من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۲۹

۳۷ بازديد


اگر چون خاك پامالم كني، خاك درت گردم
وگر چون گرد بر بادم دهي، گرد سرت گردم
كشي خنجر كه مي‌سازم به دست خويش قربانت
چه لطف‌ست اين؟ كه من قربان دست و خنجرت گردم
تو ماه كشور حسني و شاه كشور خوبان
گداي كشورت باشم، اسير لشكرت گردم
پس از مردن چو در پرواز آيد مرغ جان من
چوم مرغان حرم بر گرد قصر و منظرت گردم
مگس‌وارم، به تلخي، چند راني؟ سوي خويشم خوان
كه بر گرد لب شيرين همچون شكرت گردم
هلالي را به هشياري چه جاي طعن؟ اي ساقي
بگردان ساغر مي تا هلاك ساغرت گردم


غزل شمارهٔ ۲۲۸

۳۶ بازديد


به راهت بينم و از بيخودي بر رهگذر غلتم
به هر جا پانهي، از شوق پابوست به سر غلتم
به هر پهلو كه مي‌افتم به پهلوي سگت شب‌ها
نمي‌خواهم كز آن پهلو، به پهلوي دگر غلتم
بدان در وقت بسمل از تو مي‌خواهم چنان زخمي
كه عمري نيم‌بسمل باشم و بر خاك درغلتم
به اميدي كه روزي بر سرم آيد سگ كويت
در آن كو هر شبي تا روز در خون جگر غلتم
چنان زار و ضعيفم در هواي سرو بالايي
كه همچون خار و خاشاك از دم باد سحر غلتم
نمي‌خواهم كه از بزم وصال او روم بيرون
كرم كن، ساقيا، جامي كه آن‌جا بي‌خبر غلتم
هلالي چون مرا در كوي آن مه ناتوان بيني
بگير از دستم و بگذار تا بار دگر غلتم


غزل شمارهٔ ۲۳۳

۴۲ بازديد


كاشكي! خاك حريم حرمت مي‌بودم
مي‌خراميدي و من در قدمت مي‌بودم
بي غم عشق تو صد حيف ز عمري كه گذشت!
بيش از اين كاش گرفتار غمت مي‌بودم
گر به پرسيدن من لطف نمي‌فرمودي
همچنان كشتهٔ تيغ دو دمت مي‌بودم
گر به سررشتهٔ مقصود رسيدي دستم
دست در سلسلهٔ خم به خمت مي‌بودم
گر مرا حشمت كونين ميسر مي‌شد
همچنان بندهٔ خيل و حشمت مي‌بودم
چون مريضي كه دلش مايل صحت باشد
عمرها طالب درد و المت مي‌بودم
هر چه خواهي بكن اي دوست كه من از دل و جان
آرزومند جفا و ستمت مي‌بودم
تا تو يك ره به كرم سوي هلالي گذري
سال‌ها چشم به راه كرمت مي‌بودم


غزل شمارهٔ ۲۳۲

۳۶ بازديد


ز پير ميكده عمري در التماس شدم
كه خاك درگه دير فلك اساس شدم
غم مرا به غم ديگران قياس مكن
كه من نشانهٔ غم‌هاي بي‌قياس شدم
مرا ز حسن تو صنع خداي ظاهر شد
تو را شناختم، آنگه خداشناس شدم
سپاس عيد بود پاس نقل و باده و جام
هزار شكر كه مشغول اين سپاس شدم!
پلاس فقر، هلالي، لباس فخر من‌ست
من از براي تفاخر درين لباس شدم


غزل شمارهٔ ۲۳۱

۳۶ بازديد


عيدست، برون آي كه حيران تو گردم
قربان خودم ساز، كه قربان تو گردم
خاكم به رهت، جلوه‌كنان، رخش برانگيز
تا خيزم و گرد سر تو گردم
جمعيت آسوده‌دلان از دل جمع‌ست
جمعيت من آن كه، پريشان تو گردم
زين گونه كه از شادي وصلت خبرم نيست
مشكل كه خلاص از غم هجران تو گردم
من عاجزم از خدمت مهمان خيالت
اين خود چه خيال‌ست كه مهمان تو گردم؟
تا يافتم از شادي وصل تو حياتي
ترسم كه هلاك از غم هجران تو گردم
بر خاك درت من كه و تشريف غلامي؟
اي كاش توانم سگ دربان تو گردم
گفتي كه به جان بندهٔ ما باش هلالي
تا جان بودم بندهٔ فرمان تو گردم


غزل شمارهٔ ۲۳۵

۳۵ بازديد


من نه آنم كه دل خويش مشوش دارم
هر كجا ناخوشي‌يي هست به او خوش دارم
گر سگان سر آن كوي كبابي طلبند
پاره سازم دل پرخون و بر آتش دارم
چه بلاها كه دل زارم از آن مه نكشيد؟
الله، الله! چه دل زار بلاكش دارم!
تا تو را صفحهٔ دل ساده شد از نقش وفا
ورق چهره به خوناب منقش دارم
از من امروز، هلالي، مطلب خاطر جمع
كه  دل آشفتهٔ آن زلف مشوش دارم


غزل شمارهٔ ۲۳۴

۳۶ بازديد


دو روز شد كه ز درد فراق بيمارم
از اين دو روزه حياتي كه هست بيزارم
چو لاله سينهٔ من چاك شد، بيا و ببين
كه از تو بر دل پرخون چه داغ‌ها دارم؟
مرا ز گريه مكن منع، ساعتي بگذار
كه زار زار بگريم، كه عاشق زارم
رسيد جان به لب و نيست غير از اين هوسم
كه آيم و به سگان در تو بسپارم
خلاصي من از آن قيد زلف ممكن نيست
كه در كمند بلاي سيه گرفتارم
به جلوه‌گاه بتان مي‌روم، سرشك‌فشان
به باغ سنگ‌دلان تخم مهر مي‌كارم
هلالي، از غم يارست روز من شب تار
چه شد كه صبح شود يك نفس شب تارم؟


غزل شمارهٔ ۲۳۷

۳۶ بازديد


عمر رفته است و كنون آفت جاني دارم
گشته‌ام پير ولي عشق جواني دارم
چاره‌ساز دل و جان همه بيماراني
چاره‌اي ساز كه من هم دل و جاني دارم
كاش چون لاله دل تنگ مرا بشكافي
تا بداني كه چه سان داغ نهاني دارم؟
بر همه خلق يقين شد كه وفا نيست تو را
ليك من از طمع خويش گماني دارم
بنده‌ام خواندي و داغم چو سگان بنهادي
زين سبب در همه جا نام و نشاني دارم
ملك عشق تو جهاني‌ست كه پايان‌ش نيست
من درين ملكم و غوغاي جهاني دارم
جان من شرح الم‌هاي هلالي بشنو
كه درين واقعه جان‌سوز بياني دارم


غزل شمارهٔ ۲۳۶

۳۵ بازديد


يار آمد و من طاقت ديدار ندارم
از خود گله‌اي دارم و از يار ندارم
شادم كه غم يار ز خود بي‌خبرم كرد
باري، خبر از طعنهٔ اغيار ندارم
گفتم چو بيايي غم خود با تو كنم شرح
اما چه كنم؟ طاقت گفتار ندارم
لطف تو بود اندك و اندوه تو بسيار
من خود گلهٔ اندك و بسيار ندارم
گو: خلق بدانند كه من رندم و رسوا
از رندي و بدنامي خود عار ندارم
بي‌قيدم و از كار جهان فارغ مطلق
كس با من و من هم به كسي كار ندارم
حال من دل‌خسته خراب‌ست هلالي
آزرده دلي دارم و غم‌خوار ندارم


غزل شمارهٔ ۲۴۰

۳۴ بازديد


به خاك من گذري كن، چو در وفاي تو ميرم
كه زنده گردم و بار دگر براي تو ميرم
نهادم از سر خود يك به يك هوي و هوس را
همين بود هوس من كه در هواي تو ميرم
دل از جفاي تو خون شد روا مدار كه عمري
دم از وفا زنم و آخر از جفاي تو ميرم
تويي كه: جان جهاني فزايد از لب لعلت
منم كه هر نفس از لعل جانفزاي تو ميرم
به حال مرگم و سوي تو آمدن نتوانم
تو بر سرم قدمي نه، كه زير پاي تو ميرم
رو اي رقيب، ز سر كويش، كه ترك جان نتواني
تو جاي خويش به من ده، كه من به جاي تو ميرم
مرا به خواري ازين در مران به سان هلالي
گذار تا چو سگان بر در سراي تو ميرم