غزل شمارهٔ ۲۴۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۴۷

۳۵ بازديد


يار گفت از ما بكن قطع نظر گفتم به چشم
گفت قطعاً هم مبين سوي دگر، گفتم به چشم
گفت يار از غير ما پوشان نظر گفتم به چشم
وانگهي دزديده در ما مي‌نگر گفتم به چشم
گفت با ما دوستي مي‌كن بدل گفتم به جان
گفت راه عشق ما مي‌رو به سر گفتم به چشم
گفت با چشمت بگو تا در ميان مردمان
سوي ما هر دم نيندازد نظر گفتم به چشم
گفت اگر با ما سخن داري به چشم دل بگو
تا نگردد گوش مردم با خبر گفتم به چشم
گفت اگر خواهي غبار فتنه بنشيند ز راه
برفشان آبي به خاك رهگذر گفتم به چشم
گفت اگر خواهد دلت زين لعل مي‌گون خنده‌اي
گريه‌ها مي‌كن به صد خون جگر گفتم به چشم
گفت جان من كجا لايق بود گفتم به دل
گفت مي‌خواهم جز اين جاي دگر گفتم گفتم به چشم
گفت اگر گردي شبي از روي چون ماهم جدا
تا سحرگاهان ستاره مي‌شمر گفتم به چشم
گفت اگر دارد هلالي چشم گريانت غبار
كحل بينايي بكن زين خاك در گفتم به چشم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد