غزل شمارهٔ ۲۴۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۴۸

۳۸ بازديد


من كه باشم كه مي لعل به آن ماه كشم
بگذاريد كه حسرت خورم و آه كشم
بس كه دريافت مرا لذت خونخواري عشق
دل نخواهد كه دگر بادهٔ دلخواه كشم
تا كند سوي من از راه ترحم نظري
هر زمان خيزم و خود را به سر راه كشم
ميرم از غصه كه ناگاه به آن ماه رسد
آه سردي كه من سوخته ناگاه كشم
چند درد و المش بر دل پردرد نهم؟
چند كوه ستمش با تن چون كاه كشم
پيش آن خسرو خوبان چه كشم ناوك آه
چيست اين تحفه كه من در نظر شاه كشم
ماه من رفت هلالي كه نيامد ماهي
تا به كي محنت سي روزهٔ اين ماه كشم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد