غزل شمارهٔ ۲۱۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۱۲

۳۷ بازديد


ما كه از سوز تو در گريهٔ زاريم چو شمع
خبر از سوختن خويش نداريم چو شمع
پيش تيغ تو سر از تن بگذاريم ولي
شعلهٔ شوق تو از سر نگذاريم چو شمع
تاب هنگامهٔ اغيار نداريم، كه ما
كشته و سوختهٔ خلوت ياريم چو شمع
هست چون آتش ما بر همه عالم روشن
سوز خود را به زبان بهر چه آريم چو شمع؟
اي نسيم سحر، از صبح وصالش خبري
تا همه خنده‌زنان جان بسپاريم چو شمع
ما كه داريم دل و ديده پر از آتش و آب
چون نسوزيم و چرا اشك نباريم چو شمع؟
سوخت صد بار، هلالي، جگر ما شب هجر
ما جگرسوختهٔ اين شب تاريم چو شمع


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد