آيينهٔ نورست رخ يار امشب
اي مه، بنشين در پس ديوار امشب
اي مهر بپوش روي خود را در ابر
اي صبح، دم خويش نگه دار امشب
در عالم بيوفا كسي خرم نيست
شادي و نشاط در بنيآدم نيست
آن كس كه درين زمانه او را غم نيست
يا آدم نيست، يا از اين عالم نيست
از بس كه مرا دولت بيدار كمست
گفتن نتوان كه تا چه مقدار كمست
رنجيست فراقت كه كمش بسيارست
عيشيست وصال تو، كه بسيار كمست
اي سيمذقن، اين چه دهان و چه لبست؟
اين خال چه خال و اين چه زلف عجبست؟
روي تو در آن دو زلف مشكين چه عجب؟
هر روز كه هست در ميان دو شبست
امروز مرا غير پريشاني نيست
در مشكل من اميد آساني نيست
غم كشت مرا و كس به دادم نرسيد
بالله كه درين شهر مسلماني نيست
غم دارم و غمگسار ميبايد و نيست
در دست من آن نگار ميبايد و نيست
درد سر اغيار نميبايد و هست
تشريف حضور ميبايد و نيست
چون صورت زيباي تو انگيختهاند
صد حسن و ملاحت به هم آميختهاند
القصه كه شكل عالمآراي تو را
در قالب آرزوي ما ريختهاند
آني كه تمام از نمكت ريختهاند
ذرات وجودت ز نمك بيختهاند
با شيرهٔ جانها نمك آميختهاند
تا همچو تو صورتي برانگيختهاند
روز و شب من به گفتگوي تو گذشت
سال و مه من به جستجوي تو گذشت
عمرم به طواف گرد كوي تو گذشت
القصه، در آرزوي تو گذشت
تا كي دلت از چرخ حزين خواهد بود؟
با محنت و درد همنشين خواهد بود
خوش باش كه روزگار پيش از من و تو
تا بود چنان بود و چنين خواهد بود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد