غزل شمارهٔ ۲۳۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۳۸

۳۶ بازديد


هر زمان بر صف خوبان به تماشا گذرم
چون رسم پيش تو نتوانم از آن جا گذرم
دارم آن سر كه به سوداي تو بازم سر خويش
سر چه كار آيد؟ اگر زين سر و سودا گذرم
زان خط سبز و لب لعل گذشتن نتوان
گر به صد مرتبه  از خضر و مسيحا گذرم
هم‌نشينا، قدمي چند به من همره شو
كه برش طاقت آن نيست كه تنها گذرم
قصر مقصود بلندست، خدايا، سببي
كه ازين مرحله بر عالم بالا گذرم
رشتهٔ مهر تو گر دست دهد همچو مسيح
پا به گردن نهم و از سر دنيا گذرم
من كه امروز هلالي، خوشم از دولت عشق
بهتر آن‌ست كز انديشهٔ فردا گذرم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد