هر كس كه مي عشق به جامش كردند
از دردي درد تلخكامش كردند
گويا همه غمةاي جهان در يك جا
جمع آمده بود، عشق نامش كردند
دردا كه اسير ننگ و ناميم هنوز
در گفت و شنيد خاص و عاميم هنوز
شد عمر تمام و ناتماميم هنوز
صد بار بسوختيم و خاميم هنوز
يار آمد و يار دلنواز آمد باز
بهر دل خسته چارهساز آمد باز
عمرم همه رفته بود از رفتن او
صد شكر كه عمر رفته آمد باز
ديدم كه يكي دو دسته از سنبل تر
بر بسته و خوش نهاده در پيش نظر
گفتم كه برو دو زلف يارم بنگر
بر بسته دگر باشد و خود رسته دگر
امروز ز حد ميگذرد سوز فراق
وين شعلهٔ آهِ آتشافروز فراق
روز عجبي پيش من آمد! يا رب
اين روز قيامتست يا روز فراق
بي روي توام هست ملالي كه مپرس
وز زندگي خود انفعالي كه مپرس
هر لحظه چه پرسي كه بگو حال تو چيست؟
دور از تو افتادهام به حالي كه مپرس
از درد دل خود به فغانم چه كنم؟
وز زندگي خويش به جانم چه كنم؟
صبرست مرا چاره و دانند همه
ليكن من بيچاره ندانم، چه كنم؟
من باده به مردم خردمند خوردم
يا از كف خوبان شكرخند خوردم
هرگز نخورم ز باده خوردن سوگند
حاشا كه به جاي باده سوگند خوردم
در عشق نكويان چه فراق و چه وصال؟
بدحالي عاشقان بود در همه حال
گر وصل بود مدام سوزست و گداز
ور هجر بود تمام رنجست و ملال
اي همنفس چند، كه ياريد به من
عاشق شدهام، مرا گذاريد به من
چندم گوييد كز فلان دل بردار
من دانم و دل، شما چه داريد به من؟
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد