من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۱۰

۳۶ بازديد


گر من ز شوق خويش نويسم به يار خط
يك حرف از آن ادا نشود در هزار خط
خوش صفحه‌اي‌ست روي تو، يا رب كه تا ابد
هرگز بر آن ورق ننشاند غبار خط
ما را به دور حسن تو با نوخطان چه كار؟
تا روي ساده هست نيايد به كار خط
خط گو: مباش گرد رخت، وه! چه حاجت‌ست
مجموعهٔ جمال تو را بر كنار خط؟
از خط روزگار مكش سر كه عاقبت
بر دفتر حيات كشد روزگار خط
زين پيش حسن خط بتان معتبر نبود
در دور عارض تو گرفت اعتبار خط
قاصد به غير چند بري خط يار را؟
يك بار هم به نام هلالي بيار خط


غزل شمارهٔ ۲۰۹

۳۶ بازديد


عاشقان را نه گل و باغ و بهارست غرض
همه سهل‌ست، همين صحبت يارست غرض
غرض آنست كه فارق شوم از كار جهان
ور نه از گوشهٔ ميخانه چه كارست غرض؟
جان من، بي‌جهت اين تندي و بدخويي چيست؟
گر نه آزار دل عاشق زارست غرض
آفت ديدهٔ مردم ز غبارست ولي
ديده را از سر كوي تو غبارست غرض
هوش ديدن گل نيست هلالي ما را
زين چمن جلوهٔ آن لاله عذارست غرض


غزل شمارهٔ ۲۱۳

۳۹ بازديد

 

مهوشان در نظر كج‌نظرانند، دريغ!
انجم انجمن بي‌بصرانند، دريغ!
از گرفتاري احباب ندارند خبر
خوب‌رويان جهان بي‌خبرانند، دريغ!
گلعذاران كه نمودند رخ از پردهٔ ناز
چون صبا هم‌نفس پرده‌درانند، دريغ!
چشم ما پر دُر و لعل‌ست، ولي سيم‌بران
چشم بر لعل و دُر بدگهرانند، دريغ!
ما نخواهيم به جز خيل بتان يار دگر
نيك اين طايفه يار دگرانند، دريغ!
همچو عمر از صف عشاق روان مي‌گذري
عاشقان عمر چنين مي‌گذرانند، دريغ!
تازه شد داغ هلالي ز غم لاله‌رخان
همه داغ دل خونين‌جگرانند، دريغ!


غزل شمارهٔ ۲۱۲

۳۶ بازديد


ما كه از سوز تو در گريهٔ زاريم چو شمع
خبر از سوختن خويش نداريم چو شمع
پيش تيغ تو سر از تن بگذاريم ولي
شعلهٔ شوق تو از سر نگذاريم چو شمع
تاب هنگامهٔ اغيار نداريم، كه ما
كشته و سوختهٔ خلوت ياريم چو شمع
هست چون آتش ما بر همه عالم روشن
سوز خود را به زبان بهر چه آريم چو شمع؟
اي نسيم سحر، از صبح وصالش خبري
تا همه خنده‌زنان جان بسپاريم چو شمع
ما كه داريم دل و ديده پر از آتش و آب
چون نسوزيم و چرا اشك نباريم چو شمع؟
سوخت صد بار، هلالي، جگر ما شب هجر
ما جگرسوختهٔ اين شب تاريم چو شمع


غزل شمارهٔ ۲۱۱

۳۸ بازديد


ترك ياري كردي، از وصل تو ياران را چه حظ؟
دشمن احباب گشتي، دوستداران را چه حظ؟
چون ندارد وعدهٔ وصل تو امكان وفا
غير داغ انتظار اميدواران را چه حظ؟
چشم من كز گريه نابيناست چون بيند رخت؟
از تماشاي چمن ابر بهاران را چه حظ؟
درد بي‌درمان خوبان چون نمي‌گيرد قرار
دردمندان را چه حاصل؟ بي‌قراران را چه حظ؟
آن سوار از خاك ما تا كي برانگيزد غبار؟
از غبار انگيختن، يا رب سواران را چه حظ؟
مي‌دهد خاك رهش خاصيت آب حيات
ور نه زين گرد مذلت خاك‌ساران را چه حظ؟
يا رب از قتل هلالي چيست مقصود بتان؟
از هلاك عندليبان گلعذاران را چه حظ؟


غزل شمارهٔ ۲۱۶

۳۴ بازديد


نيست غم گر شد گريبان من از غم چاك چاك
سينه‌ام چاك‌ست از چاك گريبان خود چه باك؟
مي‌كشي بر غير تيغ و مي‌كشي از غيرتم
از هلاك ديگران بگذر كه خواهم شد هلاك
نيست جان را با تن پاك تو اصلاً نسبتي
اين تن پاك تو صد ره پاك‌تر از جان پاك
خاك آدم را از آن گل كرد استاد ازل
تا چنين نازك نهالي بر دمد ز آن آب و خاك
اي كه از ما فارقي گويا نمي‌داني كه ما
دردمندانيم و آه ما به غايت دردناك
مي‌پرستان را ز مي هر دم حياتي ديگرست
آب حيوان ريخت گويا باغبان در جوي تاك
گر هلالي چند روزي در لباس زهد بود
باز در كوي خرابات‌ست مست و جامه چاك


غزل شمارهٔ ۲۱۵

۳۷ بازديد


وه! كه رفت آن شوخ و بر ما كرد بيداد از فراق
از فراق او به فرياديم، فرياد از فراق!
يار با اغيار و ما محروم، كي باشد روا؟
دشمنان شاد از وصال و دوست ناشاد از فراق
در فراقت حالم از هر مشكلي مشكل‌ترست
هيچ كس را اين‌چنين مشكل نيفتاد از فراق
آن كه روزم را سيه كرد از فراقت همچو شب
روز او چون روزگار من سيه باد از فراق!
در بهار از نگهت گل بوي وصلت يافتم
وه! كه مي‌آيد خزان و مي‌دهد ياد از فراق
داد و فرياد هلالي گفته‌اي: از دست كيست؟
اين تغافل چيست؟ فرياد از تو و داد از فراق!


غزل شمارهٔ ۲۱۴

۳۵ بازديد


خوبان اگر چه هر طرفي مي‌كشند صف
تو در ميان جان مني، جمله بر طرف
حالا به پاي‌بوس خيالت مشرفم
گر دولت وصال تو يابم، زهي شرف!
دور از تو نوبهار جواني به باد رفت
عمر چنان عزيز چرا شد چنين تلف؟
چشمت مرا نشانهٔ پيكان غمزه ساخت
وه! چون كنم؟ كه تير بلا را شدم هدف
از ديده طفل اشك جدا شد، دريغ ازو
آه! آن دُر يتيم كجا رفت ازين صدف؟
ره مي‌زنند و عربده آهنگ مي‌كنند
با ما ببين كه در چه مقامند چنگ و دف؟
كوته مباد دست هلالي ز دامنت
كس دامن وصال تو را چون دهد ز كف؟


غزل شمارهٔ ۲۱۸

۳۷ بازديد


ظاهر نكنم پيش رقيبان الم دل
با مردم بي‌غم نتوان گفت غم دل
جا كن به دل و ديده كه غير از تو نشايد
سلطان سراپردهٔ چشم و حرم دل
اي صبر كجايي؟ كه ز حد مي‌گذرد باز
بر دل ستم آن مه و بر من ستم دل
پاي دل افگار شد از خار ره عشق
اي كاش! درين ره نرسيدي قدم دل
در عشق تو رسواي جهان‌ست هلالي
گاه از غم بسيار و گاه از صبر كم دل


غزل شمارهٔ ۲۱۷

۳۵ بازديد


اي تو سرو چمن حسن و گل باغ جمال
جلوهٔ حسن و جمالت همه در حد كمال
با چنين حسن تو را ماه فلك چون گويم؟
آفتابي، به تو يارب نرسد هيچ زوال!
كاتبان قلم صنع كه مشكين رقمند
صفحهٔ روي تو آراسته‌اند از خط و خال
با تو خواهم كه صبا حال مرا عرضه دهد
ليكن آن‌جا كه تويي باد صبا را چه مجال؟
بي تو هر شب منم و گوشهٔ تنهايي خويش
پاي در دامن غم، سر به گريبان ملال
وه! چه فرخنده شبي باشد و خرم روزي!
كه فراق تو مبدل شده باشد به وصال
روي در روي تو آرم همه وقت از همه سو
چشم در چشم تو باشم، همه جا، در همه حال
با تو از هر طرفي صد سخن آرم به ميان
هر جوابي كه دهي باز درآيم به سوال
گفتگو چند؟ هلالي، دگر افسانه مخوان
تو كجا؟ وصل كجا؟ اين چه خيال‌ست محال؟