من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۳۹

۳۵ بازديد


خواهم كه به زير قدمت زار بميرم
هر چند كني زنده، دگر بار بميرم
دانم كه چرا خون مرا زود نريزي
خواهي كه به جان كندن بسيار بميرم
من طاقت ناديدن روي تو ندارم
مپسند كه در حسرت ديدار بميرم
خورشيد حياتم به لب بام رسيدست
آن به كه در آن سايهٔ ديوار بميرم
گفتي كه ز رشك تو هلاك‌ند رقيبان
من نيز بر آنم كه از اين عار بميرم
چون يار به سر وقت من افتاد، هلالي
وقت‌ست اگر در قدم يار بميرم


غزل شمارهٔ ۲۳۸

۳۵ بازديد


هر زمان بر صف خوبان به تماشا گذرم
چون رسم پيش تو نتوانم از آن جا گذرم
دارم آن سر كه به سوداي تو بازم سر خويش
سر چه كار آيد؟ اگر زين سر و سودا گذرم
زان خط سبز و لب لعل گذشتن نتوان
گر به صد مرتبه  از خضر و مسيحا گذرم
هم‌نشينا، قدمي چند به من همره شو
كه برش طاقت آن نيست كه تنها گذرم
قصر مقصود بلندست، خدايا، سببي
كه ازين مرحله بر عالم بالا گذرم
رشتهٔ مهر تو گر دست دهد همچو مسيح
پا به گردن نهم و از سر دنيا گذرم
من كه امروز هلالي، خوشم از دولت عشق
بهتر آن‌ست كز انديشهٔ فردا گذرم


غزل شمارهٔ ۲۴۳

۳۶ بازديد


اگر خواني درونم بندهٔ اين خاندان باشم
وگر راني برونم چون سگ بر آستان باشم
ندانم بندهٔ روي تو باشم يا سگ كويت
به هر نوعي كه مي‌خواهي بگو تا آن چنان باشم
چه سگ باشم؟ كه آيم استخواني خواهم از كويت
ولي خواهم كه از بهر سگانت استخوان باشم
چو از شوق تو يك دم خواب از چشمانم نمي‌آيد
اجازت ده كه شب‌ها گرد كويت پاسبان باشم
غم هجر تو دارم يك زمان از وصل شادم كن
چه باشد غم برآيد من زماني شادمان باشم
قباي حسن پوشيدي، سمند ناز زين كردي
بنه پاي در ركاب اي عمر تا من در عنان باشم
مرا گفتي هلالي در جهان رسوا شدي آخر
من آن بهتر كه در عشق تو رسواي جهان باشم


غزل شمارهٔ ۲۴۲

۳۵ بازديد


مگو افسانهٔ مجنون چو من در انجمن باشم
ازو باري چرا گويد كسي جايي كه من باشم
كسي افسانهٔ درد مرا جز من نمي‌داند
از آن دايم من ديوانه با خود در سخن باشم
رو اي زاهد كه من كاري ندارم غير مي خوردن
مرا بگذار تا مشغول كار خويشتن باشم
جدا زان سروقد گر جانب بوستان روم روزي
به ياد قد او در سايهٔ سرو چمن باشم
چه سان رازي كنم پنهان كه از صد پرده ظاهر شد
مگر وقتي نهان ماند كه در زير كفن باشم
مرا جان كوه اندوه است و من جان مي‌كنم آري
تو را لعل شيرين‌ست من هم كوهكن باشم
هلالي چون نمي‌پرسد مرا ياري و غم‌خواري
من مسكين غريبم گرچه دايم در وطن باشم


غزل شمارهٔ ۲۴۱

۳۵ بازديد


پس از عمري كه خود را بر سر كوي تو اندازم
ز بيم غير نتوانم نظر سوي تو اندازم
پس از چندي كه ناگه دولت وصل اتفاق افتد
چه باشد گر توانم ديده بر روي تو اندازم؟
نبينم ماه نو را در خم طاق فلك هرگز
اگر روزي نظر بر طاق ابروي تو اندازم
تو مي‌آيي و من از شوق مي‌خواهم كه هر ساعت
سر خود را به پاي سر دلجوي تو اندازم
رقيب سنگدل زين سان كه جا كرده به پهلويت
من بي‌دل چه سان خود را به پهلوي تو اندازم
دلي كز دست من شد آه اگر روزي به دست آيد
كبابي سازم و پيش سگ كوي تو اندازم
هلالي را دل ديوانه در قيد جنون اولي
اجازت ده كه بازش در خم موي تو اندازم


غزل شمارهٔ ۲۴۵

۳۲ بازديد


تا عمر بود در هوس روي تو باشم
در خاك شوم خاك سر كوي تو باشم
فرداي قيامت نروم جانب طوبي
در سايه سرو قد دلجوي تو باشم
پهلوي تو پيوسته نشينند رقيبان
تا من نتوانم كه به پهلوي تو باشم
از غمزهٔ تو كاست تن من، كه چو مويي
من موي شوم در خم گيسوي تو باشم
هر گه كه از تو ناز بري دست به چوگان
خواهم همه تن سر شوم و گوي تو باشم
اي شاخ گل تازه منم بلبل اين باغ
معذورم اگر شيفتهٔ روي تو باشم
روزي كه فلك نام مرا خواند هلالي
مي‌خواست كه من مايل ابروي تو باشم


غزل شمارهٔ ۲۴۴

۳۶ بازديد


چو بخت نيست كه شايستهٔ وصال تو باشم
به صبر كوشم و خرسند با خيال تو باشم
به عشوه طلف گشودي به چهره خال فزودي
اسير زلف تو گردم غلام خال تو باشم
كمال فضل به تحصيل عاشقي‌ست، خوش آن دم
كه در مطالعهٔ صفحهٔ جمال تو باشم
چو پايمال تو گشتم سرم بلند شد آري
چه سربلندي از اين به كه پايمال تو باشم
خميده باد قد من ز غصه همچو هلالي
اگر نه مايل ابروي چون هلال تو باشم


غزل شمارهٔ ۲۴۸

۳۷ بازديد


من كه باشم كه مي لعل به آن ماه كشم
بگذاريد كه حسرت خورم و آه كشم
بس كه دريافت مرا لذت خونخواري عشق
دل نخواهد كه دگر بادهٔ دلخواه كشم
تا كند سوي من از راه ترحم نظري
هر زمان خيزم و خود را به سر راه كشم
ميرم از غصه كه ناگاه به آن ماه رسد
آه سردي كه من سوخته ناگاه كشم
چند درد و المش بر دل پردرد نهم؟
چند كوه ستمش با تن چون كاه كشم
پيش آن خسرو خوبان چه كشم ناوك آه
چيست اين تحفه كه من در نظر شاه كشم
ماه من رفت هلالي كه نيامد ماهي
تا به كي محنت سي روزهٔ اين ماه كشم


غزل شمارهٔ ۲۴۷

۳۴ بازديد


يار گفت از ما بكن قطع نظر گفتم به چشم
گفت قطعاً هم مبين سوي دگر، گفتم به چشم
گفت يار از غير ما پوشان نظر گفتم به چشم
وانگهي دزديده در ما مي‌نگر گفتم به چشم
گفت با ما دوستي مي‌كن بدل گفتم به جان
گفت راه عشق ما مي‌رو به سر گفتم به چشم
گفت با چشمت بگو تا در ميان مردمان
سوي ما هر دم نيندازد نظر گفتم به چشم
گفت اگر با ما سخن داري به چشم دل بگو
تا نگردد گوش مردم با خبر گفتم به چشم
گفت اگر خواهي غبار فتنه بنشيند ز راه
برفشان آبي به خاك رهگذر گفتم به چشم
گفت اگر خواهد دلت زين لعل مي‌گون خنده‌اي
گريه‌ها مي‌كن به صد خون جگر گفتم به چشم
گفت جان من كجا لايق بود گفتم به دل
گفت مي‌خواهم جز اين جاي دگر گفتم گفتم به چشم
گفت اگر گردي شبي از روي چون ماهم جدا
تا سحرگاهان ستاره مي‌شمر گفتم به چشم
گفت اگر دارد هلالي چشم گريانت غبار
كحل بينايي بكن زين خاك در گفتم به چشم


غزل شمارهٔ ۲۴۶

۳۶ بازديد


مرا چه زهره كه گويم غلام روي تو باشم
سگ غلام غلام سگان كوي تو باشم
اگر به سوي تو گاهي كنم ز دور نگاهي
هنوز بر حذر از نازكي خوي تو باشم
چو سر عشق تو گفتن ميان خلق نشايد
به گوشه‌اي بنشينم به گفتگوي تو باشم
زهي خجسته زماني كه بعد مرگ رقيبان
نشسته با دل آسوده رو به روي تو باشم
تو آن بتي كه من بت‌پرست همچو هلالي
به هر كجا كه روم روي دل به سوي تو باشم