من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۸۹

۳۷ بازديد


از آن چه سود كه نوروز شد جهان افروز؟
كه بي تو روز و شب ما برابرست امروز
اگر به قصد دلم سوي تيغ دست بري
به پاي خويشتن آيد، چو مرغ دست‌آموز
دلم به ذوق شكرخندهٔ تو پرخون شد
كجاست غمزهٔ خونريز و ناوك دل‌دوز؟
به دفع لشكر غم صد سپه برانگيزم
ولي چه سود؟ كه بختم نمي‌شود پيروز
به گريه گفتمش: اي مه، به عاشقان مي‌ساز
به خنده گفت: هلالي، به داغ ما مي‌سوز


غزل شمارهٔ ۱۸۸

۳۵ بازديد


يار من، وه! كه مرا بار نداد هرگز
قدر ياران وفادار نداد هرگز
خوش طبيبي‌ست مسيحا دم و جان‌بخش ولي
چارهٔ عاشق و بيمار نداد هرگز
دردمندي، كه چو من تلخي هجران نچشيد
لذت شربت ديدار نداد هرگز
ما كجا قدر تو دانيم؟ كه يك موي تو را
هيچ كس قيمت و مقدار نداد هرگز
تا رخت هست كسي طرف گل بيند؟
مگر آن كس كه گل از خار نداند هرگز
درد خود با تو چه گويم؟ كه دل نازك تو
حال دل‌هاي گرفتار نداند هرگز
از هلالي مطلب هوش، كه آن مست خراب
شيوهٔ مردم هشيار نداند هرگز


غزل شمارهٔ ۱۹۲

۳۵ بازديد


عيد شد، هر گوشه، خلقي ماه نو دارد هوس
گوشهٔ ابرو نمودي، ماه ما اين‌ست و بس
هست فردا عيد و هر كس ماه نو دارد هوس
عيد ما روي تو و ماه نو ابروي تو بس
مي‌روي خندان و مي‌گويي مبارك باد عيد!
همچو عيد ما مبارك نيست عيد هيچ كس
در غمت گر جان به دشواري دهم وعذور دار
زان كه دل تنگ‌ست و آسان بر نمي‌آيد نفس
يار رفت اي دل چه سود از نالهٔ شبگير تو؟
صاحب محمل فراقت دارد از بانگ جرس
ناله مي‌كردم، سگ كويت به فريادم رسيد
من سگ كويي كز آن‌جا آيد اين فريادرس
پيش رخسار تو دل در سينه دارد اضطراب
همچو آن مرغي، كه باشد موسم گل در قفس
گر دل و جان هلالي ز آتش غم سوخت سوخت
بر سر كوي تو گو: هرگز مباش اين خار و خس


غزل شمارهٔ ۱۹۱

۳۶ بازديد


عمر رفت و از تو ما را صد پريشاني هنوز
وه! چه عمرست اين؟ كه حال ما نمي‌داني هنوز
يك نظر ديديم ديدارت و زان عمري گذشت
ديدها بر هم نمي‌آيد ز حيراني هنوز
چيست چندين التفات آشكارا با رقيب؟
جانب ما يك نظر ناكرده پنهاني هنوز
در صف طاعت نشستم، روي دل سوي بتان
كافري صد بار بهتر زين مسلماني هنوز
پيش ازين، روزي هلالي ترك خوبان كرده بود
مي‌كند خود را ملامت از پشيماني هنوز


غزل شمارهٔ ۱۹۵

۳۳ بازديد


يار من با دگران يار شد افسوس افسوس!
رفت و هم‌صحبت اغيار شد، افسوس افسوس!
سال‌ها عهد وفا بست ولي آخر كار
عهد بشكست و جفاگار شد، افسوس افسوس!
آن كه چون روز شب عيشم ازو روشن بود
رفت و روزم چو شب تار شد،  افسوس افسوس!
آن كه هم راحت جان بود و هم آسايش دل
قصد جان كرد و دلازار شد، افسوس افسوس!
گفتم اي دل به كمند سر زلفش نروي
عاقبت رفت و گرفتار شد، افسوس افسوس!
آن همه گوهر دانش كه به چنگ آوردم
ناگه از دست به يك بار شد، افسوس افسوس!
مدتي داشت هلالي ز بتان عزت وصل
عزتي داشت، ولي خوار شد، افسوس افسوس!


غزل شمارهٔ ۱۹۴

۳۶ بازديد


كام از آن لب مشكل و ما را غم كام‌ست و بس
كار ناكامان همين انديشهٔ خام‌ست و بس
با همه كس زان لب جان‌بخش مي‌گويي سخن
آن‌چه از لعلت نصيب ماست دشنام‌ست و بس
هر سهي سروي لباس ناز را شايسته نيست
اين قبا بر قد آن سرو گل‌اندام‌ست و بس
مست عشقم روز و شب، ناخورده مي، ناديده كام
خلق پندارند مستي از مي و جام‌ست و بس
ننگ مي‌آيد هلالي خلق را از نام من
گوييا ننگ همه عالم درين نام‌ست و بس


غزل شمارهٔ ۱۹۳

۳۴ بازديد


كار من از جملهٔ عالم همين عشقست و بس
عالمي دارم، كه در عالم ندارد هيچ كس
پادشاه هل دردم بر سر ميدان عشق
من ميان خيل فتنه و خيل بلا از پيش و پس
دست اميدم ز دامان وصالش كوته‌ست
وه! كه جايي رفته‌ام كان جا ندارم دسترس
در جهان چيزي كه دارم از سواد عشق او
يك دل و چندين تمنا، يك سر و چندين هوس
آرزو دارم كه پيشت جان دهم، بهر خدا
يك نفس بنشين، كه باقي نيست غير از يك نفس
اين چنين برقي كه از نعل سمندت مي‌جهد
بر سر راه تو خواهم سوختن چون خار و خس
زار مي‌نالد هلالي بي تو در كنج فراق
همچو آن بلبل كه مي‌نالد به زندان قفس


غزل شمارهٔ ۱۹۷

۳۹ بازديد


دردمندم گر مرا درمان نباشد گو مباش
دردمندان تو را جان نباشد گو مباش
گر غريبي بر سر كويت بميرد گو بمير
ور گدايي بر سر سلطان نباشد گو مباش
چند روزي با جمالت عشق پنهان باختم
بعد ازين قصه گر پنهان نباشد گو مباش
عاشق ديوانه‌ام سامان كار از من مجوي
عاشق ديوانه را سامان نباشد گو مباش
در بتان دل بسته‌ام ديگر مرا با دين چه كار؟
بت‌پرستم گر مرا ايمان نباشد گو مباش
گر هلالي از سر كويت به زاري رفت، رفت
اين چنين خاري درين بستان نباشد گو مباش


غزل شمارهٔ ۱۹۶

۳۴ بازديد


زاهد به كنج صومعه مي نوش و مست باش
يعني كه دوزخي شدي، آتش‌پرست باش
اي سرو، اعتدال قدش نيست چون تو را
خواهي بلند  جلوه نما، خواه پست باش
در خون نشسته‌ايم به خون ريز بر مخيز
بنشين دمي و همدم اهل نشست باش
اي دل سري ز عالم آزادگي بر آر
يعني به قصد عشق كسي پاي‌بست باش
مگشا زبان طعنه هلالي به عيب كس
ما را چه كار؟ گو دگري هرچه هست باش!


غزل شمارهٔ ۲۰۰

۳۴ بازديد


آن كه از آب حيات آزرده مي‌گردد تنش
كي توان ديدن به روز جنگ غرق آهنش؟
آن كه بر دوشش گراني مي‌كند جيب قبا
چون روا دارد كسي بار زره بر گردنش؟
خوش نباشد در قباي آهنين آن سيم‌تن
اي خوش آن روزي كه بينم در ته پيراهنش!
آن تن پاك از لطافت هست چون آب حيات
غالباً موج همان آب‌ست شكل جوشنش
حيف باشد زخم تير او بر چشم دشمنان
چشم زخم دوستان بادا نصيب دشمنش!
نعل بر شكل هلالي پاي اسبش بوسه زد
كاشكي بودي هلالي نيز لعل توسنش!