من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيدهٔ شمارهٔ ۱

۳۶ بازديد


خراسان سينهٔ روي زمين از بهر آن آمد
كه جان آمد درو، يعني عبيدالله خان آمد
زهي خان همايون‌فر كه بر فرق همايونش
پر و بال هماي دولت او سايبان آمد
شهنشاه فلك مسند، كه بهر خواب امن او
ملك بر گوشهٔ ايوان كيوان پاسبان آمد
قوي‌دستي كه در ميدان همت پنجهٔ رستم
به پيش او فرسوده مشتي استخوان آمد
سمند تند زرين‌نعل او خورشيد را ماند
كه از مشرق به مغرب رفت و يك شب در ميان آمد
مگر از سنگ رعدست آهن پيكان خون‌ريزش؟
كه از جا چون برخاست بر دشمن گران آمد
قران كردند ماه و مشتري در طالع سعدش
به اين طالع چو خورشيد فلك صاحب‌قران آمد
ايا ماه فلك‌قدري، كه بهر پابوس تو
همه روز آسمان بر آستان آمد
نزد مار سپهر ار فرق دشمن بر زمين يكسان
بفاوت بين كه ما بين زمين و آسمان آمد
امان داد از كرم تا هر كسي گردد با من دل
بحمدالله! لطفش موجب امن و امان آمد
صفات ظاهر و اظهار آن كردم، خطا بود اين
بيان كردم حديثي كه بر مردم عيان آمد
زبان را هيچ نقصاني نيامد اندرين گفتن
ولي چون در زبان يك نقطه افزون شد زيان آمد
هلالي گرچه عمري در به در مي‌شد به هر كويي
بحمدالله آخر بندهٔ اين آستان آمد


غزل شمارهٔ ۲۵۰

۳۲ بازديد


مشكل كه رود داغت هرگز ز دل چاكم
تا لاله مگر روزي سر برزند از خاكم
هر روز به خون ريزم آبي و رقيب از پي
زان واقعه خوشحالم زين واسطه غمناكم


غزل شمارهٔ ۲۴۹

۳۵ بازديد


چون قامت آن سرو سهي كرد هلاكم
سروي بنشانيد روان بر سر خاكم
رفتي و دلم چاك شد از دست تو دلبر
باز آ و قدم رنجه نما در دل چاكم
گفتي كه هلاكت كنم از ناز و كرشمه
بنشين كه من از دست تو امروز هلاكم
شاديم به خاك قدمت همچو هلالي
نه بر سر گورم قدم از ناز كه خاكم


قصيدهٔ شمارهٔ ۳

۳۶ بازديد


تخت مرصع گرفت شاه ملمع بدن
جيب مرقع دريد شاهد گل‌پيرهن
ساغر سيمين شكست ساقي زرين قدح
پيكر پروانه سوخت شمع زمرد لگن
آتش موسي گرفت در كمر كوهسار
شعله به گردون رساند آه دل كوهكن
حضرت خضر فلك خلعت خضرا گرفت
يافت به عمر دراز چشمهٔ ظلمت وطن
شمع فلك را نشاند شعشعهٔ آفتاب
شعله در انجم فگند مشعل آن انجمن
ارقم طاق فلك شمع جهان‌تاب را
تيغ زبان تيز كرد، گرم شد اندر سخن
شعبده‌باز سپهر ز آتش پنهان مهر
بر صفت اژدها ريخت شرر از دهن
خاتم زرينه داد دست سليمان پناه
صبح به صحرا فتاد از بغل اهرمن
گفت فلك: نيست اينؤ بلكه در ايوان عرش
چتر سعادت زدند بهر حسين و حسن
مهر و مه از دست آن لعل و در بحر كان
سرو و گل از آب اين جان و دل مرد و زن
هر دو بر اوج كمال همچو مه و آفتاب
هر دو به باغ جمال چون سمن و ياسمن
هر دو شه يك بساط، هر دو در يك صدف
هر دو مه يك فلك، هر دو گل يك چمن
شيفتهٔ باغ آن غنچهٔ خضرا لباس
سوختهٔ داغ اين لالهٔ خونين كفن
بندهٔ هندوي آن افسر ترك ختا
صيد سگ كوي اين آهوي دشت ختن
سر علم عهد آن بيضهٔ بيضافروغ
مهره‌كش مهد اين زهرهٔ زهرابدن
والد ايشان قريش، مولد ايشان حجاز
منبع ايشان فرات، معدن ايشان عدن
ناقهٔ ايشان حليم، چون دل سلمي سليم
مهرهٔ دل در مهار، رشتهٔ جان در رسن
خارخور و باركش، نرم‌رو و سخت‌كوش
گرگ‌در و شيرگير، كرگدن پيل‌تن
لعل تراز جُلش حضرت سلمان فارس
شانه‌كش كاكلش حضرت ويس قرن
زهرع‌جبينان ظهور كرده ز كوهان او
همچو طلوع سهيل از سر كوه يمن
صحن چراگاه او خاك رفيعي، كه هست
خار و خس آن زمين زشك گل نسترن
كاش ز خاك هرات بر لب آب فرات
بختي بخت افگند رخت من و بخت من
يا فگند بر سرم سايه هماي حجاز
تا شود اين استخوان طعمهٔ زاغ و زغن
ماه جمال حسن گفت و كمال حسين
نظم هلالي گرفت حسن كلام حسن
رفته فروغ بصر، مرده چراغ نظر
كرده دلم را حزين گوشهٔ بيت‌الحزن
چشم و چراغ منيد گر نظري افگنيد
باز شود اين چراغ در نظرم شعله‌زن
چند بود در بلا خاطر من مبتلا؟
چند بود در محن، سينهٔ من ممتحن؟
نفس دغل از درون گام نه و دام نه
ديو دني از برون راهزن و چاه‌كن
رشتهٔ جان تاب زد، آتش دل سركشيد
شمع صفت سوختم مردم از اين سوختن
برفگنم جامه را در شكنم خامه را
ختم كنم بر دعا مهر نهم بر دهن
ظل شما بسته‌ام نور شما برده‌ام
تا فگند ظل و نور بر دل حانم علن
جان شما غرق نور، نور شما در حضور
تا فتد از ابر فيض سايه به خار و سمن


قصيدهٔ شمارهٔ ۲

۳۴ بازديد


گر جان كنم به حسرت زان لب نمي‌كند دل
دل كندن از لب او جان كندني‌ست مشكل
قبله‌ست روي جانان، لعلش چو آب حيوان
اين يك مقابل جان و آن يك به جان مقابل
درست دعا بر آرم، هرگز فرو نيارم
الا دمي كه سازم در گردنت حمايل
اي من سگ خيالت، آن‌جا كه اوست هرگز
نه حاجب‌ست مانع، نه پرده‌دار حايل
بازي مكن كه پيشت، در خون و خاك غلتم
نه مرده و نه زنده، چون مرغ نيم‌بسمل
گر بر زلال حيوان ريزد حميم قهرت
آن آب زندگي را سازد چو زهر قاتل
گر در سموم باشد اندك نسيم لطفت
در يك نفس جهان را بخشد حيات كامل
از بهر مطربانت سازد فلك هميشه
اين چرخ چنبري را خورشيد و مه جلاجل
دست كرم گشودي، بذل درم نمودي
پيش از دعاي داعي، پيش از نماز سايل
در سلك آن لئالي، خود را مكش هلالي
سررشته را نگه دار، زين رشته دست مگسل
بادا تمام مردم در خدمت تو حاضر
بادا نظام انجم از طلعت تو حاصل


قطعهٔ شمارهٔ ۲

۳۶ بازديد


تا كي اندوه روزگار خوريم؟
فكر نابود و بود چندين چيست؟
گر نباشد ز غصه نتوان مرد
ور بود شاد نيز نتوان زيست
تا كه در دست كيست روزي ما؟
و آنچه در دست ماست روزي كيست؟


قطعهٔ شمارهٔ ۱

۳۵ بازديد


اي خواجه مپندار كه ما گوهر فرديم
وين حلقهٔ فيروزهٔ گردون صدف ماست
ما هيچ‌كسانيم، كه بر ما ز همه كس
خواري رسد و آن به حقيقت شرف ماست
از نيك و بد مردم ايام نناليم
ايشان همه نيكند و بدي از طرف ماست


قصيدهٔ شمارهٔ ۴

۳۳ بازديد


شتر كشيدي اگر بار دل ز حجرهٔ تن
شدي نزار شتر زير بار حجرهٔ من
شتر به باد رود، حجره نيز خاك شود
گرت شتر بود از سنگ و حجره از آهن
اجل به حجرهٔ گيتي عجب شترجاني‌ست!
كه محمل شتر اوست حجره‌هاي بدن
به حجره و شتر اركان دين چو قايم نيست
قوائم شتر و رخت حجره را بشكن
شتر به حجره بران تا در مدينه، كه هست
در آن زمين شتر و حجرهٔ رسول زمن
ز حجره و شتر آن جناب منفعل‌ست
كليم با شتر طور و حجرهٔ ايمن
ز ديده زد شتر تو قدم به حجرهٔ دل
كزان لبان شتر حجرهٔ مراست لبن
سرشك لعل كه زد شترت به حجرهٔ چشم
ز حجره داد به من صد شتر عقيق يمن
به حجره بس كه دلم بر شتر زند آتش
شتر به حجله نمايد، چو شعله در گلخن
به حجره هيمه ندارم جز استخوان شتر
شتر به حجرهٔ جان آورم، دهم روغن
شتردلم من اگر نه مراست حجرهٔ طبل
ز حجره‌ام شتران بار برده از همه فن
چه معدن‌ست شتر حجره‌ام كه از نظمش
به حجره‌ها شتران مي‌برند در عدن
شته نه هم ملخست و نه حجره خانهٔ مور
شتر چو قصر بهشت‌ست و حجره چون گلشن
خوش آن كه در طلا حجره و شتربانش
روان شود شتر روح ما ز حجرهٔ تن
شكاف حجرهٔ من چيست؟ چون دهان شتر
به قصد من چو شتر حجره باز كرده دهن
اگر نهد شترش رو به حجله‌ام شب تار
شود چو چشم شتر حجرهٔ دلم روشن
ز حجره‌ام شترش چون به خار قانع شد
به حجره خارشتر خوش‌تر آيد از گلخن
به يمن احمد و اوصاف حجره و شترش
هزار بار شتر حجره مي‌توان گفتن
به ياد حجرهٔ او بار بر شتر بندم
شتر كنيم ز تابود و حجره از مدفن
هلالي از شتر و حجره‌اش سخن تا كي؟
شتر به حجرهٔ مقصود كي رسد به سخن
هميشه تا شتر ابر گرد حجرهٔ گل
به حجره‌هاي افق چون شتر كند مسكن
فلك پي شتر و حجره باد از سر مهر
به حجرهٔ شتر از رشته‌اي مهر رسن


قطعهٔ شمارهٔ ۵

۳۵ بازديد


چو من به داغ بتان سوخت هر كه يك چندي
هوس كند كه دگر باره بيشتر سوزد
به پاي شمع فتد چون كه سوخت پروانه
كه شعله‌اي چو بيابان رسد دگر سوزد


قطعهٔ شمارهٔ ۴

۳۶ بازديد


چيست آن خسرو سيمين‌بدن زرين‌تاج؟
كه به شب خانهٔ فولاد نشيمن دارد
چو ستون‌ست ولي از مدد خيمه بپاست
سيم‌گون‌ست ولي جامه ز آهن دارد
بته پيرهن آل عجب شاخ گلي‌ست!
كه ازو خانهٔ ما زينت گلشن دارد
شاهد پرده‌نشيني‌ست كه با روي چو ماه
در درون‌ست و برون را همه روشن دارد
گاهي از آتش دل شعله فتد در جيبش
گاهي از باد صبا چاك به دامن دارد
هست در خانه كه از آن همه شب تا دم صبح
كه غم سوختن و كشتن و مردن دارد
با تن سيمي كافور چو رخ افروزد
تاب آتشكده و تابش گلشن دارد
شمع طاوس مگر حل كند اين مسئله را
كه دل روشن او حكم دل من دارد