غزل شمارهٔ ۲۴۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۴۳

۳۷ بازديد


اگر خواني درونم بندهٔ اين خاندان باشم
وگر راني برونم چون سگ بر آستان باشم
ندانم بندهٔ روي تو باشم يا سگ كويت
به هر نوعي كه مي‌خواهي بگو تا آن چنان باشم
چه سگ باشم؟ كه آيم استخواني خواهم از كويت
ولي خواهم كه از بهر سگانت استخوان باشم
چو از شوق تو يك دم خواب از چشمانم نمي‌آيد
اجازت ده كه شب‌ها گرد كويت پاسبان باشم
غم هجر تو دارم يك زمان از وصل شادم كن
چه باشد غم برآيد من زماني شادمان باشم
قباي حسن پوشيدي، سمند ناز زين كردي
بنه پاي در ركاب اي عمر تا من در عنان باشم
مرا گفتي هلالي در جهان رسوا شدي آخر
من آن بهتر كه در عشق تو رسواي جهان باشم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد