آه! ازين روزگار برگشته
كه ز من لحظه لحظه برگردد
گر فلك را به كام خود خواهم
او به كام كس دگر گردد
ور ز جام نشاط باده خورم
باده خونابهٔ جگر گردد
ور قدم بر بساط سبزه نهم
سبزه در حال نيشتر گردد
ليك با اين خوشم، كه طالع من
نتواند ازين بتر گردد
دوش ديدم كه به خواب من مدهوش آمد
مونس جان من آن دلبر خونينجگران
چون چراغ نظر افروختم از شمع رخش
گفتم اي چشم و چراغ همه صاحبنظران
چه سبب بود كه با اين همه بيداري من
ديده در خواب شد امشب به جمالت نگران
گفت اين دولت بيدار از آنست كه تو
بستهاي چشم خود امشب ز خيال دگران
دلا، تا توان مهر گيتي مورز
كه تيغ سياست به كينت كشد
مشو غره، گر ابلق چرخ را
قضا و قدر زير زينت كشد
گرفتم كه بر آسمان رفتهاي
عجل عاقبت بر زمينت كشد
به علم كوش هلالي كه عاقبت چو هلال
بلند مرتبه گردي، فلك مقام شوي
نهفته از نظر خلق باش ماه به ماه
گرت هواست كه منظور خاص و عام شوي
خميده قامت و زار و نزار شو، يعني
چو ماه نو، كم خود گير، تا تمام شوي
اي سيهنامه، كز براي نجات
حرفي از باب رحمتي طلبي
سبقتم چيست؟ گفتهاي زين باب
«سبقت رحمتي علي غضبي»
محمد عربي آبروي هر دو سراست
كسي كه خاك درش نيست خاك بر سر او
شنيدهام كه تكلم نمود همچو مسيح
بدين حديث لب روحپرور او
كه من مدينهٔ علمم، علي درست مرا
عجب خجسته حديثيست! من سگ در او
ياران كهن، كه بنده بودم همه را
در بند جفاي خود شنودم همه را
زنهار! از كس وفا مجوييد كه من
ديدم همه را و آزمودم همه را
باز آي، كه از جان اثري نيست مرا
مدهوشم و از خود خبري نيست مرا
خواهم كه به جانب تو پرواز كنم
اما چه كنم بال و پري نيست مرا
گر دل برود من نروم از نظرت
ور جان بدهم، خاك شوم در گذرت
چون گرد شوم بر آستانت آيم
بنشينم و برنخيزم از خاك درت
شد ماه من آن شمع شبافروز امشب
گو چرخ و فلك ز رشك ميسوز امشب
امشب نه شب وصل، شب قدر منست
بهتر ز هزار روز نوروز امشب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد