غزل شمارهٔ ۲۴۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۴۲

۳۶ بازديد


مگو افسانهٔ مجنون چو من در انجمن باشم
ازو باري چرا گويد كسي جايي كه من باشم
كسي افسانهٔ درد مرا جز من نمي‌داند
از آن دايم من ديوانه با خود در سخن باشم
رو اي زاهد كه من كاري ندارم غير مي خوردن
مرا بگذار تا مشغول كار خويشتن باشم
جدا زان سروقد گر جانب بوستان روم روزي
به ياد قد او در سايهٔ سرو چمن باشم
چه سان رازي كنم پنهان كه از صد پرده ظاهر شد
مگر وقتي نهان ماند كه در زير كفن باشم
مرا جان كوه اندوه است و من جان مي‌كنم آري
تو را لعل شيرين‌ست من هم كوهكن باشم
هلالي چون نمي‌پرسد مرا ياري و غم‌خواري
من مسكين غريبم گرچه دايم در وطن باشم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد