غزل شمارهٔ ۲۱۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۱۸

۳۸ بازديد


ظاهر نكنم پيش رقيبان الم دل
با مردم بي‌غم نتوان گفت غم دل
جا كن به دل و ديده كه غير از تو نشايد
سلطان سراپردهٔ چشم و حرم دل
اي صبر كجايي؟ كه ز حد مي‌گذرد باز
بر دل ستم آن مه و بر من ستم دل
پاي دل افگار شد از خار ره عشق
اي كاش! درين ره نرسيدي قدم دل
در عشق تو رسواي جهان‌ست هلالي
گاه از غم بسيار و گاه از صبر كم دل


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد