تا چشم تو عشوهساز خواهد بودن
صد دلشده عشقباز خواهد بودن
تا از طرف تو ناز خواهد بودن
از جانب ما نياز خواهد بودن
ني از تو حيات جاودان ميخواهم
ني عيش و تنعم جهان ميخواهم
ني كام دل و راحت جان ميخواهم
آني كه رضاي توست آن ميخواهم
مسكينم و كوي عاشقي منزل من
مسكين من و ديگر دل بيحاصل من
اي جان حزين تو نيز مسكين كسي
مسكين تو مسكين من و مسكين دل من
كس نيست انيس دل غمپرور من
تا پاك كند اشك ز چشم تر من
سويم هم آب چشم ميآيد بس
آن نيز روان ميگذرد از سر من
بگداختم از دست جفا كردن تو
اينست طريق بنده پروردن تو؟
گر من به گناه عاشقي كشته شوم
خون من بيگناه در گردن تو
سبحانالله! چه شكل موزونست اين؟
از هرچه گمان برند افزونست اين
نتوان گفت كه چيست يا چونست اين؟
كز دايرهٔ خيال بيرونست اين
دور از تو صبوري نتواند دل من
وصل تو حيات خويش داند دل من
آهسته رو اي دوست كه دل همره توست
زنهار چنان مرو كه ماند دل من
گه در پي آزار دل رنجوري
گه بر سر بيداد من مهجوري
شوخي و به حسن خويشتن معذوري
بر عاشق خود هرچه كني معذوري
نقش تو اگر نه در مقابل بودي
كارم ز غم فراق مشكل بودي
دل با تو ديده از جمالت محروم
اي كاش كه ديده نيز با دل بودي
اي وجود تو اصل هر موجود
هستي و بودهاي و خواهي بود
صانع هر بلند و پست تويي
همه هيچند، هرچه هست تويي
نقشبند صحيفهٔ ازل تويي
يا وجود قديم لميزل تويي
ني ازل آگه از بدايت تو
ني ابد واقف از نهايت تو
از ازل تا ابد سفيد و سياه
همه بر سر وحدت تو گواه
ورق نانوشته ميخواني
سخن ناشنيده ميداني
پيش تو طايران قدوسي
بهر يك دانه در زمينبوسي
روي ما سوي توست از همه سو
سوي ما روي تست از همه رو
در سجوديم رو به درگه تو
پا ز سر كردهايم در ره تو
چيست اين طرفه گنبد والا؟
رفته گردي ز درگهت بالا
كعبه سنگي بر آستانهٔ تو
قبله راهي به سوي خانهٔ تو
صبح را با شفق برآميزي
آب و آتش به هم درآميزي
زلف شب را نقاب روز كني
مهر و مه را جهان فروز كني
فلك از ماه و مهر چهرهفروز
داغها دارد از غمت شب و روز
بحر از هيبت تو آب شده
غرق درياي اضطراب شده
گرد كويت زمين به خاك نشست
گشت در پاي بندگان تو پست
كوه از جانب تو آهنگست
از تو بار دلش گرانسنگست
باد را از تو آه دردآلود
خاك را از تو روي گردآلود
آتش از شوق داغ بر دل ماند
آب از گريه پاي در گل ماند
همه سر بر خط قضاي تو اند
سر به سر طالب رضاي تو اند
هرچه آن در نشيب و در اوج است
تو محيطي و آن موجست
موج اگر نيست بحر را چه غمست
بحر اگر نيست موج خود عدمست
موج درياست اين جهان خراب
بيثباتست همچو نقش بر آب
گه ز موج دگر خورد بر هم
گه ز باد هوا شود در هم
من به اميد گوهر ناياب
كشتي افكندهام درين گرداب
كشتي من ز موج بيرون بر
همچو نوحش بر اوج گردون بر
گر ز من جز گنه نميآيد
از تو غير از كرم نميشايد
گرچه لبتشنهام فتاده به خاك
چون تو را بحر لطف هست چه باك؟
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد