من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۴۸

۳۴ بازديد


فلك گشته سرگشتهٔ كوي او
بود روي عالم همه سوي او
همي مي رسد بر مشام دلم
ز گل خاصه از اهل دل بوي او
مه و مهر بين بر كميت فلك
شب و روز اندر تكاپوي او
نه آغاز پيدا نه انجام و هست
تمامي يكي پرتو روي او
شميم جنان چيست با نگهتش
كجا طوبي و قد دلجوي او
تو و كوثر و سبحهاي پارسا
من و جام و زنّار  گيسوي او
بدين ضعف كرديم آهنگ عشق
دل و خسته و زور بازوي او
رخم زرد و مويم سفيد اشك سرخ
سيه روز و سودائي از موي او
ز اسرار گر سر برد نيست باك
دو گيسوش چوگان سرم گوي او


غزل شماره ۱۵۳

۳۲ بازديد


قد كاد شمسي تخفي شعاعه
يا صحبت نوحوا حيوو داعه
گرداري اي شاه عزم هلاكم
اين تيغ و اين سرسمعاً و طاعه
تا كي نمائي خصمي بعشاق
دعنا و سلمي يا دهر ساعه
يا ليت فاها بالقول فاهت
كي اذهقت عن ذوقي البساعه
الطرف يغلي والخف يرمي
هل من شفاه منها الشفاعه
ناصح مده پند ما را ز عشقش
لسنا نبالي فيها الشناعه
نوگل بگلزار كو عندليبي
يوسف ببازار اين البضاعه
كشتيم تخمي گشتيم نوميد
يوماً حصدنا نعم الزراعه
زين خوان نعما خون دلت بس
طوبي لحاس كاس القناعه
بر بند اسرار از اين جهان بار
تباً لمن صار يشري متاعه


غزل شماره ۱۵۲

۳۲ بازديد


اي مهر همچو مه ز رخت كرده كسب ضو
خال رخ تو برده ز مشك ختن گرو
از طرف بام چرخ برين باد و صد هراس
سر ميكشد براي تماشات ماه نو
بينم خراب حال دل اي عيسوي نفس
پا از سرم مكش نفسي از برم مرو
در هر دلي كه عشق بر افراشت رايتي
او رنگ سلطنت چه و طرف كلاه كو
در جان آنكه تخم محبت نكاشتند
باشد هزار خرمن طاعت به نيم جو
برق سبك عنان هوا آنقدر نداد
مهلت دل مرا كه كند كشت خود درو
اسرار جام جم طلبي پيش پير دير
جامي بنوش و غافل از اسرار خود مشو


غزل شماره ۱۵۱

۳۳ بازديد


راه عشق است و بهرگام دوصد جان بگرو
عشق سريست نهاني به دراز گفت و شنو
كي شود اين دل بي حاصل ما طعمه عشق
بر اين مرغ هما خرمني از جان بدو جو
بسكه نزديك بود شارع مقصد دور است
تا يكي اي دل ديوانه بهر سو تك و دو
اين همه عكس كه آغازي وانجامش نيست
از فروغ رخ آن مهر بود يك پرتو
در بر ماه ببين آينه و آب جدار
كه چسان خود متفنن شود از يك خورضو
گوشه ابروئي از گوشهٔ برقع بنمود
آسمان را كه همي چرخ زنان شد در دور
درد نوشان سماوي ترا آمده جام
كه بود باز از اين فخر دهان مه نو
مي خور اسرار و از اين خواب گران شو بيدار
حاصل عمر خود اندوز كه شد وقت درو


غزل شماره ۱۵۵

۳۳ بازديد


اي نرگست سحر آفرين لعلت شكرخا آمده
مو عنبرين رو ياسمين زلفت سمن سا آمده
بسته بخونريزي كمر در خانه اي زين جلوه گر
يا معشر الناس الحذر تركي بيغما آمده
كاكل بدوش آويخته زلف مسلسل ريخته
در شهر شور آميخته كآشوب دلها آمده
اي آفتاب خاوري رشك بتان آذري
ديگر چو تو از مادري كمتر بدنيا آمده
مه پيش رويش منفعل سرو از قد او پابگل
برهمزن صد ملك دل زان چشم شهلا آمده
اسرار بي برگ نوا تا بيند آن نور خدا
موسي صفت مست لقا ديدار جويا آمده


غزل شماره ۱۵۴

۳۴ بازديد


چو ماه چارده دارم نگاري چارده سال
دميده بر عذارش خط چو برگرد قمر هاله
عرق بنشسته برروي تو يا بر برگ گل شبنم
حباب است اين به روي جام مي يابرسمن ژاله
بكلگشت چمن بخرام و در طرف گلستان بين
به گل از قامتت سرو و خجل از عارضت لاله
ترا ساغر بلب در بزم غير و گوش بر مطرب
مرا از خون دل باشد شراب و مطرب از ناله
كنار جويبار ديدهام بنشين تفرج كن
و ماء القلب من عيني علي الخدين سياله
از آن يكتا هويدا گشت بيحد عكسها آري
بديد آيد ز نقطه دايره چون گشت جواله
شكرها ريخت در وصف رخت اسرار از خامه
كه جادارد برند قند از خراسان سوي بنگاله


غزل شماره ۱۵۷

۳۳ بازديد


از مژه گرچشم مستت دست در خنجر زده
نيست بد مستي عجب زان مست كان ساغر زده
برزده آن آتش طلعت بفردوس نعيم
طاق ابروحسنش از خورشيد بالاتر زده
ابروي او آبروي ماه نو را ريخته
شمع از آزرم رويش خويش بر آذر زده
خط بطلان زان قد چون نيشكر كلك قدر
برالفهاي قد سيمين بران يكسر زده
اي بت چين تير مژگانت خطا هرگز نرفت
چون خور آسان گرچه در هر لحظه نيرت پرزده
مشت خاكي را نباشد دلربائي اينهمه
كيست اين يارب ز روي گلرخان سر بر زده
آنهمه غوغا كه در محشر شود نبود عجب
شورش از سوداي زلفش در سر محشر زده
در فلك خرگاه مهر از ماه بالاتر زنند
وين هلال ابرويش از مهر و مه برتر زده
طوطي گوياي اسرارم شكرريزي كند
گوئي از نوش لبت منقار در شكر زده


غزل شماره ۱۵۶

۳۴ بازديد


گيرم نقاب برفكني از رخ چو ماه
كو تاب يك كرشمه و كو طاقت نگاه
يك شمه از طراوت رويت بهار و باغ
يك پرتو از فروغ رخت نور مهر وماه
يكبار رخش نازبرون تا ز و باز بين
عشاق را جبين مذلت بخاك راه
در خون نگر بمالم دل مردمان چشم
بر پا نموده از مژگان رايت سپاه
عزم شكار كرده مرانم كه عيب نيست
وقت شكار بودن سگ در قفاي شاه
آن مه سپه كشد پي تاراج جان زناز
من ميكنم مبارزه با خيل اشك و آه
جز پيش اين بتان خداوندگار حسن
در مذهب كه بوده روا قتل بيگناه
در ترك و تاز لشكر نازش بملك حسن
كس جان نبرد خاصه تو اسرار از اين سپاه


غزل شماره ۱۶۰

۳۳ بازديد


نه بگويمت كه مهري نه بخوانمت كه ماهي
كه حقيقت تو نايد بعقول ماكماهي
ز من بلا كشيده ز چه رو دلت رميده
كه نميكني تو گاهي بمن گدانگاهي
منما جفا و كينه بنماي بي قرينه
حذري ز سوز سينه كه كشم ز دستت آهي
بگذشت عمر و تا چند ز بيم طعن دشمن
برهي رود نگار و من بينوا براهي
تو بريز خون و منديش باين صباحت از حشر
كه نيايد از دل كس كه باين دهد گواهي
همگي سفيد روز و بكنار سبزه خرم
من و اشك سرخ و روز سيهي و رنگ كاهي
چه زيان ملازمان را كه تفقدي نمايند
بگدا كه نيست بارش بحرم سراي شاهي
من اگرنه در شمارم برهش اميدوارم
كه ز تاجور فقيري بنهم بسر كلاهي
تو مزن مرا بخنخر تو مرا مران از اين در
كه بجز در تو دلبر نبود مرا پناهي
كه چنين شدي بدآموز ترا بحق اسرار
كه ز حال او نپرسي ز نسيم صبحگاهي


غزل شماره ۱۵۹

۳۳ بازديد


خوشا جاني كه جانانش تو باشي
خوشادردي كه درمانش تو باشي
ببايد ترك جان گفت و بسر رفت
بآن راهي كه پايانش تو باشي
نه با ايمان بود كارش نه با كفر
هر آنكس كفر و ايمانش تو باشي
خرد زنجيري و ديوانهٔ شد
كه خود زنجير جنبانش تو باشي
بشوئي پا و سر در عشق اسرار
كه شايد گوي چوگانش تو باشي