من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۷۸

۳۳ بازديد


اي به خوبي از همه خوبان عالم خوب‌تر
شيوهٔ حسن و جمالت هر يك از هم خوب‌تر
آدمي، گر يوسف مصرست، مانند تو نيست
اي تو از مجموع فرزندان عالم خوب‌تر
رنگت از مي حالتي دارد كه از گل خوش‌ترست
و آن عرق بر عارض پاكت ز شبنم خوب‌تر
خوب‌تر شد روي گلگونت به دور خط سبز
آري، آري، باغ باشد سبز و خرم خوب‌تر
ملك جان تسليم سلطان خيالش شد، كه هست
كشور ما بر چنين شاهي مسلم خوب‌تر
تشنه لب بوسد هلالي خاك آن در، زان كه هست
خاك پاي پاك آن كو ز آب زمزم خوب‌تر


غزل شمارهٔ ۱۸۲

۳۴ بازديد

 

هر روز در كويش روم، پيدا كنم يار دگر
او را بهانه سازم و آن‌جا روم بار دگر
كارم همين عشق‌ست و من حيران كار خويشتن
اي كاش، بودي هم مرا، جز عاشقي، كار دگر
من كيستم تا خوش زيم در سايهٔ ديوار او؟
بگذار كر غم جان دهم در زير ديوار دگر
بيرون مرو، جولان مكن، وز ناز قصد جان مكن
انگار مرد از هر طرف صد عاشق زار دگر
در عشق مژگان صنم صحرانوردي‌ها كنم
دارم به پا خاري عجب، در پاي دل خار دگر
گر داشت روزي بيش ازين بازار يوسف رونقي
دارد متاع حسن تو امروز بازار دگر
غير از هلالي ماه من، داري وفادارن بسي
اما نداري همچو او، يار وفادار دگر


غزل شمارهٔ ۱۸۱

۳۵ بازديد


جامهٔ گلگون، روي آتشناك از گل پاك‌تر
جامه آتشناك و رو از جامه آتشناك‌تر
تا چو گل نازك تنش را ديدم، از جيب قبا
سينهٔ من چاك شد، چون دامن من چاك‌تر
حيف باشد آن كه: دوزم ديده بر دامان تو
زان كه باشد دامانش از ديدهٔ من پاك‌تر
التماس قتل خود كردم، روان، برخاستي
الله الله! برنخيزد سرو ازين چالاك‌تر
صد مسلمان از تو در فرياد و باكت هيچ نيست
اين چه بي‌باكي‌ست؟ اي از كافران بي‌باك‌تر!
گفته‌اي از بهر پابوسم، هلالي، خاك شو
من خود اول خاك بودم، گشتم اكنون خاك‌تر


غزل شمارهٔ ۱۸۰

۳۸ بازديد


تا ز خط عنبرين، حسن تو شد بيش‌تر
عاشق روي توام، بيش‌تر از پيش‌تر
اي به تو ميل دلم هرنفسي بيشتر
خوبي تو هر زماني بيش‌تر از پيش‌تر
پرسش اگر مي‌كني عاشق درويش را
از همه عاشق‌ترم وز همه درويش‌تر
با غم ايوب نيست رنج مرا نسبتي
صبرم ازو كم‌ترست، دردم ازو بيش‌تر
عشق تو انديشه را سوخت، كه رسوا شدم
ور نه كس از من نبود عاقبت‌انديش‌تر
كيش بتان كافري‌ست، مذهب ايشان ستم
و آن بت بد كيش من از همه بد كيش‌تر
غمزه‌زنان آمدي. سوي هلالي به ناز
سينهٔ او ريش بود، آه كه شد ريش‌تر


غزل شمارهٔ ۱۸۵

۴۱ بازديد

 

با رخ زرد آمدم سوي رخت اي سرو ناز
يعني آوردم به خاك درگهت سوي نياز
دولت حسن و جواني يك دو روزي بيش نيست
در نياز ما نگر، چندين به خسن خود مناز
عمر بگذشت و شب تاريك هجر آخر نشد
يا شبم كوتاه مي‌بايست، يا عمرم دراز
تاب بيماري ندارم بيش از اين‌ها، اي فلك
يا نسيم روح‌پرور، يا سموم جان‌گداز
مردم چشم هلالي پاك مي‌بازد نظر
رو متاب، اي نازنين، از مردمان پاك‌باز


غزل شمارهٔ ۱۸۴

۳۵ بازديد


حاش لله! كز رخت چشم افكنم سوي دگر
خوش نمي‌آيد به جز روي تو ام روي دگر
تازه گل‌هاي چمن خوش‌رنگ و خوش‌بويند، ليك
گل‌رخ ما رنگ ديگر دارد و بوي دگر
زينت آن روي نيكو خال بس، خط، گو مباش
حسن او را در نمي‌بايد سر موي دگر
كشتن آمد خوي آن بي‌رحم وز آنم باك نيست
باك از آن دارم كه گيرد غير ازين خوي دگر
روز محشر كز جفاي نيكوان نالند خلق
باشد آن بدخوي ما را هر سو دعاگوي دگر
هر كه را خاك سر كوي تو دامن‌گير شد
كي به دامانش رسد گرد سر كوي دگر؟
دي چو با آن زلف و رخ سوي هلالي آمدي
رفت آرام و قرارش هر يكي سوي دگر


غزل شمارهٔ ۱۸۳

۴۰ بازديد


وه! كه بازم فلك انداخت به غوغاي دگر
من به جاي دگر افتادم و دل جاي دگر
يك دو روز دگر از لطف به بالين من آي
كه من امروز دگر دارم و فرداي دگر
غالباً تلخي جان كندن من خواست طبيب
كه به جز صبر نفرمود مداواي دگر
پا نهم پيش كه نزديك تو آيم ليكن
از نحير نتوانم كه نهم پاي دگر
با من آن كرد به يك بار تماشاي رخت
كه مرا ياد نيايد ز تماشاي دگر
اگر اين‌ست پريشاني ذرات وجود
كاش! هر ذره شود خاك به صحراي دگر
پيش از اين داشت هلالي سر سوداي كسي
ديد چون زلف تو، افتاد به سوداي دگر


غزل شمارهٔ ۱۸۷

۳۳ بازديد


قد تو عمر درازيت و سرو گلشن ناز
بيا و سايه فگن بر سرم چو عمر دراز
ز گريه، بي تو، مرا بسته بود راه نظر
تو آمدي و نظر مي‌كنم به روي تو باز
چراغ عشرت من مرد و بر تو ظاهر نيست
بيا كه پيش تو، روشن كنم به سوز و گداز
ز آسمان و زمين فارغيم در ره عشق
درين سفر چه تفاوت كند نشيب و فراز؟
به روي زرد هلالي ز روي ناز مبين
كه از جهان به تو آورده است روي نياز


غزل شمارهٔ ۱۸۶

۳۸ بازديد

 

برو اي نرگس رعنا، تو به اين چشم مناز
ناز را چشم سيه بايد و مژگان دراز
از گل و لاله چه حاصل؟ من و آن سرو كه هست
همه شوخي و كرشمه، همه حسن و همه ناز
آتشين روي من آرايش بزم‌ست امشب
برو، اي شمع، تو در گوشهٔ خجلت بگداز
اي خوش آن دم، كه تو از ناز، سوي من آيي!
خيزم و بر كف پاي  تو نهم روي نياز
اي كه مهمان مني، ساغر و مطرب مطلب
هم به اين سوز دل و نالهٔ جان‌سوز بساز
تو گل روي زميني و مه اوج فلك
همه حيران جمالت ز نشيب و ز فراز
اي شه حسن، به احوال هلالي نظري
كخ منم بندهٔ مسكين، تو شه بنده‌نواز


غزل شمارهٔ ۱۹۰

۳۷ بازديد


برخيز طبيبا كه دل‌آزرده‌ام امروز
بگذار مرا، كز غم او مرده‌ام امروز
چون برگ خزان چهرهٔ من زرد شد از غم
كو آن گل سيراب؟ كه پژمرده‌ام امروز
چون گوشهٔ دامان من از خون شده رنگين
هر گوشه كه دامان خود افشرده‌ام امروز
امروز مرا چون فلك آورد به افغان
من نيز فغان را به فلك برده‌ام امروز
اي قبلهٔ مقصود، ز من روي مگردان
كز هر دو جهان رو به تو آورده‌ام امروز
بگذار، هلالي، كه به صد درد نالم
كز جور فلك تير جفا خورده‌ام امروز