آه از آن ماه مسافر كه نيامد خبرش
او سفر كرده و ما در خطريم از سفرش
رفتم و گريه كنان روز وداعش ديدم
اي خوش آن روز كه باز آيد و بينم دگرش
دير ميآيد و جان منتظر مقدم اوست
مردم از شوق، خدايا برسان زودترش
ميپرد مرغ هوا جانب او فارغ بال
كاش ميبود من دلشده را بال و پرش!
گرچه امروز مرا كشت و نيامد به سرم
كاش فردا به سر خاك من افتد گذرش!
در فراقت ز هلالي اثري بيش نماند
زود باشد كه بيايي و نيابي اثرش
آه از آن شوخ كه تا سر نشود خاك درش
بر سر عاشق بيچاره نيفتد گذرش
اي كه از عاشق خود دير خبر ميپرسي
زود باشد كه بپرسي و نيابي خبرش
آه سرد از دل پردرد كشيدم سحري
غافلان نام نهادند نسيم سحرش
من كه رشك آيدم از خال سيه بر لب او
چون پسندم كه نشيدند مگسي بر شكرش؟
همچو فرياد به هر كوه كه بردم غم خويش
زير آن بار گرانسنگ شكستم كمرش
زاهد از عشق بتان خواست مرا توبه دهد
مدعي بين كه خدا عقل نداد اين قدرش
گر دلم زار شد از عشق بتان غم مخوريد
بگذاريد كه ميخواهم ازين زارترش
لاله بر خاك شهيد تو جگرگوشهٔ ماست
كه برآورده به داغ دل خونين جگرش
منظر چشم هلالي وطنش باد كه هست
ميل همصحبتي مردم صاحبنظرش
روزي كه بر لب آيد جانم در آرزويش
جان را بدو سپارم، نم را به خاك كويش
چون از وصال آن گل ديدم كه نيست رنگي
آخر به صد ضرورت قانع شدم به بويش
خورشيد روي او را نسبت به ماه كردم
زين كار نامناسب شرمندهام ز رويش
مسكين دل از ملامت آوارهٔ جهان شد
اي باد اگر ببيني از سلام كويش
دهقان ز جوي تاكم سيراب ساخت، يارب
از آب زندگاني خالي مباد جويش
از جستجوي وصلش منعم مكن هلالي
گيرم كه هم نيابم، شادم به جستجويش
گر گذر افتد چو باغ صبح، بر خاك منش
همچو گرد از خاك برخيزم بگيرم دامنش
در هوايش گر رود ذرات خاك من به باد
از هواداري در آيم ذرهوار از روزنش
آن پري رو را چه لايق كلبهٔ تاريك دل؟
مردم چشمست، بنشانم به چشم روشنش
گر شبي لطف تنش بر پيرهن ظاهر شود
از خوشي ديگر نگنجد در قبا پيراهنش
از لطافت دم مزن اي گل به آن نازك بدن
زانكه گر دم ميزني آزرده ميگردد تنش
تا به گردن غرق خونم، ديده بر راه اميد
گر به خون ريزم نيايد خون من در گردنش
خاك شد مسكين هلالي در ره آن شهسوار
تا لگدكوب جفا گردد چو نعل توسنش
زبان او، كه نديدم ز تنگي دهنش
اميد هست كه بينم به كام خويشتنش
چه نازكيست، تعاليالله! آن قد را؟
كه از گل و سمن آزرده ميشود بدنش
هزار تازه گل از بوستان دميد ولي
يكي ز روي لطافت نميرسد به تنش
سزد كه جامهٔ جان را قبا كند از شوق
هزار يوسف مصري به بوي پيرهنش
تباركالله ازين سبزهاي كه تازه دميد!
به دامن سمن و بر كنار ياسمنش
برادران به سگ كوي يار اگر برسيد
تحيتي برسانيد از زبان منش
هلالي از لب جانان عجب حديثي گفت!
كه تازه شد همه جانها ز لذت سخنش
اي شاه حسن جور مكن بر گداي خويش
ما بندهٔ توايم بترس از خداي خويش
خواهند عاشقان دو مراد از خداي خويش
هجر از براي غير و وصال از براي خويش
گر دل ز كوي دوست نيامد عجب مدار
جايي نرفته است كه آيد به جاي خويش
اي من گداي كوي تو گر نيست رحمتي
باري نظر دريغ مدار از گداي خويش
صد بار آشنا شدهاي با من و هنوز
بيگانهوار ميگذري ز آشناي خويش
زاهد برو كه هست مرا با بتان شهر
آن حالتي كه نيست تو را با خداي خويش
حيفست بر جفا كه به اغيار ميكني
بهر خدا كه حيف مكن بر جفاي خويش
قدر جفاي توست فزون از وفاي ما
پيش جفاي تو خجلم از وفاي خويش
گم شد دلم، به آه و فغان ديگرش مجوي
پيدا مساز دردسري از براي خويش
چون خاك پاي توست هلالي به صد نياز
اي سرو ناز سر مكش از خاك پاي خويش
كار من فرياد و افغانست دور از يار خويش
مردمان در كار من حيران و من در كار خويش
اي طبيب دردمندان اي تغافل تا به كي؟
گاه گاهي ميتوان پرسيدن از بيمار خويش
گرد كويت بيش ازين عشاق مسكين را مسوز
دود دلها را نگه كن بر در و ديوار خويش
چند بهر قتل من آزرده سازي خويش را؟
رحم فرما، بگذر از قتل من و آزار خويش
تا هلالي را به سوز عشق پيدا شد سري
ميگدازد همچو شمع از آه آتشبار خويش
واي! كه جانم نشد از غم هجران خلاص
كاش اجل در رسد تا نشوم از جان خلاص!
جمله اسير تواند، وه! چه عجب كافري
كز غم عشق تو نيست هيچ مسلمان خلاص
بسته ي زلف توايم، رستن ما مشكلست
هر كه گرفتار توست كي شود آسان خلاص؟
عاشق محروم تو بار سفر بست و رفت
شكر كه يك بارگي گشت ز حرمان خلاص
جام تو اي مي فروش، بي مي راحت مباد
زان كه به دور توام از غم دوران خلاص
كاش به ساحل كشد رخت من از موج غم
آن كه شد از لطف او نوح ز طوفان خلاص
مرد هلالي و بود عاشق خوبان هنوز
واي كه مسكين نگشت هرگز از ايشان خلاص
مردم و خود را ز غمهاي جهان كردم خلاص
عالمي را هم ز فرياد و فغان كردم خلاص
در غم عشق جواني ميشنيدم پند پير
خويشتن را از غم پير و جوان كردم خلاص
خوش زماني دست داد از عالم مستي مرا
كز دو عالم خويش را در يك زمان كردم خلاص
گفتمش آخر هلالي را ز هجران سوختي
گفت او را از بلاي جاودان كردم خلاص
اي كجي آموخته پيوسته از ابروي خويش
راستي هم ياد گير از قامت دلجوي خويش
كعبهٔ ما كوي توست از كوي خود ما را مران
قبلهٔ ما روي تو ما را مران از كوي خويش
سر به بالين فراقت هر كسي شب تا به روز
ما و غمهاي تو و سر بر سر زانوي خويش
شب چو بر خاك درت پهلو نهادم گفت دل
من ز پهلوي تو در عيشم، تو از پهلوي خويش
چون هلالي را فلك سرگشته ميدارد چنين
بيجهت مينالد از ماه هلالابروي خويش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد