اي در دلم آتش عشق تو صد الم
هر يك الم نشانهٔ چندين هزار غم
وصل تو زود رفت و فراق تو دير ماند
فرياد ازين عقوبت و عمر كم!
داني كدام روز عدم شد وجود ما؟
روزي كه عاشقي به وجود آمد از عدم
گويند درد عشق به درمان نميرسد
من چون زيم كه عاشقم و دردمند هم
ماييم و نيمجاني و هر دم هزار آه
اينك به باد ميرود آن دم به دم
چون آب زندگيست قدم تا به فرق سر
خواهم درون جان كنمت فرق تا قدم
اي پادشاه حسن، هلالي گداي توست
خواهم كه سوي او گذري از ره كرم
آمد بهار و خوشدلم از رنگ و بوي گل
آن به كه ميكشم دو سه روزي به روي گل
گل ديدهام، آرزوي كسي در دلم فتاد
كز ديدنش نكند كسي آرزوي گل
اين دم كه بوي دلكش گل ميدهد نسيم
بس دلكشست گشت گلستان به بوي گل
خوش آن كه يار باشد و من در حريم باغ
من سوي او نظر فگنم، او به سوي گل
ديد آن دوزخ هلالي و آسوده دل نشست
از جست و جوي لاله و از گفت و گوي گل
نه رفيقي كه بود در پي غمخواري دل
نه طبيبي كه كند چارهٔ بيماري دل
دل بيمار مرا هر كه گرفتار تو خواست
يارب آزاد نگردد ز گرفتاري دل!
طاقت زاري دل نيست دگر، بهر خدا
گوش كن گفت مرا، گوش مكن زاري دل
چند خواهي دگران را به شراب و به كباب؟
حال خون خوردن من بين و جگرخواري دل
جان به كوي تو شد و نالهكنان باز آمد
كه در آن كوي نگنجيد ز بسياري دل
دل به راه غمت افتاد خدا را مددي
كه درين راه ثوابست مددگاري دل
در وفاي تو چنانم كه اگر خاك شوم
آيد از تربت من بوي وفاداري دل
بر دل زار هلالي نكند غير جفا
آه! تا جند توان كرد جفاگاري دل؟
نيست حد آن كه گويم بندهٔ روي توام
ديگري گرينده باشد، من سگ كوي توام
بر اميد آن كه يك دشنام روزي بشنوم
سالها شد، جان من، كز جان دعاگوي توام
گر چه اي، بدخوي من، خوي تو عاشق گشتنست
ترك خوي خود مكن، من كشتهٔ خوي توام
گر دل من سدره و طوبي نجويد دور نيست
زان كه من در آرزوي سرو دلجوي توام
چند گويي پاي در دامن كش و اين سو ميا
پا كشيدن چون توان چون دل كشد سوي توام
رنجه كردي صاعد و خون هلالي ريختي
تا قيامت شرمسار دست و بازوي توام
ز سوز سينه كبابم، ز سيل ديده خرابم
تو شمع بزم كساني و من در آتش و آبم
مرا عقوبت هجر تو بهتر از همه شاديست
تو راحت دگران شو، كه من براي عذابم
به ديگران منشين و به جان من مزن آتش
مرا مسوز، كه من خود بر آتش تو كبابم
اگر براي هلاك منست ناز و عتابت
بيا و قتل كن ايدون، كه مسحق عتابم
سوال بوسه نمودم ولي تو لب نگشودي
سخن به عرض رسيد و در انتظار جوابم
به گرد روي تو پروانهام، كه شمع مرادي
اگر تو روي بتابي، من از تو روي نتابم
به قدر خاك از من كسي حساب نگيرد
به كوي دوست، هلالي، ببين كه در چه حسابم؟
روزي كه در فراق جمال تو بودهام
گريان در اشتياق وصال تو بودهام
هر سو كه رفتهام به هواي تو رفتهام
هر جا كه بودهام به خيال تو بودهام
هر گه شكرلبي به كسي كرد گفتگو
در حسرت جواب و سوال تو بودهام
جايي كه داغ بر ورق لاله ديدهام
آن جا به ياد عارض و خال تو بودهام
چون كردهام نظارهٔ قد بلند سرو
در آرزوي تازه نهال تو بودهام
القصه رخ نما كه هلالي صفت بسي
مشتاق آفتاب جمال تو بودهام
عجب شكسته دل و زار و ناتوان شدهام!
چنان كه هجر تو ميخواست، آنچنان شدهام
به گفتگوي تو افسانه گشتهام همه جا
به جستجوي تو آوارهٔ جهان شدهام
خداي را دگر اي يار سوي من مگذر
كه من به كوي كسي خاك آستان شدهام
دلم ز شادي عالم گرفته است ولي
غمي كه از تو رسيده است شادمان شده ام
از آن شده است، هلالي، دلم شكاف شكاف
كه ناوك غم و اندوه را نشان شدهام
هر شب به سر كوي تو از پاي درافتم
وز شوق تو آهي زنم و بيخبر افتم
گر بار غم اينست كه من ميكشم از تو
بالله! كه اگر كوه شوم از كمر افتم
خواهم بزني تير و به تيغم بنوازي
تا در دم كشتن به تو نزديكتر افتم
من بعد بر آنم كه به بوي سر زلفت
برخيزم و دنبال نسيم سحر افتم
اي شيخ، به محراب مرا سجده مفرما
بگذار، خدا را، كه بر آن خاك درافتم
گمراهي من بين كه درين مرحله هر روز
از وادي مقصود به جاي دگر افتم
سيلاب سرشك از مژه بگشاي، هلالي
مپسند كه آغشته به خون جگر افتم
به يار بيوفا عمري وفا كردم ندانستم
به اميد وفا بر خود جفا كردم ندانستم
دل آزاري كه هرگز ديده بر مردم نيندازد
به سان مردمش در ديده جا كردم ندانستم
اگر گفتم كه دارد يار من آيين دلجويي
معاذالله غلط كردم، خطا كردم، ندانستم
بلاي جان من آن شوخ و من افتاده در كويش
دريغا خانه در كوي بلا كردم ندانستم
به هر بيگانهٔ بدخوي او از آشنا بهتر
به آن بيگانه خود را آشنا كردم ندانستم
گرفتم آن سر زلف و كشيدم و صد گرفتاري
به دست خويش خود را مبتلا كردم ندانستم
هلالي پيش آن مه شرمسارم زين شكايتها
درين معني به غايت ماجرا كردم ندانستم
به صد اميد هر دم گرد آن ديوار و در گردم
بسي اميدوارم، آه! اگر نوميد برگردم
چه حسنست اين؟ كه از يك ديدنت ديوانه گرديدم
بيا، تا بار ديگر بينم و ديوانهتر گردم
چون آن مه فتنه شد در شهر، من عاقبت روزي
شوم آواره و هر دم به صحراي دگر گردم
خدا را، اين چنين زود از سر بالين من مگذر
دمي بنشين، كه برخيزم، تو را بر گرد سر گردم
زهر در كامدم، در كوي تو همچون سگم راندي
سگ كوي توام تا چند، يا رب در به در گردم؟
خبر ميپرسم از جانان ولي ناگه اگر روزي
ازو كس يك خبر گويد من از خود بيخبر گردم
هلالي، چون سپه انگيخت عشق آن كمان ابرو
به ميدان آيم و تير ملامت را سپر گردم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد