غزل شمارهٔ ۲۴۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۴۱

۳۶ بازديد


پس از عمري كه خود را بر سر كوي تو اندازم
ز بيم غير نتوانم نظر سوي تو اندازم
پس از چندي كه ناگه دولت وصل اتفاق افتد
چه باشد گر توانم ديده بر روي تو اندازم؟
نبينم ماه نو را در خم طاق فلك هرگز
اگر روزي نظر بر طاق ابروي تو اندازم
تو مي‌آيي و من از شوق مي‌خواهم كه هر ساعت
سر خود را به پاي سر دلجوي تو اندازم
رقيب سنگدل زين سان كه جا كرده به پهلويت
من بي‌دل چه سان خود را به پهلوي تو اندازم
دلي كز دست من شد آه اگر روزي به دست آيد
كبابي سازم و پيش سگ كوي تو اندازم
هلالي را دل ديوانه در قيد جنون اولي
اجازت ده كه بازش در خم موي تو اندازم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد