غزل شمارهٔ ۲۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۱۳

۴۰ بازديد

 

مهوشان در نظر كج‌نظرانند، دريغ!
انجم انجمن بي‌بصرانند، دريغ!
از گرفتاري احباب ندارند خبر
خوب‌رويان جهان بي‌خبرانند، دريغ!
گلعذاران كه نمودند رخ از پردهٔ ناز
چون صبا هم‌نفس پرده‌درانند، دريغ!
چشم ما پر دُر و لعل‌ست، ولي سيم‌بران
چشم بر لعل و دُر بدگهرانند، دريغ!
ما نخواهيم به جز خيل بتان يار دگر
نيك اين طايفه يار دگرانند، دريغ!
همچو عمر از صف عشاق روان مي‌گذري
عاشقان عمر چنين مي‌گذرانند، دريغ!
تازه شد داغ هلالي ز غم لاله‌رخان
همه داغ دل خونين‌جگرانند، دريغ!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد