من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۹۸

۳۵ بازديد


گل مي دمد ز شاخ و وزد باد نوبهار
ساقي تفقدي كن و جامي ز مي بيار
در كشتزار حسن رخش سبزه ميدمد
رخش نظر بر آن بتفرج بسبزه زار
يك صفحه از صحيفهٔ حسنت بود بهشت
در باب شرح وصل تو فصلي است نوبهار
درياي خون بسينهٔ ما موج ميزند
منعم مكن ز گريه كه نبود باختيار
محرم نبود مردم چشمم به روز وصل
شد ديده دجله ها كه رود غير بركنار
از سرّ آن دهان همه اسرار شد و جود
زان سبزه زار خط بشد اين خطه سبزوار


غزل شماره ۱۰۳

۴۰ بازديد


غم عشقي ز نشاط دو سرا ما را بس
صحبت بيدلي از شاه و گدا ما را بس
تو و بر مسند جم جام زدن نوشت باد
مسند خار و خس جام بلا ما را بس
تكيه بر بالش عشرت زدن ارزاني غير
خشت در زير سر و فقر و فنا ما را بس
نيستم در خور لطف طمع از حد ببرم
دو سه دشنام بپاداش دعا ما را بس
خون شد از رشك دلم شانه بزلفش كه كشيد
روز و شب عربده با باد صبا ما را بس
ملك الحاج و ره كعبه كه در ملت عشق
طوف اين كوي خوش آئين و صفا ما را بس
تاجر عشقم و سرمايهٔ من دين و دل است
گلرخان نقد يكي عشوه بها ما را بس
درد عشق تو چه سنجيم بقانون شفا
كز اشارات دو ابروت شفا ما را بس
هركسي در كنف دولت صاحب جاهيست
دل قوي دار تو اسرار خدا ما را بس


غزل شماره ۱۰۲

۳۲ بازديد


در دام خود كي افكند صياد عشق اهل هوس
آري نديده ديدهٔ شاهين كند صيد مگس
ني سودي اندر پيشه هاني حاصلي ز انديشهها
عشقي بروي كار بر حق سخن اينست و بس
اي دلبر بي مهر من بيمهر رويت ذره سان
سرگشته و بيچارهام اي چارهام فرياد رس
مرديم در كنج قفس وز گردش وارون چرخ
صدرخنه دردل هست ونيست يگرخنهٔ دراين قفس
رسمي است ميگيرد عسس درهردياري مست را
ليكن بملك عاشقي اين مست ميگيرد عسس
نبود عجب كايد نفس با آن كه كشتي صدرهم
تا سوي دل بويت برد از سينه ميآيد نفس
اي باغبان چون ساختي گل را جدااز عندليب
باري نسازد همنشين بانوگلم هر خار و خش
سر در گريبان كردهام با خويش باشد سرمن
تار از دل افشا كنم كو محرم اسرار كس


غزل شماره ۱۰۱

۳۴ بازديد


غم از حد بروني دارم امروز
دل لبريز خوني دارم امروز
فراق آمد زمان وصل سرشد
چه بخت واژگوني دارم امروز
قدي همچون الف ز آغوش جان رفت
ز غم قد چو نوني دارم امروز
چوني هر استخوانم درنوائي است
چه ساز ارغنوني دارم امروز
ز ناخن تيشهام در سينهٔ كوه
بپيشم بيستوني دارم امروز
ز تحريك مه محمل نشينم
نه صبري ني سكوني دارم امروز
بسر اسرار از سوداي زلفش
زده شور و جنوني دارم امروز


غزل شماره ۱۰۵

۳۱ بازديد


مدتي شد دل گمگشته نيامد خبرش
يا رب از چرخ جفا پيشه چه آمد بسرش
عهد كردم كه بروبم بمژه ميكدهها
گر غريبم بسلامت برسد از سفرش
اي صبا گر روي از خطهٔ چين زلفش
پرسش دل بنما بلكه بيابي اثرش
حال دل عرضه نمائيد بر پير مغان
تا مگر ياد كند وقت دعاي سحرش
باميدي كه سفر كردهام آيد روزي
دمبدم آب زند چشم ترم رهگذرش
تا كه اسرار بيابد دل گمگشتهٔ خويش
كرده نذر سگ گوئي همه لخت جگرش


غزل شماره ۱۰۴

۳۲ بازديد


بديدم آنچه در هجر جمالش
خداوندا نبيند كس مثالش
به كنج خلوت هجران شب و روز
تسلي ميدهم دل با خيالش
بود دوزخ زهجرانش كفايت
بود فردوس رمزي از وصالش
حرام است از چه قتل بي گناهان
بشرع عاشقي كرده حلالش
زمي ساقي بما دردي ببخشاي
نيم گر درخور صاف زلالش
مگر مه شد مقابل با تو كافتاد
كلف بر چهره او را ز انفعالش
خرابم كرد اگر چشمش نگهدار
خداوند از آسيب و زوالش
نميپرسي كه مرغي بود ما را
گرفتار قفس چونست حالش
بهشت آندم بهشت از دست اسرار
كه ديد آدم فريب آن دانه خالش


غزل شماره ۱۰۸

۳۳ بازديد


كم اسي صياد في جوالقفص
قل لنا حتي متي تحسوالقصص
روي آزادي نديده ديدهام
كيف قيدمنه صيد ما خلص
موزيم او ندي ماذا بدا
بدرتم لوافساما ذانقصص
قال ابذل مهجة ها نظرة
ايها المستام بشري ارتخص
دفتر دانش ببحر عين شوي
فيه صفر كف جهرلم بغص
دع اساطيرا مسامير الصماخ
عشق كو عشق آن بود احسن قصص
گام در ميدان نه و گوئي بزن
انتهر يا فارس القلب الفرص
اي زده پراندر اين آب و هوا
اصح فالا شراك نصيب للقبص
ديدهٔ اسرار مپسند هر جميل
جملة من عكس ذي الحسنا حصص


غزل شماره ۱۰۷

۳۲ بازديد


مه آيينه داري است از طلعتش
قيامت نموداري از قامتش
صفاي ارم نزهت باغ خلد
همه مستعار است از صفوتش
مليحان و كان ملاحت تمام
بود زير بار حق نعمتش
بقد سر و آزاد در بندگيش
يكي خانه زاديست در ساحتش
همانا كه يعقوب در پيرهن
شنيده است يك شمه از نكهتش
ببزمش دلاشمع نامحرم است
كجا باريابي تو در حضرتش
ز بس داغش اسرار دارد بدل
نرويد بجز لاله از تربتش


غزل شماره ۱۰۶

۳۴ بازديد


دوش بگوشم رساند نكتهٔ غيبي سروش
غبغب ساقي ببوس قرقف باقي بنوش
در همه جا با همه ديده بدلدار دوز
از غم عشقش بگو در ره وصلش بكوش
سينه بجار غمش تا بتوان ميخراش
بهر گل عارضش تا بتوان ميخروش
جز ره مهرش مپوي غير حديثش مگوي
شارع ميخانه جوي سبحه بساغر فروش
تاز تو باشد اثر نبود از آنت خبر
نيست در اين ره بتردشمني از عقل و هوش
بر سر كوي فنا سرخوش و رندانه رو
قفل خموشي بلب وزتف جان دل بجوش
نقد بلا كآورند بر سر بازار عشق
گر بستانند خيز جنس دل و جان فروش
بر در پير مغان باش كمين بنده اي
دست ادب بر ميان حلقهٔ فرمان بگوش
غاشيهٔ دولتش خيل ملايك كشند
هركه بجان ميكشد بار دلي را بدوش
مشرب رندي كجا مرتبهٔ زهد كو
طعن برندان مزن زاهد خودبين خموش
چون ز نكوجز نكو نايد و يك بيش نيست
هيچ نكوهش مكن ديدهٔ بد بين بپوش
بندهٔ احرار شو طالب ديدار شو
واقف اسرار شو پند وي از جان نيوش


غزل شماره ۱۱۰

۳۳ بازديد


دميده بر رخ آن نازنين خط
بنفشه سان بگرد ياسمين خط
جهان گيرد بخط دور لعلش
سليمان است و دارد برنگين خط
ببين جوشيده بر سر چشمهٔ نوش
مثال مور گرد انگبين خط
نكرده تا نوشته كلك تقدير
رقم بر صفحهٔ روي چنين خط
براي حفظ او دست خداوند
رقم كرده بر آن لوح جبين خط
چو خطت كلك ماني كم كشيده
نبسته اينچنين نقاش چين خط
بود سرخط آزادي اسرار
ويامنشور نيكوئي است اين خط