من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۶۹

۳۳ بازديد


بهر درد دل ما از تو دوايي نرسيد
سعي بسيار نموديم، به جايي نرسيد
ما اسيران به تو هرگز ننموديم وفا
كه همان لحظه به ما از تو جفايي نرسيد
قامتم چنگ شد و لطف تو ننواخت مرا
بي نوايي ز تو هرگز به نوايي نرسيد
با چنين قامت بالا نرسيدي به كسي
كز تو بر سينهٔ او تير بلايي نرسيد
حالتي نيست در آن كس، كه به جان و دل او
فتنهٔ جلوه‌گر عشوه‌ نمايي نرسيد
گر هلالي به وصالت نرسد نيست عجب
هيچ گه منصب شاهي به گدايي نرسيد


غزل شمارهٔ ۱۶۸

۳۴ بازديد


دل به درد آمد و اين درد به درمان نرسيد
سر درين كار شد و كار به سامان نرسيد
آن جفاپيشه كه بر نالهٔ من رحم نكرد
كافري بود به فرياد مسلمان نرسيد
كس بر آن شه خوبان غم من عرض نكرد
وه! كه درد دل درويش به سلطان نرسيد
وه! كه تا گشت سرم بر سر ميدان تو خاك
بعد از آن پاي تو يك روز به ميدان نرسيد
تو چه داني كه چه حال‌ست مرا در ره عشق؟
چون تو را گردي از اين راه به دامان نرسيد
عاقبت دست به دامان رقيب تو زدم
چه كنم دست من او را به گريبان نرسيد
عمرها خواست هلالي كه به خوبان برسد
مُرد بيچاره و يك روز بديشان نرسيد


غزل شمارهٔ ۱۷۲

۳۳ بازديد


من نمي‌خواهم كه در كويش مرا بسمل كنيد
حيف باشد كان چنان خاكي به خونم گل كنيد
چون نخواهم زيست دور از كوي او، بهر خدا
تيغ برداريد و پيش او مرا بسمل كنيد
بهر قتلم رنجه مي‌دارد دست نازكش
هم به دست خود مرا قربان آن قاتل كنيد
چون به عزم خاك برداريد تابوت مرا
هر قدم صد جا به گرد كوي او منزل كنيد
تا رخش من بينم و جز من نبيند ديگري
پيش رويش پردهٔ چشم مرا حايل كنيد
دل در آن كوي‌ست و من بيدل، خدا را بعد ازين
بگذريد از فكر دل، فكر من بيدل كنيد
اي حريفان كه جا در بزم آن مه كرده‌ايد
تا هلالي هم درآيد رخصتي حاصل كنيد


غزل شمارهٔ ۱۷۱

۳۳ بازديد


وه كه سوداي تو آهر سر به شيدايي كشيد
قصهٔ عشق نهان ما به رسوايي كشيد
آخر، اي جان، روزي از حال دل زارم بپرس
تا بگويم آن چه در شب‌هاي تنهايي كشيد
مي‌كشند از داغ سويت خردمندان شهر
آن چه مجنون بيابان‌گرد صحرايي كشيد
حال ما و فتنهٔ چشم تو مي‌دانند كه چيست
هر كه روزي غارت تركان يغمايي چشيد
بندهٔ آن سرو آزادم كه بر رخسار گل
خال رعنايي نهاد و خط زيبايي كشيد
طاقت هجران ندارد نازپرورد وصال
داغ و درد عشق را نتوان به رعنايي كشيد
صبر فرمودن هلالي را مفرما اي طبيب
زان كه نتوان بيش از اين رنج شكيبايي كشيد
اي بتان سنگ دل تا چند استغنا كنيد؟
ما خود از فكر شما مرديم، فكر ما كنيد
جان محزون در تنم امروز و فردا بيش نيست
فكر امروز من و انديشهٔ فردا كنيد
مردم از اين غصه مي‌خواهم كه يار آگه شود
اي رقيبان، بر سر تابوت من غوغا كنيد
چند با اغيار پردازيد اي سيمين‌بران
گاه گاهي هم به حال عاشقان پروا كنيد
مي‌كند سوداي زلفش روز مسكينان سياه
اي سيه‌روزان مسكين ترك اين سودا كنيد
بسكه مخمورم، گراني مي‌كند دستار من
مي فروشان، از سر من اين بلا را وا كنيد
عاشقي‌هاي هلالي سر به شيدايي كشيد
دوستان فكري به حال عاشق شيدا كنيد


غزل شمارهٔ ۱۷۵

۳۴ بازديد


غم نيست كه ز داغ تو مي‌سوزدم جگر
داري هزار سوخته، من هم يكي دگر
يا رب چه كم شود ز تو، اي پادشاه حسن
گر سوي من به گوشهٔ چشمي كني نظر؟
در كوي تو سرآمد اهل وفا منم
از چشم التفات وفاي مرا نگر
تا كي در آرزوي تو گرديم كو به كوي؟
تا كي به جستجوي تو گرديم در به در؟
جان مي‌كنيم و يار ز ما بي‌خبر هنوز
خواهيم مردن از غم او تا شود خبر
در گوشهٔ غم است هلالي به صد نياز
گاهي ز چشم لطف برين گوشه بر نگر


غزل شمارهٔ ۱۷۴

۳۳ بازديد


مي‌نويسم سخنم از آتش دل بر كاغذ
جاي آنست اگر شعله زند در كاغذ
چون قلك سوختي از آتش دل نامهٔ من
اگر از آب دو چشمم نشدي تر كاغذ
سخن لعل تو خواهيم كه در زر گيريم
كاش سازند دگر از ورق زر كاغذ
خط مشكين ورق روي تو را زيبد و بس
قابل آيت رحمت نبود هر كاغذ
شرح بي‌مهري آن ماه بيابان نرسد
في‌المثل گر شود افلاك سراسر كاغذ
مردم از غم كه چرا نامه نوشتي به رقيب؟
نشدي كاش! درين شهر ميسر كاغذ
تا هلالي صفت ماه جلال تو نوشت
گشت چون صفحهٔ خورشيد، منور كاغذ


غزل شمارهٔ ۱۷۳

۳۳ بازديد


دوستان امشب دواي درد محزونم كنيد
بر سرم افسانه‌اي خوانيد و افسونم كنيد
نيست اندوه مرا با درد مجنون نسبتي
مي‌شوم ديوانه گر نسبت به مجنونم كنيد
لاله‌گون شد خرقهٔ صد چاكم از خوناب اشك
شرح اين صورت به شوخ جامه گلگونم كنيد
شهسوار من به صحرا رفته و من مانده‌ام
زين گناه از شهر مي‌خواهم كه بيرونم كنيد
وصف قدش را به ميزان خرد سنجيده‌ام
آفرين بر اعتدال طبع موزونم كنيد
چشم پرخونم ببينيد و مپرسيد از دلم
حالت دل را قياس از چشم پرخونم كنيد
چون هلالي دوش بر خاك درش جا كرده‌ام
شايد امروز جا بر اوج گردونم كنيد


غزل شمارهٔ ۱۷۷

۳۵ بازديد


جان خواهم از خدا، نه يكي بلكه صد هزار
تا صد هزار بار بميرم براي يار
من زارم و تو زار دلا يك نفس بيا
تا هر دو در فراق بناليم زار زار
از بس كه ريخت گريهٔ خون در كنار من
پر شد از اين كنار، جهان، تا به آن كنار
در روزگار هجر تو روزم سياه شد
بر روز من ببين كه چه‌ها كرد روزگار
چون دل اسير توست، ز كوي خودش مران
دل‌داريي كن و دل ما را نگاه دار
كام من از دهان تو يك حرف بيش نيست
بهر خدا كه لب بگشا، كام من بر آر
چون خاك شد هلالي مسكين به راه تو
خاكش به گرد رفت و شد آن گرد هم غبار


غزل شمارهٔ ۱۷۶

۳۴ بازديد


وه! چه شورانگيزي اي شيرين پسر؟
هم نمك مي‌ريزد از تو هم شكر
خاك پايت چون مرا فرق سرست
من چرا بردارم از پاي تو سر؟
خاك گشتم لاله از خاكم دميد
هم‌چنان داغ تو دارم بر جگر
بي‌خبر بودن ز عالم آگهي‌ست
زاهد افسرده كي دارد خبر؟


غزل شمارهٔ ۱۷۹

۳۴ بازديد


اي قامتت ز سرو سهي سرفرازتر
لعلت ز هرچه شرح دهم دل‌نوازتر
از بهر آن كه با تو شبي آورم به روز
خواهم شبي ز روز قيامت درازتر
جان از تب فراق تو در يك نفس گداخت
هرگز تبي نبود ازين جان‌گدازتر
من در رهت نهاده به ياري سر نياز
تو هر زمان ز ياري من بي‌نيازتر
در باختيم دنيي و عقبي به عشق پاك
در كوي عشق نيست ز ما پاك‌بازتر
دردا! كه باز كار هلالي ز دست رفت
كارش بساز اي ز همه كارسازتر