حسن
كلم فما يضرك لوفزت بالدرر
زين آستان مخوان به پناه دگر مرا
ذر ني علي ذراه فمادونه و ذر
محمل مبند بر شتر اي ساربان دوست
ياركب اسبلت عبراني فما عبر
اسرار عشق هرچه نهفتم نداد سود
آخر ز هفت پرده بشد اشك پرده در
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد